درویشی و عاشقی به هم سلطانیست

درویشی و عاشقی به هم سلطانیست
گنجست غم عشق ولی پنهانیست
ویران کردم بدست خود خانه‌ ی دل
چون دانستم که گنج در ویرانیست
مــــولـــوی
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت
گفتم به تکلف دو سه روز بنشین
بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت
مــــولـــوی
بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است
در شش جهت و برون شش ، معبود اوست
باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد
این جمله بهانه و همه مقصود اوست
مــــولـــوی

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود

عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود

عـــــالم همـــه دریــا شـــود دریـــا ز هیبت لا شـــود آدم نماند و آدمی گــــر خــــویش …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.