در رهگذر باد چراغی که تراست

در رهگذر باد چراغی که تراست
ترسم که: بمیرد از فراغی که تراست
بوی جگر سوخته عالم بگرفت
گر نشنیدی، زهی دماغی که تراست
رودکــــــی
با آن که دلم از غم هجرت خونست
شادی به غم توام ز غم افزونست
اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب
هجرانش چنینست ، وصالش چونست
رودکــــــی

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

با داده قناعت کن و با داد بزی

با داده قناعت کن و با داد بزی

با داده قناعت کن و با داد بزی در بند تکلف مشو ، آزاد بزی …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 + بیست =