در دوردست باغ برهنه چکاوکی

در دوردست باغ برهنه چکاوکی
بر شاخه می سراید
این چند برگ پیر
وقتی گسست از شاخ
آندم جوانه های جوان
باز می شود
بیداری بهار
آغاز می شود
شفیعــــــــی کــدکــنــی
آن بلوط کهن آنجا بنگر
نیم پاییزی و نیمیش بهار
مثل این است که جادوی خزان
تا کمرگاهشبا زحمت
رفته ست و از آنجا دیگر
نتوانسته بالا برود
شفیعــــــــی کــدکــنــی

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

شهر خاموش من آن روح بهارانت کو

شهر خاموش من آن روح بهارانت کو

آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است شفیعــــــــی کــدکــنــی شهر خاموش …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.