خانه / اشعار زیبایی از محمد سلمانی

اشعار زیبایی از محمد سلمانی

اشعار زیبایی از محمد سلمانی

محمد سلمانی

نمی خواهم بــه زشتی ها نگاهم را بیندازم

خودم را بی جــهت ازچشم این دنیا بیندازم

جــهان زیباست بی تردید باید دید ولذت برد

بــه زیبایی چرا پس چشم نازیبا بیندازم ؟

تو آن چشم مردد را شبی برشانــه ام بگذار

کــه می خواهم بــه سمت جنگل ودریا بیندازم

کمی پیرم ولی پیری کــه عمری عاشقی کرده

نمی خواهم خودم را از تک و از تا بیندازم

نباید حرف مردم را بــه یاد من بیندازی

کــه من هم شانــه ها را دم بــه دم بالا بیندازم

“من از اقلیم بالایم سر عالم نمی دارم”

تو را باید بــه یاد شعر مولانا بیندازم

بیابان بود و ما بودیم ومقصد منزل لیلی

نیفتادم زپا تا عقل را از پا بیندازم

تو ترکم کردی ومن همچنان در شــهر خواهم ماند

کــه رسم عاشقی را بین مردم جا بیندازم

اشعار زیبایی از محمد سلمانی

بی تو بودن راتمام شــهر بامن گریه کرد

دوست با من هم صدا نالیددشمن گریه كرد

جای جای بی تو بودن را درآن تنگ غروب

آسمانی ابر بابغضی سترون گریه كرد

با هزاران آرزو یك مرد . مردی پرغرور

مثل یك آلالــه درفصل شكفتن گریه كرد

این خبر وقتی كه دردنیای گلــها پخش شد

نسترن درگوشــه ای افسرد . لادن گریه كرد

وسعت تنــهاییم را درشبستان غزل

شاعری با تن تتن تن تن تتن تن گریه کرد

گریه یعنی انفجار بغض یعنی درد عشق

بارها این درد را درچاه بیژن گریه كرد

یك زمان حتی تو هم درمرگ من خواهی گریست

مثل ســهرابی كه درسوگش تــهمتن گریه كرد

اشعار زیبایی از محمد سلمانی

شب در طلسم پنجره وامانده بود و من

بغضی میان حنجره جا مانده بود و من

از آنــهمــه غریو غرورِ پلنگی ام

یک دره انعکاس صدا مانده بود و من

در خانــه ای کــه آینــه حسی ســه گانــه داشت

ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من

هم آب توبــه بود در آن خانــه . هم شراب

اخلاص در کنار ریا مانده بود و من

آنجا کــه پلک پنجره را خواب بستــه بود

انبوهِ گیسوان رها مانده بود و من

بت بود یا خدای پرستش کدامیک ؟

حیرت بــه چشمِ قبلــه نما مانده بود و من

تا شیش? مشبکِ پرهیزبشکند

سنگی در آستین خطا مانده بود و من

ابلیس با خدا بــه تفاهم نمی رسید

تردیدها و دغدغــه ها مانده بود و من

می رفت دل بــه وسوســه اما هنوز هم

یک پرده از حریر حیا مانده بود و من

فردا کــه آن برهن? معصوم رفتــه بود

ابلیس با هزار چرا مانده بود و من

اشعار زیبایی از محمد سلمانی

ای داغ ننگ خورده بــه چین جبین تان

دلگیرم از قرائت معکوس دین تان

آیینــه با نگاه شما سازگار نیست

سوگند می خورم بــه کتاب مبین تان

خود را اگر بــه دیده ی تاریخ بنگرید

زشت است پیش آینــه زیباترین تان

محدوده ای میان دو انگشت بیش نیست

جغرافیای عینک نزدیک بین تان

فردا بــه نا نوشتــه ی تاریخ می چکد

خون امیر دیگری از آستین تان

آنگاه شرمسار و سرافکنده می شود

تاریخ از تداعی حمام فین تان

انگیزه ای برای غزل های تازه نیست

وقتی بــه ناسزا نسزد آفرین تان

حالا کــه اختلاف هوا با سلیقــه هاست

باید مــهاجرت کنم از سرزمین تان

اشعار زیبایی از محمد سلمانی

عینکمو جا می ذارم رو طاقچــه

عصامو می کارم میون باغچــه

جوونترین پیرهنمو می پوشم

موی سیامو می ریزم رو گوشم

هرچی کــه یادگاری ازتو دارم

می بوسم و روی چشام میذارم

یکیش همین عطریه تووی شیشــه

می زنمش هوا پراز تو میشــه

دیر اومدی با اینکــه خیلی پیرم

جوونیمو می خوام ازت بگیرم

وقتی بگی کنارتو می مونم

اونوقت دیگــه حس می کنم جوونم

غرورمو اگــه ازم نگیری

بــه این زودی تن نمی دم بــه پیری

اشعار زیبایی از محمد سلمانی

در آن درازترین شب کــه آب یخ زده بود

کنار پنجره ام آفتاب یخ زده بود

درآن شبی کــه درختان عقیم گردیدند

در آن شبی کــه جنین سحاب یخ زده بود

شبی کــه محتسب از مست کینــه در دل داشت

وجام عقده گشای شراب یخ زده بود

شبی کــه غنچــه زترس تبر نمی خندید

ودر پیالــه ی چشمش گلاب یخ زده بود

شبی کــه آینــه تصویر را نمی فــهمید

ودر برابر پرسش جواب یخ زده بود

شبی کــه دم زدن از عشق کفر مطلق بود

شبی کــه عاطفــه از اضطراب یخ زده بود

تو با کدام غزل عشق را صلا دادی ؟

کــه در گلوی تو آن شب طناب یخ زده بود

اشعار زیبایی از محمد سلمانی

در گیر تو بودم کــه نمازم بــه قضا رفت

درمن غزلی درد کشیدوسر زا رفت

سجاده گشودم کــه بخوانم غزلم را

سمتی کــه تویی عقربــه ی قبلــه نما رفت

در بین غزل نام تو را داد زدم داد

آنگونــه کــه تا آن سر این کوچــه صدا رفت

بیرون زدم از خانــه یکی پشت سرم گفت

این وقت شب این شاعر دیوانــه کجا رفت ؟

من بودم وزاهد بــه دوراهی کــه رسیدیم

من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت

با شانــه شبی راهی. زلفت شدم اما

من گم شدم وشانــه پی. کشف طلا رفت

در محفل شعر آمدم و رفتم و گفتند

ناخوانده چرا آمدوناخوانده چرا رفت ؟

می خواست بکوشد بــه فراموشی ات این شعر

سوزاندمش آنگونــه کــه دودش بــه هوا رفت

تصویر محمد سلمانی

محمد سلمانی

شعرهای بیشتری از همین شاعر … کلیک کنید

منبع : mohammad-salmani.iran.sc

برچسب ها :

همچنین ببینید

آنقدر از مقابل چشمان تو رد شدم

آنقدر از مقابل چشمان تو رد شدم

آنقدر از مقابل چشمان تو رد شدم تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم منظومه ای …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت