خانه / جملات فلسفی قصار و زیبای مارک تواین

جملات فلسفی قصار و زیبای مارک تواین

سخنان و جملات مارک تواین

سخنان و جملات زیبای مارک تواین – سمیوئل لنگهورن کلمنز نویسنده و طنزپرداز آمریکایی

او شهرت خود را مدیون رمان ماجراهای هاکلبری فین و ماجراهای تام سایر است

سخنان و جملات زیبای مارک تواین

جملات زیبا و قصار مارک تواین

ما در این سرزمین از وجود سه چیز برخورداریم

وجدان بیدار . آزادی بیان و احتیاط لازم برای اینکه

از دوتای اول هرگز استفاده نکنیم

جملات زیبا و آموزنده مارک تواین

فرد را برای چیزی که به آن اعتقاد دارد به کلیسا راه می دهند

ولی برای چیزی که می فهمد از آنجا اخراج می کنند

سخنان مارک تواین

بهتر است دهان خود را ببندید و ابله به نظر برسید

تا اینکه آن را باز کنید و همه تردیدها را از میان ببرید

جملات زیبای مارک تواین

قسمت هایی از مذهب را که نمی فهمم ناراحتم نمی کنند

قسمت هایی از آن را که می فهمم عذابم می دهند

جملات فلسفی مارک تواین

تفاوت بین حرف راست و حرف تقریبا راست

مثل تفاوت صاعقه است با کرم شبتاب

سخنان زیبا و قصار مارک تواین

حضرت « آدم » یک بشر بود و بس

او سیب را نه بخاطر سیب بودنش . بلکه بخاطر ممنوعیتش می خواست

جملات زیبا و قصار مارک تواین

هنگامی که چهاده سال بیشتر نداشتم

پدرم به طرز غیرقابل تحملی احمق به نظرم می آمد

اما وقتی پا به بیست و یک سالگی گذاشتم

از این که در طول این هفت سال چقدر به معلومات این پیرمرد افزوده شده تعجب کردم

جملات حکیمانه مارک تواین

هنگامی که جوان بودم می توانستیم همه چیز را

خواه حوادث واقعی یا غیرواقعی . به خاطر بسپارم

اینک که به سوی پیری می روم فقط آن چه را که

در همان لحظه اتفاق افتاده است بخاطر خواهم آورد

شرح حال مارک تواین

جملات فلسفی مارک تواین

اگر خشمگنی تا چهار بشمار؛ اگر خیلی خشمگنی لعنت بفرست

جملات زیبا و قصار مارک تواین

زندگی . چیزی جز مبارزه میان عاطفه و عقل نیست

سخنان مارک تواین

بزرگان به کارهای کوچک و بی اهمیت بسیار زود رسیدگی می کنند

جملات زیبای مارک تواین

زندگی بی نهایت شادتر بود اگر در ۸۰ سالگی به دنیا می آمدیم و به تدریج به ۱۸ سالگی می رسیدیم

جملات زیبای مارک تواین

بزرگان به کارهای کوچک و بی اهمیت بسیار زود رسیدگی می کنند

جملات زیبا و قصار مارک تواین

کار یعنی هر چیزی که مجبور به انجام دادنش باشید و بازی یعنی هر چیزی که مجبور به انجام دادنش نباشید

جملات زیبای مارک تواین

تفاوت بین حرف راست و حرف تقریبا راست مثل تفاوت صاعقه است با کرم شبتاب

جملات فلسفی مارک تواین

یک دروغ ممکن است دنیا را دور بزند و به جای اولش برگردد

اما در همین مدت . یک حقیقت هنوز دارد بند کفش های خود را می بندد تا حرکت کند

جملات زیبا و قصار مارک تواین

مشکل این نیست که تعداد احمق ها زیاد است . مشکل در توزیع نامناسب آن هاست

جملات زیبا و قصار مارک تواین

وقتی جوانتر بودم همه چیز را به خاطر می آوردم . حالا می خواست اتفاق افتاده باشد یا نه

سخنان مارک تواین

عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه می بیند

جملات زیبای مارک تواین

برای بهترین ایده منتظر نمان . ایده بهتر را انجام بده . بهترین نیز به دنبال آن خواهد آمد

جملات فلسفی مارک تواین

الماس را جز در قعر زمین نمی توان یافت و حقایق را جز در اعماق فکر نمی توان کشف کرد

جملات فلسفی مارک تواین

بخشندگی . انتشار بوی گل بنفشه به ته کفش است که لگدمالش کرده است

سخنان مارک تواین

زندگی . چیزی جز مبارزه میان عاطفه و عقل نیست

جملات زیبا و قصار مارک تواین

چاپلوسها تنها . همانند دوست هستند . همانطوری که گرگ ها به سگ ها شباهت دارند

سخنان مارک تواین

کاش هیچوقت حس ترس را تجربه و کشف نمیکردم . این حس لحظه هایم را خراب و شادیم را از بین میبرد

جملات زیبا و قصار مارک تواین

بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی. تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که به راستی احمقی

جملات زیبای مارک تواین

کسی که نتواند خود را مهار کند . بدون شک قادر به مهار دیگران هم نخواهد بود

جملات زیبای مارک تواین

بیست سال بعد . بابت کارهایی که نکرده ای بیشتر افسوس می خوری تا بابت کارهایی که کرده ای

بنابراین . روحیه تسلیم پذیری را کنار بگذار . از حاشیه امنیت بیرون بیا

جستجو کن . بگرد . آرزو کن و کشف کن

جملات زیبای مارک تواین

راز پیشرفت در آغاز کردن است

راز آغاز کردن در آن است که وظایف سخت و پیچیده ی خود را به وظایف کوچکی

که قابل مدیریت کردن باشند . بشکنید و سپس از نخستین آنها آغاز کنید

جملات فلسفی مارک تواین

انسان برای کسب محبت دست به خیلی کارها می زند ؛ اما برای تحریک حسادت دیگران هر کاری که از دستش ساخته باشد . انجام می دهد

سخنان مارک تواین

سعی نکن به یک خوک آواز خواندن یاد بدهی ؛ هم وقت خودت را هدر می دهی و هم خوک را اذیت می کنی

جملات زیبای مارک تواین

آسمان هرکس به اندازه ی روشنی و تاری قلب او. روشن یا تار است

جملات زیبا و قصار مارک تواین

بهترین راه برای درک هر چیز . تجربه کردن آن است . چون با حدس و گمان هیچوقت دانا نخواهی شد

جملات زیبا و قصار مارک تواین

ما در عمر خود نگران دشواریها و سختیهایی زیادی هستیم که بیشتر آنها هرگز روی نمیدهد

جملات فلسفی مارک تواین

صادق ترین . بی توقع ترین . مفیدترین و دائمی ترین رفیق برای هر کسی کتاب است

جملات زیبای مارک تواین

جملات فلسفی و زیبا و قصار مارک تواین

برچسب ها : ,

یک دیدگاه

  1. داستان شانس اثر مارک تواین

    جنگهای کریمه تازه شروع شده بود. با خود می گفتم ، حتماً باید جنگی در کار باشد تا این الاغ نتواند پیش از اینکه دستش رو شود ، بمیرد. منتظر زلزله ماندم و وقتی آمد ، مات و مبهوت شدم… در ضیافت شامی که به افتخار یکی از مشهورترین افسران عالیرتبه ی انگلیس برگزار شده بود ، شرکت داشتم. به دلیلی که به زودی خواهید فهمید ، به اسم و درجه ی واقعی این افسر اشاره ای نمی کنم و او را ژنرال “لرد آرتور اسکرزبی .وی .جی .سی و غیره” می نامم. اسمهای افراد معروف ، آدم را جادو می کند. مردی که سی سال پیش در نبردهای کریمه ، ناگهان به اوج شهرت و افتخار رسید و هزاران بار اسمش را شنیده بودم ، حی و حاضر آنجا نشسته بود. به جای خوردن و نوشیدن ، محو تماشای این نیمه خدا شده بودم. سراپایش را به دقت ورانداز می کردم و در چهره اش دقیق می شدم. آرامش ، خویشتن داری و وقار در چهره اش نمایان بود. رفتار بسیار ساده و بی پیرایه ای داشت و با فروتنی دل چسبی ، صدها نگاه تحسین آمیزی را که به او دوخته شده بود ، و تعریف و تمجیدهای صمیمانه ی حضار را نادیده می گرفت. در سمت چپم ، کشیشی نشسته بود که از آشنایان قدیمی ام محسوب می شد و قبل از اینکه کشیش شود ، نیمی از عمرش را در اردوگاه و میدان جنگ گذرانده و در مدرسه ی نظامی « وول ویچ » تدریس کرده بود. در حالی که محو تماشای قهرمان جنگ های کریمه بودم ، چشمان کشیش برق عجیبی زد. به طرفم خم شد ، به قهرمان ضیافت اشاره کرد و در گوشی گفت: « بین خودمون باشه ، ولی اون یک احمق تمام عیاره. » از تعجب خشکم زد. اگر این حرف را درباره ی ناپلئون یا سقراط هم می گفتند ، این قدر تعجب نمی کردم. ولی از دو چیز مطمئن بودم: یکی اینکه جناب کشیش ، آدم بسیار راستگویی است و دیگر این که آدم ها را خوب می شناسد. پس مطمئن شدم که همه درباره ی این قهرمان اشتباه می کنند و او واقعاً یک احمق است. برای همین ، به دنبال فرصتی بودم که بفهمم جناب کشیش ، چطور توانسته پرده از این راز بردارد. چند روز بعد ، فرصتی دست داد و این چیزی است که کشیش گفت: تقریباً چهل سال پیش در آکادمی نظامی “وول ویچ” تدریس می کردم. بر حسب اتفاق در همان قسمتی بودم که اسکرزبی جوان ، امتحانات مقدماتی اش را می گذراند. دلم خیلی برایش سوخت ، چون بقیه ی بچه ها خیلی راحت به سؤالات جواب می دادند. ولی او … خدای من! هیچ چیز بلد نبود. پسر خوب و دوست داشتنی و ساده ای بود و از این که می دیدم ، مثل مجسمه ایستاده و جواب های پرت و پلا و احمقانه می دهد ، خیلی ناراحت شدم. واقعاً دلم برایش سوخت. به خودم گفتم ، وقتی بخواهند دوباره از او امتحان بگیرند ، حتماً رد می شود. پس بگذار محض رضای خدا ، کاری کنم که سقوط راحتی داشته باشد. او را به کناری کشیدم و فهمیدم درباره ی “سزار” چیزکی می داند. چون چیز دیگری بلد نبود ، دست به کار شدم و مثل برده از او کار کشیدم و وادارش کردم با خرخوانی ، سؤالات مربوط به سزار را که احتمال داشت در امتحان بیاید از بر کند. می دانم حرفم را باور نمی کنید. ولی او امتحان را با موفقیت کامل گذراند! فقط چند تا سؤال از بر کرده بود و برای همین ، تشویقش می کردند ، ولی آنهایی که هزار برابر او می دانستند ، کرک و پر شدند. از بخت بلند اسکرزبی ، چیزی که ممکن است صد سالی یک بار اتفاق بیفتد ، رخ داده بود و از او فقط سؤالهایی را پرسیدند که از بر کرده بود. خیلی عجیب بود! در تمام دوره ی تحصیل ، مثل مادری که بچه ی علیلش را تر و خشک می کند ، کنارش بودم و همیشه هم به طرز معجزه آسایی نجات پیدا می کرد. می دانستم که ریاضیات ، دستش را رو می کند و دخلش را می آورد. تصمیم گرفتم جان کندنش را آسان کنم و برای همین ، سؤالاتی را که ممکن بود در امتحان بیاید با او تمرین کردم و سپردمش به دست سرنوشت. خب ، حدس می زنی ، چطور شد ؟ در کمال بهت و ناباوری موفق شد رتبه ی اول را کسب کند و همه تحسینش کردند. یک هفته از عذاب وجدان ، خواب به چشمم نیامد. این کار را محض رضای خدا و از روی ترحّم کرده بودم ، تا جوان بیچاره خیلی زجر نکشد. خوابش را هم نمی دیدم که چنین افتضاحی به پا شود. مثل دانشمندی که “فرانک اشتاین” را درست کرده بود ، احساس گناه می کردم. احمقی را که کله اش پر از خاک ارّه بود ، در جاده ای قرار داده بودم که به ترفیع های درخشان و مسئولیت های سنگین ، ختم می شد. شک نداشتم که در اولین فرصت خود و هر مسئولیتی را که به او سپرده شود ، نابود می کند. جنگهای کریمه تازه شروع شده بود. با خود می گفتم ، حتماً باید جنگی در کار باشد تا این الاغ نتواند پیش از اینکه دستش رو شود ، بمیرد. منتظر زلزله ماندم و وقتی آمد ، مات و مبهوت شدم. اسکرزبی فرمانده ی فوج پیاده نظام شد! آنهایی که سرشان به تنشان می ارزد ، باید موهایشان سفید شود تا بتوانند به چنین درجه ای برسند. چه کسی فکرش را می کرد بار این مسئولیت سنگین را بر شانه های نحیف و ناتوان او بگذارند ؟ حتی لیاقت نداشت پرچم را به دستش بسپرند ، ولی حالا سروان شده بود. فکرش را بکن! داشتم از غصه دق می کردم. ببین ، من که این قدر عاشق آرامش و سکوت هستم ، مجبور به چه کاری شدم. به خاطر کاری که کرده بودم ، خودم را در برابر مردم مقصّر می دانستم. برای همین ، تصمیم گرفتم همراهش بروم و تا آنجا که می توانم ، مملکت را از شرش حفظ کنم. این شد که پول کمی را به هزار بدبختی پس انداز کرده بودم ، برداشتم ، به دسته ی او پیوستم و با هم به میدان رفتیم. آن وقت… خدای من! خیلی وحشتناک بود! بجز اشتباه هیچ کاری نمی کرد ، ولی کسی رازش را نمی دانست. همه درباره اش به اشتباه افتاده بودند و برای همین ، رفتارش را بد تعبیر می کردند و اشتباهات احمقانه اش را به حساب نبوغش می گذاشتند. واقعاً همین طور بود. کوچکترین اشتباهش ، اشک هر آدم عاقلی را در می آورد ، و اشک مرا هم درآورد و آن قدر عصبانیم کرد که وقتی تنها بودیم ، به او پرخاش می کردم. بیشتر از این نگران بودم ، هر اشتباهی که مرتکب می شد ، شهرت و آوازه اش را بیشتر می کرد. پیش خودم می گفتم ، آن قدر بالا می رود که وقتی بالاخره زمین بخورد و دستش رو شود ، انگار خورشید از آسمان افتاده است. مرتب پیشرفت می کرد. پشت سر هم درجه می گرفت و از جنازه ی افسران مافوقش ، مثل نردبان بالا می رفت ، تا این که در گرماگرم یکی از جنگها ، سرهنگ ما کشته شد و نفسم از ترس بند آمد ؛ چون بعد از او اسکرزبی از همه ارشدتر بود. با خودم گفتم که ده دقیقه ی دیگر کار همه ی مان تمام است. جنگ با شدت ادامه داشت و نیروهای متحد ما ، در سرتاسر جبهه عقب نشینی می کردند. هنگ ما در موضع حساسی مستقر بود و یک اشتباه ، کافی بود که همگی نابود شویم. در چنین موقعیت حساسی ، این احمق کله پوک دستور داد هنگ به تپه ی مقابل که کسی روی آن نبود ، حمله کند. پیش خودم گفتم ، دیگر همه چیز تمام شد. حرکت کردیم و قبل از اینکه کسی متوجه این اشتباه شود و جلو آن را بگیرد ، روی یال تپه بودیم. فکر می کنی ، چه چیزی دیدیم ؟ یک ارتش ذخیره ی روسها ، آنجا موضع گرفته بود. هیچ کس فکرش را هم نمی کرد. فکر می کنید چه اتفاقی افتاد ؟ دخل همه مان را آوردند ؟ در نود و نه درصد موارد این طور می شود. ولی روسها ، پیش خود حساب کرده بودند که امکان ندارد در چنین شرایطی یک هنگ ، سلانه سلانه به آنجا بیاید و فکر کرده بودند که حتما کل ارتش انگلیس به آنجا آمده و نقشه ی زیرکانه ی آنها لو رفته است ؛ برای همین ، دمشان را گذاشتند روی کولشان و با بی نظمی از تپه سرازیر شدند و ما هم دنبالشان رفتیم. آنها خودشان قلب سپاه روسیه را در هم ریختند و از میان آن گذشتند و طولی نکشید که سپاه روسها ، کاملاً تار و مار شد و شکست متحدین به پیروزی باشکوهی تبدیل شد. مارشال “کان روبرت ” که گیج و حیرت زده این صحنه را تماشا می کرد و غرق در تحسین و لذت شده بود ، اسکرزبی را احضار کرد و در حضور کلیه ی ارتشها به او مدال افتخار داد. فکر می کنید ، این بار اسکرزبی چه اشتباهی کرده بود ؟ هیچ. فقط دست چپ و راستش را اشتباه گرفته بود. دستور داده بودند ، عقب نشینی کند و به کمک جناح راست برود ؛ ولی او اشتباهاً به طرف جلو حرکت کرده و از تپه به سمت چپ سرازیر شده بود. شهرتی که آن روز کسب کرد ، تا دنیا دنیاست و کتابهای تاریخ وجود دارند ، از بین نمی رود. اسکرزبی هنوز هم آدم دوست داشتی و بی ریایی است ، ولی آن قدر خنگ است که نمی داند برای اینکه خیس نشود ، نباید زیر باران بایستد. باور کن اغراق نمی کنم. همه ی دنیا را بگردی ، احمق تر از او پیدا نمی کنی. ولی تا نیم ساعت قبل به جز من و خودش کسی از این راز خبر نداشت. از همان روزی که به دنیا آمده ، خوش شانسی مثل سایه تعقیبش می کند. یک نسل است که این سرباز در جبهه های نبرد می درخشد. زندگی نظامی او پر است از اشتباه ، ولی هیچ اشتباهی نبوده که او را به مقام شوالیه ، بارون ، لرد یا مقام دیگری نرساند. سینه ی لباسش را نگاه کن ؛ پر است از مدالهای رنگارنگ داخلی و خارجی. آقای عزیز ، هر کدام از این مدالها ، نشانه ی یکی از اشتباهات احمقانه ی اوست. وقتی این همه مدال را می بینی ، می فهمی که بهترین چیز این است که آدم ، خوش شانس به دنیا بیاید. آن شب به شما گفتم و باز هم تکرار می کنم که اسکرزبی یک احمق تمام عیار است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × چهار =