آیین برادری و شرط یاری

آیین برادری و شرط یاری
آن نیست که عیب من هنر پنداری
آنست که گر خلاف شایسته روم
از غایت دوستیم دشمن داری
سعــــدی
روزی گفتی شبی کنم دلشادت
وز بند غمان خود کنم آزادت
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت
وز گفته ی خود هیچ نیامد یادت
سعــــدی
علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست
به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز
وگرنه سیل چو بگرفت ، سد نشایدبست
سعــــدی

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

حاکم ظالم به سنان قلم

حاکم ظالم به سنان قلم

حاکم ظالم به سنان قلم دزدی بی‌ تیر و کمان می‌کند گله ما را گله …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.