آن سایه‌ تو جایگه و خانه‌ ما است

آن سایه‌ ی تو جایگه و خانه‌ ی ما است
وان زلف تو بند دل دیوانه‌ ی ما است
هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است
اما نه چو شمع که پروانه‌ ی ما است
مــــولـــوی
آن وقت که بحر کل شود ذات مرا
روشن گردد جمال ذرات مرا
زان می‌سوزم چو شمع تا در ره عشق
یک وقت شود جمله اوقات مرا
مــــولـــوی
از آتش عشق در جهان گرمیها
وز شیر جفاش در وفا نرمیها
زانماه که خورشید از او شرمنده‌ست
بی‌ شرم بود مرد چه بی‌ شرمیها
مــــولـــوی
از حال ندیده تیره ایامان را
از دور ندیده دوزخ آشامان را
دعوی چکنی عشق دلارامان را
با عشق چکار است نکونامان را
مــــولـــوی

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

بیرون ز جهان و جان یکی دایه‌ ی ماست

بیرون ز جهان و جان یکی دایه‌ ی ماست

بیرون ز جهان و جان یکی دایه‌ ی ماست دانستن او نه درخور پایه‌ ی …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.