گر بر سر نفس خود امیری مردی

گر بر سر نفس خود امیری، مردی
بر کور و کر، ار نکته نگیری، مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری، مردی
رودکــــــی
نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود
حال من از اقبال تو فرخنده شود
وز غیر تو هر جا سخن آید به میان
خاطر به زار غم پراگنده شود
رودکــــــی

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

در رهگذر باد چراغی که تراست

در رهگذر باد چراغی که تراست

در رهگذر باد چراغی که تراست ترسم که: بمیرد از فراغی که تراست بوی جگر …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

یک × 5 =