تنها در بی چراغی شبها می رفتم – سهراب سپهری

تنها در بی چراغی شبها می رفتم

شعر زیبای تنها در بی چراغی شبها می رفتم – سهراب سپهری

تنها در بی چراغی شبها می رفتم - سهراب سپهری

تنها در بی چراغی شبها می رفتم

دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد

لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود

تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها

من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم

آیینه ها انتظار تصوریم را می کشیدند

درها عبور غمناک مرا می جستند

و من می رفتم می رفتم تا درپایان خودم فرو افتم

ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت

همه تپشهایم از آن تو باد چهره به شب پیوسته همه تپشهایم

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم

دستم را به سراسر شب کشیدم

زمزمه نیایش دربیداری انگشتانم تراوید

خوشه قضا رافشردم

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید

و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم

میان ما سرگردانی بیابان هاست

بی چراغی شب ها بستر خاکی غربت ها فراموشی آتش هاست

میان ما هزار و یک شب جست و جو هاست

آوار آفتاب – سهراب سپهری

برچسب ها :

همچنین ببینید

بیراهه رفتی برده گام رهگذر – سهراب سپهری

بیراهه رفتی برده گام رهگذر – سهراب سپهری

بیراهه رفتی برده گام رهگذر شعر زیبای بیراهه رفتی برده گام رهگذر – سهراب سپهری …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

14 − دو =