یک پلک سرمه ریخت که بی دل کند مرا

یک پلک سرمه ریخت که بی دل کند مرا
گیسو قصیده کرد که خاقانی ام کند
دستم چقدر مانده به گلهای دامنت
دستم چقدر مانده خراسانی ام کند
می ترسم آنکه خانه به دوش همیشگی
گلشهر گونه های تو افغانی ام کند
در چترهای بسته هوا آفتابی است
بگذار چتر باز تو بارانی ام کند
چون بادهای آخر پاییز خسته ام
ای کاش دکمه های تو زندانی ام کند
این اشک ها به کشف نمک ختم می شوند
این گریه می رود که چراغانی ام کند
رضـــا بروســـان

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

تا دست به دامان ریا افتادند

تا دست به دامان ریا افتادند

تا دست به دامان ریا افتادند بی وقفه به یاد شهدا افتادند شوخی ، شوخی …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 − 1 =