خانه / چکیده اشعار شاعران / اشعار زیبای سلمان مولایی

اشعار زیبای سلمان مولایی

اشعار زیبای سلمان مولایی

اشعار زیبای سلمان مولایی شاعر معاصر ایرانی

اشعار زیبای سلمان مولایی شاعر معاصر ایرانی

معرفی اشعار زیبای سلمان مولایی

غزل سپید محبوب

هزار صوفی دیوانه پشت این اشعار

سماع اسم تو را حلقه بسته اند انگار

صدایی از وسط قونیه – درون سرم

حروف حضرت نام تو می شود تکرار

جنونی از طرب و رقص در کمرگاه ام

صدای خنده ی تو در شلوغی بازار

دوباره گوش فلک را صدای مسگرها

جنون مولوی و رقص های مورد دار

آهای مدعیان – گوش هوش بگشایید

و زود زود ببندید چشم بی افسار

به صد زبان به شما گفتم و نفهمیدید

که سخت می شکند سر – عبوس این دیوار

وصال مولوی جان و شمس چشمان ات

وفور حرف و احادیث صاحبا بیمار !

شروع دور غزل – بوسه های محبوب است

که از لبان من آغاز می شود هر بار

بیار شوکران غم ات را که دور – دور فناست

کسی نبرده از این دورها سر بی – دار

مرا به سر چه نیاز است در برابر تو

که دل ربوده ای از من در اولین دیدار

که شمس – شعله ای از چشم های محبوب ات

و مولوی – غزلی تا همیشه – بی تکرار

آسمان آبی محبوب

زهدان ذهن من

بی تو

هزار پنجره ی مرده می زاید

با هیبتی غریب

از درز سقف – معلق

هر یک به سمت عمق تیرگی ماه

باز می شوند

دنباله دارترین ستاره ی تاریک

اندوه دور ماندن من

از دست های توست

حجمی که در خلا یی گیج

از انفجار نرون های مغز من

تشکیل می شود

این طعم تازه و مسموم

مانند قارچ های درختی

در لحظه ی فرود صاعقه ای سخت

وقتی که نیستی

زیر زبان کودن من

جا باز می کند

من شکل حیرت برگ ام

در لحظه ی تولد شبنم

وقتی که گونه های زمخت ام را

بی بوسه های تو

سیل آب های اشک

شلاق می زنند

زنجیر ها ی دگم دقایق

گسترده می شوند

بر دست های جن زده ی من

سرنیزه ی زمان

تا بیخ در گلوی نفس های ام

من گیر کرده ام

در این زمانه ی عاشق کش

قلب ام پرنده ای ست

بر خاک های خونین

بی آن که قطره ی آبی

بر خشک زار گلوگاه اش —

ای کاش دزد بودم

در روزگار دور

بر پیچ گردنه ای صعب

ره بر عبور قافله می بستم

یا بی نوا قلندر درویشی

دلق درشت

رهن خانه ی خمار

سگ لرزه می زدم

وقتی که سوز گدا کش

از راه می رسید

ای کاش پنجره ای بودم

در طاق های هشتی

مانند چشمه ای از نور

ذرات را

به سمت حضرت خورشید

رهنمون –

ای کاش های هرگز

وقتی تو نیستی

فرقی نمی کند

که کجای ام

که کیست ام

سلمان بدون تو

شکل جهنمی ست

از پای تا به سر

همه تنهایی و عذاب

باز آی

تا به یمن قدم های ات

زنجیر بگسلم

از دست و پای باد

باز آی

تا دوباره بخندد

این شاعر عبوس

ای آسمان آبی محبوب

با ابرهای سرخ لبان ات

لطفا – مرا – ببوس —

بر برف ها ، که آب

خطوط در هم این خیابان خالی

به کدام خاطره ی خیرندیده خواهدم کشاند

که من سیرم از صدای پچ پچه در

گوش های مؤنث

دوشیزگانی همه از بند کودکی رهیده

انگشت در تیزی تماشای یوسف نهاده

با گونه های سرخ شده

از هیزی نگاه خواجه های حرم سرا

آن سوی این خیابان خاموش

به هل هله ایستاده اند ؛

– که این مرد را

سر انکار هزاران زلیخاست

به دلربایی ما

– که این مرد را

عشق کدامین زن

زین گونه عاصی و قاطع

از خواب های ناخوش

بیدار کرده است ؟

– رسالتی ست ناتمام

بر گرده ی گلوی پر از جغدش

سنگین تر از هبوط بامدادی شبنم

بر برگ های یاس

– نگاه اش کنید

چنان قدم بر می دارد که گویی

بار تمام زمین را

بر دوش گام های مهیب اش

حمایل کرده اند

– و هر خطی بر صبوری پیشانی اش

حکایت پشت است و خنجری

که به ناگاه —

– هیمنه ی هزار لشکر از قبایل بربر

در مته برقی چشمان اش

تا پشت مرزهای استخوان جمجمه می تازد

– نزدیک تر بیایید

این مرد لاابالی

بیمی ندارد از برندگی تیغ های مان

– لطفا یکی برود

محمود غزنوی را

از خواب خیرندیده بپاشاند

این مرد در سرش

رؤیای عشق می پزد انگار

داغ داغ –

– متن تمدن پر افتخارتان را

با واژه های ساده به بازی گرفته است

– ما در برودت این خاک

ریشه کرده ایم

– خورشید را به معرکه آورده

تا برف این همه آدم را

از بیخ آب کند

– آتش در این اجاق بیفتد

تومار حضرت تاریکی

پیچیده می شود —

– پیکی به جلجلتا بفرستید بی درنگ

تا تاج خار را

و صلیب را —

بیچاره ریش سفیدها – ی دامن به خون خضاب-

گویی خبر نداشتند

که چندی ست تیر شعر

از چله ی کمان رها شده است

بی صبر و بی قرار

قرار است

در ماورای نهر روان های خشک شان

بر گرده ی کج درخت عدالت

فرو شود

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

مرد از میان خیل تماشاچیان گذشت

در انتهای سنگ فرش خیابان

زن – ایستاده بود

با بوته های نرگس و

گل های گرم دامن خورشیدش

بر برف ها که آب —

گنجشک کوچکی هم

بر استخوان ترقوه اش

سرگرم زندگی

مردی که بی آرام تو

در فکر های ام برف می بارید

سطح سپید آرزوهای ام

رد قدم های تو را کم داشت

ای عشق – ای خورشید بی تکرار

ابر سیاه و ساکتی در من

آبستن باران غم ها بود

گل های داوودی رنگ آ رنگ

در ذهن من پر می شدند از خار

در آتش جلاد تنهایی

پروانه های شعر من می سوخت

چیزی به جز خاکستری خونین

بر جا نمی ماند از سر خودکار

من درد بودم – درد بی درمان

جسمیتی لبریز از مردن

قلب ام عقابی بود در زنجیر

روح ام پر از تاریکی و انکار

مثل صبوری های سروی سبز

در خشک سال تلخ بی آبان

در ریشه های ام موش های کور

در سایه ام کفتارهای هار

من خوان یغما بودم و ایشان

چنگیز خان — م های امروزی

خوردند و بردند و جواب ام را

با اره برقی های لاکردار —

نومید و گیج و خسته و داغون

مبهوت این حجم از جفاکاری

من بودم و غم بود و من بودم

سیگار بود و فندک و سیگار

مانند ابری در مسیر باد

با سرعتی دل گیر می رفتند

ایام خالی مانده از خورشید

شب های بین ماه و من – دیوار

تا آن که روزی از همین شب ها

اردی بهشت لعنتی آمد

در اولین روزش دل ام را برد

لبخند سرخی – ساده و سرشار

در روز دوم بوی عطری مست

یعقوب چشمان مرا وا کرد

باران دست ات – روز سوم شست

از شیشه های قلب من زنگار

دیواره های سنگی نفرت

در جان من کم کم فرو می ریخت

من در میان هاله ای از مه

از خواب رخوت می شدم بیدار

خورشید های خفته در چشم ات

برف تن ام را آب می کردند

پروانه های سرخ لب های ات

آتش به جان ام می زدند انگار

می سوختم در آتش عصیان

تا تیرگی های وجودم را

این شعله ها در من بمیرانند

تا از تن خاکسترم این بار

مردی سزاوار تو برخیزد

محبوبه ی شیرین شعرانگیز

مردی که بی تو شهر آشوب است

مردی که بی آرام تو – دشوار

مردی که در دریای موهای ات

پهلو گرفته زورق شعرش

باکی ندارد دیگر از ساحل

با مردمان تا ابد مکار

مردی که در آغوش تو غرق ست

در بوسه باران های تو – عریان

روی تن اش اسم تو را – قطعا

دریانورد گیج بود انگار

اشعار زیبای سلمان مولایی شاعر معاصر ایرانی

منبع : shereno.com

برچسب ها :

همچنین ببینید

اشعار زیبای شهپر رفیعی – پریا

اشعار زیبای شهپر رفیعی – پریا

اشعار زیبای شهپر رفیعی اشعار زیبای شهپر رفیعی – پریا . شاعر معاصر ایرانی اشعار …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

19 + بیست =