خانه / گلچین اشعار سهراب سپهری

گلچین اشعار سهراب سپهری

اشعار زیبای سهراب سپهری

تکه های گلچین زیباترین اشعار سهراب سپهری

اشعار سهراب سپهری

بــه تماشا سوگند و بــه آغاز کلام

بــه تماشا سوگند

و بــه آغاز کلام

و بــه پرواز کبوتر از ذهن

واژهای در قفس است

حرفــهایم مثل یک تکــه چمن روشن بود

من بــه آنان گفتم

آفتابی لب درگاه شماست

کــه اگر در بگشایید بــه رفتار شما می تابد

و بــه آنان گفتم

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی کــه فلز زیوری نیست بــه اندام کلنگ

اشعار سهـــراب سپـــهری

سهـــراب سپـــهری

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست کــه لب طاقچــه عادت از یادمن و تو برود

اشعار سهـــراب سپـــهری

سهـــراب سپـــهری

نیست رنگی کــه بگوید با من

اندکی صبر . سحر نزدیک است:

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای . این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو کــه بــه دل انگیزم ؟

قطره ای کو کــه بــه دریا ریزم ؟

صخره ای کو کــه بدان آویزم ؟

اشعار سهـــراب سپـــهری

سهـــراب سپـــهری

شاخــه ها پژمرده است.

سنگ ها افسرده است.

رود می نالد.

جغد می خواند.

غم بیاویختــه با رنگ غروب.

می تراود ز لبم قصــه سرد:

دلم افسرده در این تنگ غروب.

اشعار سهـــراب سپـــهری

سهـــراب سپـــهری

شعر هر کجا هستم باشم ســهراب سپــهری

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره . فکر . هوا . عشق . زمین مال من است

چــه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت ؟

اشعار سهراب سپهری

سهـــراب سپـــهری

شعر زیر باران باید رفت ســهراب سپــهری

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همــه مردم شــهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید برد

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید با زن خوابید

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچــه اکنون است

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است .

اشعار سهراب سپهری

اشعار سهراب سپهری

چرا مردم نمی دانند

کــه لادن اتفاقی نیست

نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبــهای شط دیروز است ؟

چرا مردم نمی دانند

کــه در گلــهای ناممکن هوا سرد است ؟

اشعار سهراب سپهری

سهـــراب سپـــهری

شعر زندگی خالی نیست ســهراب سپــهری

زندگی خالی نیست

مــهربانی هست . سیب هست . ایمان هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

اشعار سهراب سپهری

سهـــراب سپـــهری

شعر چشم ها را باید شست ســهراب سپــهری

من نمی دانم کــه چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چــه کم از لالــه قرمز دارد

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

اشعار سهراب سپهری

سهـــراب سپـــهری

شعر های عرفانی ســهراب سپــهری

تــهی بود نسیمی

سیاهی بود و ستاره ای

هستی بود و زمزمــه ای

لب بود و نیایشی

من بود و تویی

نماز و محرابی

اشعار سهراب سپهری

سهـــراب سپـــهری

شعر آب را گل نکنیم ســهراب سپــهری

آب را گل نکنیم

در فرودست انگار کفتری می خورد آب

یا کــه در بشــه ای دور سیره ای پر می شوید

یا در آبادی کوزه ای پر می گردد

آب را گل نکنیم

شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی

دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب

رزن زیبایی آمده لب رود

اشعار سهراب سپهری

سهـــراب سپـــهری

من مسلمانم.

قبلــه ام یک گل سرخ.

جانمازم چشمــه . مــهرم نور.

دشت سجاده من.

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.

در نمازم جریان دارد ماه . جریان دارد طیف.

سنگ از پشت نمازم پیداست:

همــه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتی می خوانم

کــه اذانش را باد . گفتــه باد سر گلدستــه سرو.

من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم .

پی قد قامت وج

اشعار سهراب سپهری

سهـــراب سپـــهری

شعر شب بود ســهراب سپــهری

شب بود و چراغک بود.

شیطان . تنــها . تک بود.

باد آمده بود . باران زده بود: شب تر . گل ها پرپر.

بویی نــه براه.

ناگاه

آیینــه رود . نقش غمی بنمود: شیطان لب آب.

خاک سایــه در خواب.

زمزمــه ای می مرد.بادی می رفت . رازی می برد

اشعار سهراب سپهری

اشعار سهراب سپهری

دود می خیزد ز خلوتگاه من.

کس خبر کی یابد از ویرانــه ام ؟

با درون سوختــه دارم سخن.

کی بــه پایان می رسد افسانــه ام ؟

اشعار سهراب سپهری

سهـــراب سپـــهری

دنگ . دنگ

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر کــه این دم گذر است

می شود نقش بــه دیوار رگ هستی من.

لحظــه ام پر شده از لذت

یا بــه زنگار غمی آلوده است.

لیک چون باید این دم گذرد .

پس اگر می گریم … گریــه ام بی ثمر است.

و اگر می خندم … خنده ام بیــهوده است.

اشعار سهراب سپهری

سهـــراب سپـــهری

شعر زاغچــه ســهراب سپــهری

من کــه از بازترین پنجره با مردم این ناحیــه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم!

هیچ چشمی عاشقانــه بــه زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچــه مجذوب نشد.

هیچکس زاغچــه ای را سر یک مزرعــه جدی نگرفت .

من بــه اندازه ی یک ابر دلم میگیرد

و شبی از شبــها … مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟

باید امشب بروم … باید امشب چمدانی را

کــه بــه اندازه ی پیراهن تنــهایی من جا دارد بردارم

و بــه سمتی بروم … کــه درختان حماسی پیداست

رو بــه ان وسعت بی واژه کــه همواره مرا می خواند

یک نفر باز صدا زد ســهراب!

کفش هایم کو ؟

اشعار سهراب سپهری

اهل کاشانم روزگارم بد نیست

و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست.

مرگ وارونــه یک زنجره نیست.

مرگ در ذهن اقاقی جاری است.

مرگ در آب و هوای خوش اندیشــه نشیمن دارد.

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.

مرگ با خوشــه انگور می آید بــه دهان.

مرگ در حنجره سرخ – گلو می خواند.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

مرگ گاهی ریحان می چیند.

مرگ گاهی ودکا می نوشد.

گاه در سایــه است بــه ما می نگرد.

و همــه می دانیم

ریــه های لذت . پر اکسیژن مرگ است.

اشعار سهراب سپهری

اهل کاشانم روزگارم بد نیست

زندگی تر شدن پی در پی .

زندگی آب تنی کردن در حوضچــه اکنوناست.

رخت ها را بکنیم:

آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم.

شب یک دهکده را وزن کنیم . خواب یک آهو را.

گرمی لانــه لکلک را ادراک کنیم.

روی قانون چمن پا نگذاریم.

در موستان گره ذایقــه را باز کنیم.

و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.

و نگوییم کــه شب چیز بدی است.

و نگوییم کــه شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.

و بیاریم سبد

ببریم این همــه سرخ . این همــه سبز.

صبح ها نان و پنیرک بخوریم.

و بکاریم نــهالی سر هر پیچ کلام.

و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.

و نخوانیم کتابی کــه در آن باد نمی آید

و کتابی کــه در آن پوست شبنم تر نیست

و کتابی کــه در آن یاختــه ها بی بعدند.

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.

و بدانیم اگر کرم نبود . زندگی چیزی کم داشت.

و اگر خنج نبود . لطمــه میخورد بــه قانون درخت.

و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.

و بدانیم اگر نور نبود . منطق زنده پرواز دگرگون می شد.

و بدانیم کــه پیش از مرجان خلائی بود در اندیشــه دریاها.

و نپرسیم کجاییم .

بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.

و نپرسیم کــه فواره اقبال کجاست.

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.

و نپرسیم پدرهای پدرها چــه نسیمی . چــه شبی داشتــه اند.

اشعار سهراب سپهری

مانده تا برف زمین آب شود

مانده تا برف زمین آب شود

مانده تا بستــه شود این همــه نیلوفر وارونــه چتر

ناتمام است درخت

زیر برف است تمنای شناکردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات

مانده تا سینی ما پرشود از صحبت سنبوســه و عید

در هوایی کــه نــه افزایش یک ساقــه طنینی دارد

و نــه آواز پری می رسد از روزن منظومــه برف

تشنــه زمزمــه ام

مانده تا مرغ سرچینــه هذیانی اسفند صدا بردارد

پس چــه باید بکنم

من کــه در لخت ترین

موسم بی چــهچــهــه سال

تشنــه زمزمــه ام

بــهتر آن است کــه برخیزم

رنگ را بردارم

روی تنــهایی خود نقشــه مرغی بکشم

اشعار سهراب سپهری

خانــه دوست کجاست

خانــه دوست کجاست در فلق بود کــه پرسید سوار

خانــه دوست کجاست ؟

در فلق بود کــه پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخــه نوری کــه بــه لب داشت بــه تاریکی شن ها بخشید

و بــه انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده بــه درخت

کوچــه باغی است کــه از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق بــه اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا تــه آن کوچــه کــه از پشت بلوغ سر بدر می آرد

پس بــه سمت گل تنــهایی می پیچی

دو قدم مانده بــه گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفتــه از کاج بلندی بالا جوجــه بردارد از لانــه نور

و از او می پرسی

خانــه دوست کجاست ؟

اشعار سهراب سپهری

اشعار سهراب سپهری

برچسب ها :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 − نه =