مردی که تنها به راه میرود

مردی که تنها به راه میرود با خود میگوید
در کوچه میبارد و گرما در خانه نیست
حقیقت از شهر زندگان گریخته است
من با تمامِ حماسه ام به گورستان خواهم رفت
وتنها
چرا که به راستی
کدامین همسفر میتوان اطمینان داشت
و به راستی
آنکه در این راه قدم برمی دارد به همسفری چه حاجت است
احمــــد شاملــــو

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند

ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند

ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند در دردها و شادیهایشان …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 − 1 =