خانه / موضوعات متنوع و خواندنی / داستانهای زیبای کتاب کلیله و دمنه

داستانهای زیبای کتاب کلیله و دمنه

داستانهای زیبای کتاب کلیله و دمنه

داستانهای زیبای کتاب کلیله و دمنه – کتاب کلیله و دمنه نویسنده مشخصی ندارد و یک کتاب هندی میباشد

که در زمان ساسانی به فارسی دری ترجمه شده است و از مهمترین ترجمه آن میتوان به ترجمه ابن مقفع اشاره کرد

داستانهای زیبای کتاب کلیله و دمنه

داستانهای زیبای کتاب کلیله و دمنه -۱

اسب سواری . مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست.

مرد سوار دلش به حال او سوخت. از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند

مرد افلیج وقتی بر اسب سوار شد دهنه ی اسب را کشید و گفت :

اسب را بردم . و با اسب گریخت!

اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب. داد زد : تو . تنها اسب را نبردی . جوانمردی را هم بردی!

اسب مال تو اما گوش کن ببین چه می گویم!

مرد افلیج اسب را نگه داشت

مرد سوار گفت :

هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی

زیرا می ترسم که دیگر هیچ سواری به پیاده ای رحم نکند!

داستانهای زیبای کتاب کلیله و دمنه – ۲

فرزانگان گویند سه کار است که کسى پیش نمیگیرد مگر آنکه نادان باشد:

یکى همدمى پادشاهان

دوم چشیدن زهر به گمان

و سوم گشودن راز پیش زنان …

داستانهای زیبای کتاب کلیله و دمنه – ۳

چوپانی ماری را ازمیان بوته های آتش گرفته نجات داد

ودر خورجین گذاشته و به راه افتاد.

چند قدمی که گذشت مار از خورجین بیرون آمد و گفت:

به گردنت بزنم یابه لبت ؟

چوپان گفت:آیا سزای خوبی این است ؟

مار گفت:سزای خوبی بدی است…!!!

و قرارشد تا از کسی سوال کنند.

به روباهی رسیدند و از او پرسیدند چاره ی کار را.

روباه گفت:من تا صورت واقعه را نبینم نمی توانم حکم کنم.

برگشته ومار را درون بوته های آتش انداختند.

مار به استمداد برآمد و روباه گفت:

بمان تارسم خوبی از جهان بر افکنده نشود….

***

نه باید مثل چوپان خوب خوب بود.

نه مثل مار بد بد.

باید مثل روباه بود و دانست چه کسی ارزش خوبی کردن دارد!

داستانهای زیبای کتاب کلیله و دمنه – ۴

سگی از کنار شیری رد می شد. چون شیر را خفته دید طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست.

شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانست .

در همان هنگام خری در حال گذر بود.

شیر به خر گفت: اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو میدهم . خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد.

شیر چون رها شد. خود را از خاک و غبار خوب تکاند. به خر گفت: من به تو نیمی از جنگل را نمیدهم

خر با تعجب گفت : ولی تو قول دادی.

شیر گفت : من به تو تمام جنگل را میدهم زیرا در جنگلی که شیران را سگان به بند کشند و خران برهانند دیگر ارزش زندگی کردن ندارد.

کتاب کلیله و دمنه

همچنین بخوانید : جملات کتاب عقاید یک دلقک

برچسب ها :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو × 5 =