در پشت چارچرخه فرسوده ای – فریدون مشیری

در پشت چارچرخه فرسوده ای

شعر زیبای در پشت چارچرخه فرسوده ای – فریدون مشیری

در پشت چارچرخه فرسوده ای - فریدون مشیری

در پشت چارچرخه فرسوده ای
كسی
خطی نوشته بود
“من گشته ام نبود
تو دیگر نگرد نیست
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان
ما را تمام لذت هستی به جستجوست
پویندگی تمامی معنای زندگی ست
هرگز ” نگرد ! نیست ” سزاوار مرد نیست

از همان روزی که دست حضرت قابیل – فریدون مشیری

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است

فریدون مشیری

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

چنان فشرده شب تیره پا که پنداری – فریدون مشیری

چنان فشرده شب تیره پا که پنداری – فریدون مشیری

چنان فشرده شب تیره پا که پنداری شعر زیبای چنان فشرده شب تیره پا که …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

12 − یازده =