اشعار زیبای مهدی حسنلو

اشعار مهدی حسنلو

اشعار زیبای مهدی حسنلو شاعر معاصر

اشعار زیبای مهدی حسنلو شاعر معاصر

شعر زیبای سیگار ناتمام زندگی

انسان را

و ظلمی که به او رفته را

تصور کن

در فکر زندانی

ابعاد آزادی را

مرد هنوز در آوار ها میگردد

میان چیزهای برجا مانده که هیچ نیست

جز پنجره ای معلق

و لاشه اتاق و خودش

:تو فرارکن سمت هر جا جز زمین

که زیر پایت را خالی نکند

و نگاه سوالت چون درختها

به سمت آسمان روییده

برگرد جز تبر کسی انتظار نمی کشد

ریحانی با آب باران

و کمی رنگین کمان بجوشان

و بریز در دهان زندگی

که ناشتا نمی تواند

آن هم وقتی. قرار باشد

روز به این بلندی را در مزرعه انسان

هم بال های گنجشک باشد

هم دست های مترسک

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

شک نکن

هر دو پای انسان

ترس است برای بردن

کوله سنگین و خالی ایمان

و این میان گاهی

شولای عشق تنت میکند

تا مرد خسته نفسی چاق کند

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

:لطفا فندکت را بده

سیگارم را

و عشق تنها چتری است

که لیلا روی سرم پهن کرده

با گریه اش که سیگارم نا تمامم

تمام شود

شعر زیبای یک دهان پر سیب از آقای مهدی حسنلو

دستت را دراز کن

تا سوسوی سرخ ستاره

برویم از لبانت

انگار ازت عاشق شده

مقاومت نکن به جاذبه اش

فقط رها باش

آدمی زا است

گاهی جایش را عوضی می بوید

باغ لبانت و این همه بوسه سرخ

به زردی نرفته بیدارش کن

هیچ مردی به سیب پلاسیده عشق نمی ورزد

رویایت پر باران. بر خیز

ابری که خیال باران دارد

پیراهن نمی پوشد

پا بگذار به سینه ام

اگر زمین هم لایق نباشد

باران که هست

چتر تردید را بس کن از سرت

این کلیشه دوست داشتنی را

قدم بزن تا خانه.

پنجره را از لای پرده در آر

آویزان کن از دیوار

اکنون تمام جهان اتاق توست

و مردی میخواند

از گلوی سبز باغ ها

صدایی که

به شبت

به تختت

به زمستان تنت

غریبه نیست

مقاومت نکن به آغوشش

دستت را دراز کن

این سیب لایق دهان توست

شعر زیبای بار هستی

باز بی قراری می کند

پارسهایش

که دیوانه می کند

چهار گوشه ی جهانم را

که ؟ رازی نیست

پشت پنجره

می کاود تاریکی را.

که صبحی نیست

پشت شب

با جنونش

جای جای درونم را

می دود از زخمی

به زخمی دیگر

و حالا ایستاده در غروبی

که تو خوب می شناسی اش

دارد لیس می زند

زخم فریادت را.

اول بار بود دانستم

بدترین اتفاق

سال بی اتفاق است!

زمان قبراق

با گله بی نهایتش گذشت

در هروله ی شادی وغم

که گویا امشب

ماه یار دارد!

ستاره هایش جا دارد

. تنهایی در تنهائی اش دار ندارد

تنها.در تنهای اش سگ بیمار

که پارسهایش را

دوستش داشتم دیوانه وار

:گفتند درد ندارد

واگیر گیر است

دیر است!

و صدای گلوله پاره می کند

زوزه ام را

شعر زیبای فال قهوه مهدی حسنلو

دیرتر از شب رسید

تنها بود

در اتاق گشتی زد

و نشست به صندلی

قهوه ترکم

که داغ بود و تلخ

افتاد بی دلیل دست.

به هر سو.

از سطرهای سپید

تا لبه دیوار

خم شد و گفت عجله دارد

باید به چند جا سر بزند

فقط تا خواندن فنجانی دیگر می ماند

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

قهوه را چون شعری

کلمه کلمه

به عمد دکلمه

که تا انتهایم بهانه شود

نگاهش به ساعت رفت

گفتم :از آخرین رفتنت

خشکش زده به دیوار

فنجان را وارونه.

به دهان همین سطر کوبید

تو آنقدر دیوانه هستی ؟

که به مغز شعر نسروده ات

شلیک کنی ؟

چ . ه ؟

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

خون مثل کلمات پاشید

به کف صفحه

:شعرم. آنقدر زن

هست

که بتواند.

درون دیوار شب

پنجره ی. چاه کند

به.

مهتاب.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

از پایین تا پایین تر جسدم را

به کوله اش جاى داد

و بلند شد

پیراهن سپید زنم را تنش کرد

چون قویی

از برکه سیاه شب پرید

حالا مهتاب بود

آسمان نبود

شعر زیبای ورق زندگی – مهدی حسنلو

نه آغاز سفر

مردى ام به دریا

نه پایان دلتنگى

زنی ام در ساحل .

تنها قایقى شکسته ام

به گوشه تماشا

و هر غروب

مردی می نشیند برمن

و با رویایش غرق مى شوم در شب.

شعر زیبای تو و تو از آقای مهدی حسنلو

دستهایت

که رها شد از شاخه

افسوس زمینی نبود زیر پایت

وتو رها در بی کران آبی

تنها ستاره سرخ آسمان

و من هر لحظه -غروبی . ام-

کنار پنجره ای.

که به گردن زمین آویختنم

و تو مردد

که به کدام میوه ؟

شاخه ای را

بیدار بهار میکنی!

شعر زیبای اتاق و اجاق زندگی

وقتی سرما سوزش

به مغز استخوان رسید

یعنی چیزی هم نمانده

برای سوزاندن .

طبیعی است

و ناگزیر ! ؟

که پنجره از دیده گانش

دل بکند

برای ادامه اجاق!

تا وقتی که بیافتد

چون آوار دیوار. پلکت

روی اتاق تو!

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

بدون داشتن در

آرزوی پنجره

معنایی ندارد

برای اتاق

همچنین آرزوی

آزادی

برای کسی که

اسارت در او نیست

شعر در را برای همین موقع آفریدند

تنها نیستم ایستاده ام رو به دیوار

در کنار بی خوابی

می اندیشم به نور!که فتحمان کرد

و یقین دارم آن بیرون

ماه روی دستان خیل اعظم تاریک

تمام امشب نا تمام را پایکوبان

جشن میگیرد

در جاودانگی طلوع با شکوهش.

و آه از ستارگان بالا نشین این شب

در کورسوی خاموششان

شایعه کردن شب از ترس لامپ

پشت پنجره ها پناه گرفته

میگویم: تحمل کن جایی خواندم

کسی که خورشید است

خواهد آمد.

حتمن همین در طلایی را

برای موقع آمدنش آفریدند . مگر نه . ؟

همه که مثل پنجره ها نبودن

پرده ای سیاه رویشان بکشن

به وقتهایی که خورشید

آفتاب پخش میکرده

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

:صبر کن عزیزکم

می دانم دیگر نمی توانی

تکیه کن بمن نه. به دیوار!

از چشم های خونی ات می سوزم

که کسی نیامد.

:اما نه این لامپ

و نه هیچ لامپی نمی تواند.

تا ابد روشن بماند حتی نوع مهتابی اش

اگر عمر هم به سر نرود

یا ازرائیل میاید

یا کسی از اداره برق

آنوقت تو می توانی آسوده

بخوابی در . آغوش بی خوابی

شعر زیبای فریاد را – مهدی حسنلو

زیر پایم سر میخورد

کوچه به سمت نا پیدای خود

بی صدا خوابیده

در طول خود خیابان.

وهر عابر. تنها در عمق خود

دست در دست آن نصف دیگرش

با تصور کارنامه در دستش

و ترس ترکه ی ناظم

از سوالی کلاغ پر می پرد

به سوالی دیگر

از مغازه ای غلت می خورد

به دکه ای دیگر

و پشت میز چرتکه در چرت خود

صدایی نیست

جز ناله ی بی گاه پنجره ای

و میرود خرامان به راه خود.شاعرکی

که در هر تابلو و تیر تقاطع می بیند

دخترکی نشسته با دندانهای سیاه

و جیغ میکشد :

لطفن سکوت را رعایت فرمایید.

شهر کوچ میکند به سمت بی صدای شب

در حصار پادگان

که سان می بیند

از رژه بی نظم عابران

زیر بی حوصله ترین ماه شب

در برف و باد و بوران بهمن

میان نفس هایم

اویزان از گلو. فریادی

و زیر پایش

چهار پایه سکوت .

شعر زیبای دوستت دارم

دوستت دارم

تازه آغاز راه است

روزگاری که رفت

پله هایی بود

سیاه .گاهی سفید

برای رسیدن این شب

همه جوانی مان

حرامش رفت

* ما می بخشیم

باشد که آینده گان نیز *

عادتمان دادن به ترس

که هرچیز یگانه را

عاشقانه را

حتی چیزی مثل شناسنامه را

در صندوقچه پنهان کنیم

جایش امن تر هر قدر تاریک تر

حتی دوستت دارم را

برای آن شب مبادا!

خوشه های سرخ را

فقط چیدیم

درون خمره تاریک

:می گویند روزگاری

قلبی بود لبریز عشق

حالا بعد از سالها زخم

سالها زجر

نوبت ماست که نترسیم

که اعتماد کنیم به آخرین شب

به آخرین بوسه ی سرخ

اگر چه لب هایمان خشک کویر

ولی عشق مان هنوز

از بوی تازه ی باران پر است.

هرگز به یاد آنها

که سر میکشیم

برای آزادی آزادی

در آبی ترین گیلاس عشق

کیمیا شراب دوستت دارم را

که اکنون شب خوش مبادا ست

تو بجای همه مادران

و من بجای همه پدران

از صندوقچه سرد تاریخ

تا روشن ترین بام فردا فریاد می کشیم

فریاد دوستت دارم را

غمت نباشد که سطری نماند

ما بی قاعده ترین شعر جهانیم

و شاعران بی مزد ترین کارگرانش

مهدی حسنلو

چهار دست و پا چون نوزاد

از پس چهل زمستان گذشتم

دستم را بگیر

باید راه را .رفتن را جاده را

کنار هم نترسیدن را

برای من معنی کنی

پنجره را آسمان را .آبی را

با صدای بلند بنویسی.

آنقدر نگران دهان کوچه شدیم

که یادمان رفت

بیاموزیم به دهانمان

آن واژه بیدار زندگی را

تا انتهای جهان راهی نمانده برخیز

آسمانی ترین پیراهنت را تنت کن

بما چه که پاییز به آبی نمی آید

این همه سال زخم خوردیم

تا شکوفه به تنمان گل کند

که بهاریم

با سیلی سیب مان را سرخ .

که تابستانیم

لعنت به هرچه رنگش یکی ست

لعنت به هر چه زمستان.

یادت نرود این شب

کمترین پاداش صبوری توست.

قانع نباش

غربت فاصله دست های ماست

بگیر دستم را

تا سدش را فرو بریزیم.

از نجابت پنجره بود

که راز عشق مان

به زبان بادها جاری شد

وگرنه.هنوز اسیر صندوقهای پیر

می بودیمم

وطن یعنی جاده های جاری

به دریای تو

وطن یعنی بادهای تشنه

از دریای تو

وطن یعنی وقتمان تنگ است

وطن یعنی رودی اگر مانده صدا کن

وطن این شب مبادای خانه ماست

که تمامش دستان توست

مشتش کن

دوستت دارم را

وطن یعنی این همه ارومیه بی دریا

از ترس. از گم شدن از شب گفتن

از ستاره ها از این پیامبران صادق شب

¨‘°ºO مهدی حسنلو Oº°‘¨

نگفتن

شاید فرصتش پیش نیایید

:ستاره یعنی تو

و من سیاره ای آویزان از شبم در طوافت

و دوستت دارم

کهکشان عشق ماست

تو را جان جاده

که خیانت نمی داند

تو هم تردید نکن

اگر مسیرمان مرداب شد

بر من ببخش خوبترین

که آنقدر دریا نبودم

اما شده در کف دستهایم

تو یعنی نیلوفر

تو یعنی ستاره آبی نیلوفر

در کف سیاه آسمان مردابم

مایوس و خسته منشین

که ساحل انتهای جاده هاست

باورم کن حتی اگر به دروغ بگویم

باورم کن دوستت دارم را

که تازه دریایی ترین

پیراهنش را طلب کرده

چرا که عشق دروغ نمیداند

مثل فرشته ای که گناه

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

آفتاب بر آمد برخیز

روز قشنگ من

برای رفتن مان .

دنبال کفش مباش

راهی جاده شدن

شاید مسافر راه مانده را پایی

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

فردا اسم دیگر

آزادی است

همین اندک واژه ام

توشه راهت

که در ادامه ی شعر می رویی

برای گذشتن باقی راه

تنها دستهایمان کافی است

دستم را پس بگیر می ترسم

دریا یعنی تو و من رودیم

جاری در همیشه آغوشت .

و زندگی همین فاصله کوتاه بود

که نهنگ ها از دریا

که نهنگ ها تا ساحل آمدیم.

دوستت دارم

اشعار زیبای مهدی حسنلو شاعر معاصر

همچنین بخوانید : شاعران ایران زمین

برچسب ها :

همچنین ببینید

اشعار زیبای فریبا وفی

اشعار زیبای فریبا وفی

اشعار زیبای فریبا وفی اشعار زیبای فریبا وفی رمان نویس شاعر و نویسنده داستان کوتاه …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

2 − یک =