خانه / جملات مشاهیر و بزرگان / سخنان و جملات زیبای منیرو روانی پور

سخنان و جملات زیبای منیرو روانی پور

سخنان و جملات منیرو روانی پور

سخنان و جملات زیبای منیرو روانی پور نویسنده معاصر ایران دارای کارشناسی ارشد علوم تربیتی از دانشگاه ایندیانا

سخنان و جملات زیبای منیرو روانی پور

سخنان و جملات زیبای منیرو روانی پور

من هم لحظاتی دچار غربت زدگی می شوم ولی تن نمی دهم به تنبلی و زود می زنم بیرون. می دانم که بیکاری اگر عادت آدم بشود وایلا ست.

شهرزاد برای اینکه زنده بماند اتاق خوابش را تبدیل به اتاق کارش کرد

و سالیان سال بعد سیمین دانشور به ضرورت زمانه اتاق کارش را از اتاق خوابش جدا کرد.

تا آن زمان اتاق کار برای زن قصه گو معنایی نداشت

آرایش گران ، خیاطان هرکدام برای خود اتاق کاری داشتند و زن قصه گو آنقدر به حساب نمی آمد و قصه گویی حرفه ای نبود که محلی برای آن درنظر گرفته شود.

سیمین دانشور قصه گویی را در قد و قواره یک حرفه به جامعه ما نشان داد.

زندگی را دوست دارم به خاطر نوشتن و به خاطر پسرم.

نه خود زندگی هم هست ، نسیمی که از کوه های به تاراج رفته البرز می آید هنوز خنک است.

سخنان و جملات زیبای منیرو روانی پور

من به چاپ کتاب به شیوه باری به هر جهت معتقد نیستم و کسی را هم در حدی نمی بینم که برایم خط و خطوط تعیین کند.

واقعیت این است برای تن ندادن به سانسور دست به چاپ کتاب هایم نمی زنم ،

چرا که بعد از سالیان سال کارکردن در یک محیط بسته هم خودم را می شناسم و هم آنانی را که پشت میز نشسته اند.

همین عقب نشینی های ظاهرا کوچک ، حذف یک کلمه ، یک پاراگراف ، یک عکس و…موجب تباهی متن می شود

و در پی اش تباهی نویسنده و خواننده را به دنبال دارد.

نمی دانم نویسنده ای که با اجازه دیگران کار و زندگی کند چه جور نویسنده ای می تواند باشد.

مجموعه داستان من سنگ های شیطان هفده سالی می شود که توقیف است ،

خوشبختانه نه ناشر اهل زد و بند بوده و نه من قبول کرده ام که داستانی را به جای داستان دیگر بگذارم

یا چیزی را حذف کنم.

سخنان و جملات زیبای منیرو روانی پور

نمی خواهم دوری از وطن بهانه ای به دست من بدهد برای تنبلی.

من در کشوری زندگی کرده ام که در هیچ دوره تاریخی خوردن چلوکباب و قیمه پلو قدغن نبوده

اما در طول تاریخ نوشتن و فکرکردن و خواندن زیر ضربه بوده است.

اجباری به نوشتن درباره روستا ندارم.

به نظرم نوشتن در باره کره اسب مش قاسم همان قدر سخت است که نوشتن درباره ماشین پنجرشده کامبیزخان.

این شهر و روستا هم مرا خسته کرده ،

اصلا چه کسی گفته تهران شهر است ؟

آیا به صرف بودن چند خیابان و آسمان خراش و ماشین می توانیم به جایی بگوییم شهر ؟

آن هم یک شهر قرن بیست ویکمی ؟

چشمتان را ببندید و میدان هایی را که جوان ها در آن حلق آویز شده اند در نظر بیاورید.

واقعا شما به تهران می گویید شهر ؟

سخنان و جملات منیــرو روانــی پــور

و اما درباره کلمه روشنفکر و داستان روشنفکری ؛

اگر من بتوانم یک داستان روشنفکری بنویسم همه جا هوار خواهم کشید

و هرگز فراموش نمی کنم که همین فضای روشنفکری بوده که ما را از منقرض شدن نجات داده.

خیال می کنم وقتش رسیده که دیدگاه های آقایان جلال آل احمد و شریعتی را که خاص زمانه خودشان بود ،

به دست تاریخ بسپاریم.

راستش گاهی فقط می شود با رئالیسم جادویی یک داستان را نوشت.

مثلا شما موشهای خیابان انقلاب را دیده اید ؟

بی ترس و واهمه داستان می خورند.

هر جور کتابی را که بخواهید می خورند.

پارسال هر روز صبح که می رفتم میدان انقلاب ،

آن ها را می دیدم که در جوی های خالی از آب و پراز کاغذ در حال جویدن کاغذند.

آنها داستان های من و شما را می خورند.

ارشاد به آنها اجازه جویدن هرجور داستانی را می دهد

اما به ما اجازه نوشتن و خواندن داستان نمی دهد.

منیــرو روانــی پــور

من قصه گویی شهرزاد را نمادی از وضعیت نویسندگان ایرانی می بینم

ما همیشه در هاله ای از وحشت قصه گفته ایم.

همیشه شمشیری بالای سر خود داشته ایم

شمشیر سنتها ، شمشیر خانواده ، شمشیر حکومت ، اما…

داستان شهرزاد در هزارویک شب نماد زندگی نویسندگان ایرانی است.

ما همیشه شمشیری بالای سر خود داشته ایم ، اما شهرزاد با قصه گویی ، جان خود را نجات داد و ما با قصه نگفتن می توانیم در کشورمان زنده بمانیم.

نویسنده به ضرورت زندگی اش می نویسد ؛ هرکجا که هست ، ده ، شهر ، بیابان. نویسنده مستقل نمی تواند دروغ قلابی بگوید.

مثلا حق ندارد جایی که ممد بیجه بچه ها را تکه تکه می کند از آرامش و عدالت بنویسد.

نویسنده دروغ واقعی می گوید.

جهانی که می سازد جهان خاص اوست.

اما در نهایت از تجربیات انسانی استفاده می کند ،

تجربه عملی یا تخیلی انسان.

منیــرو روانــی پــور

…بغضی در گلوی مه جمال شکست.

مرد دریایی می گریست. تمام جهان بی حضور زمین و آدمی برایش غربت کده ای بیش نبود.

نه ، نمی خواست به دریا برود. نمی خواست با ساکنان دریا مانوس شود

و می دانست که حتی اگر کشته شود ، تن آبی ش را خاک به امانت نمی گیرد.

تقدیر او که آبی-آدم بود ، که مادری از اهل دریا داشت و پدری اهل غرق ، جور دیگری رقم خورده بود.

مه جمال می گریست. دست هایش را به جانب دریا بلند کرده بود و مادر آبی اش را صدا می زد: …

تنها عشق می تواند آدمی را از خانه و کاشانه اش آواره کند

و تنها خاطره مرد ماهیگیری رعنا می تواند آبی دریایی کوچکی را از دریا جدا کند ،

تا آنجا که روی زمین سنگلاخی خشک بسرد و درد و رنج زمین را نادیده بگیرد.

سخنان و جملات زیبای منیرو روانی پور

همچنین بخوانید : جملات سیمین دانشور

منبع : fa.wikiquote.org

برچسب ها : ,

همچنین ببینید

سخنان و جملات زیبای انیس لودیگ

سخنان و جملات زیبای انیس لودیگ

جملات انیس لودیگ – آگنس لدیک سخنان و جملات زیبای انیس لودیگ – یا – …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

20 − پنج =