بیرون ز جهان و جان یکی دایه‌ ی ماست

بیرون ز جهان و جان یکی دایه‌ ی ماست
دانستن او نه درخور پایه‌ ی ماست
در معرفتش همین قدر دانم
ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست
مــــولـــوی
چشمی دارم همه پر از صورت دوست
با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست
از دیده دوست فرق کردن نه نکوست
یا دوست به جای دیده یا دیده خود اوست
مــــولـــوی
در دایره‌ ی وجود موجود علیست
اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست
گر خانه‌ ی اعتقاد ویران نشدی
من فاش بگفتمی که معبود علیست
مــــولـــوی

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

درویشی و عاشقی به هم سلطانیست

درویشی و عاشقی به هم سلطانیست

درویشی و عاشقی به هم سلطانیست گنجست غم عشق ولی پنهانیست ویران کردم بدست خود …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.