درد تاریکیست درد خواستن

به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا ، آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را
فـــــروغ فـــرخزاد
چرا امید بر عشقی عبث بست
چرا در بستر آغوش او خفت
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت
فـــــروغ فـــرخزاد
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده از خود کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
فـــــروغ فـــرخزاد

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

بخدا غنچه شادی بودم

بخدا غنچه شادی بودم

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند دیده ام …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

سیزده + شش =