شهر خاموش من آن روح بهارانت کو

آخرین برگ سفرنامه ی باران
این است
که زمین چرکین است
شفیعــــــــی کــدکــنــی
شهر خاموش من آن روح بهارانت کو
بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم
می خزد در رگِ هر برگِ تو خوناب خزان
نکهتِ صبحدم و بوی بهارانت کو
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو
زیر سرنیزه تاتار چه حالی داری
دل پولادوشِ شیر شکارانت کو
نعره و عربده ی باده گسارانت کو
چهره ها درهم و دل ها همه بیگانه زهم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو
آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحَرِ این شب تارانت کو
شفیعــــــــی کــدکــنــی

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

عمر از کف رایگانی می رود

عمر از کف رایگانی می رود

عمر از کف رایگانی می رود کودکی رفت و جوانی می رود این فروغ نازنین …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.