بر خیز و مخور غم جهان گذران

بر خیز و مخور غم جهان گذران
خوش باشو دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران
حکیـــم عمـــر خیـــام
در کارگه کوزه گری کردم رای
بر پله چرخ دیدم استاد بپای
می کرد دلیر کوزه را دسته و سر
از کله پادشاه و از دست گدای
حکیـــم عمـــر خیـــام
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
حکیـــم عمـــر خیـــام

برچسب ها : , ,

همچنین ببینید

در کارگه کوزه گری بودم دوش

در کارگه کوزه گری بودم دوش

در کارگه کوزه گری بودم دوش دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش هر یک …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شانزده + یک =