چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان

چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه كه برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فروریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم
ای سایه سحرخیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم
هــوشنــگ ابتهـــاج

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند – هوشنگ ابتهاج

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند – هوشنگ ابتهاج

شعر زیبای نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار شعر زیبای درین سرای بی …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.