چو می‌ دانستی افتادن به ناچار

چو می‌ دانستی افتادن به ناچار
نبایستی چنین بالا نشستن
به پای خویش رفتن به نبودی
کز اسب افتادن و گردن شکستن
سعــــدی
ای طفل که دفع مگس از خود نتوانی
هر چند که بالغ شدی آخر تو آنی
شکرانه‌ ی زور آوری روز جوانی
آنست که قدر پدر پیر بدانی
سعــــدی
گدایان بینی اندر روز محشر
به تخت ملک بر چون پادشاهان
چنان نورانی از فر عبادت
که گویی آفتابانند و ماهان
تو خود چون از خجالت سر برآری
که بر دوشت بود بار گناهان
اگر دانی که بد کردی و بد رفت
بیا پیش از عقوبت عذرخواهان
سعــــدی

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

حاکم ظالم به سنان قلم

حاکم ظالم به سنان قلم

حاکم ظالم به سنان قلم دزدی بی‌ تیر و کمان می‌کند گله ما را گله …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.