خانه / جملات مشاهیر و بزرگان / زیباترین جملات کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو

زیباترین جملات کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو

جملات زیبای کتاب بیگانه

زیباترین جملات کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو

بیگانه نام رمانی از آلبر کامو است که در سال ۱۹۴۲ در انتشارات معروف گالیمار منتشر شد و متن آن از اصلی ترین آثار فلسفه اگزیستانسیالیسم به شمار می آید

زیباترین جملات کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو

زیباترین جملات کتاب بیگانه

برای کامل شدن همه چیز برای آنکه احساس تنهایی نکنم فقط یک آرزو

دارم که در روز اعدامم تماشاچی ها زیاد باشند و با فریاد سراپا نفرت از من استقبال کنند.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

مادرم امروز. مرد. شاید هم دیروز. نمی دانم.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

روزنامه ها اغلب درباره دینی که نسبت به اجتماع داریم صحبت می کردند

به عقیده آنها مجرم یا خلافکار باید این دین را بپردازد ؛ ولی صحبت از این موضوع تخیل را برنمی انگیزاند

نه. آنچه برای من ارزش داشت. امکان فرار بود. جهشی به خارج از آیین ظالمانه بود

فرار دیوانه واری بود که تمام شانس های امیدواری را ارزانی می داشت

طبیعتا این امیدواری می توانست این هم باشد که در گوشه کوچه ای

درست در حال دو. انسان با شلیک گلوله ای از پا درآید. اما. بعد از نگریستن به جوانب امر

هیچ چیز به من اجازه این تفنن را نمی داد

همه چیز مرا از چنین تفننی باز می داشت ؛ و دوباره من بودم و این دستگاه خودکار.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

من شاید به آنچه که حقیقتا مورد علاقه ام است مطمئن نیستم

اما به آنچه که مورد علاقه ام نیست کاملا اطمینان دارم.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

از آنجایی که همه ما خواهیم مرد. زمان و چگونگی آن اهمیت زیادی ندارد

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

اگر قرار است اتفاقی برای من رخ بدهد. من می خواهم که آنجا حضور

زیباترین جملات کتاب بیگانه

هر چه باشد آدم همیشه کمی خطاکار است.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

هرگز نمی شد فهمید که من بتوانم درک کنم که آن زن مستحق تنبیه هست یا نه. یا اینکه اگر من جای او بودم چه می کردم.

بخش های زیبایی از کتاب بیگانه

به من گفت که همیشه جواب سر بالا می دهم و جاه طلبی ندارم و در امور تجاری این امر باعث شکست است.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

ماری به سراغم آمد و از من پرسید که آیا حاضرم با او ازدواج کنم

جواب دادم برایم فرقی نمی کند و اگر او بخواهد ما می توانیم این کار را بکنیم

و آن وقت خواست بداند که آیا دوستش دارم

همانطور که یک بار دیگر به او جواب داده بودم جوابش دادم که این حرف هیچ معنایی ندارد ولی بی شک دوستش ندارم

گفت پس در این صورت چرا با من ازدواج میکنی ؟

برایش توضیح دادم که این امر هیچ اهمیتی ندارد و اگر او مایل باشد ما می توانیم ازدواج کنیم

وانگهی اوست که این تقاضا را دارد و من فقط خوشحالم که می توانم بگویم بله.

آنگاه او خاطر نشان ساخت که ازدواج امر مهمی ست.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

موقع ناهار. ساعتی ست که آدم گرسنه بشود.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

او حرف مرا درک نمی کرد و از این رو کمی از من بدش می آمد.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

به من گفت این طور پیداست که شما آدمی کم حرف و سر به تو هستید

و در این باره نظر مرا خواست بداند

جواب دادم: علتش این است که هیچ وقت چیز مهمی ندارم که بگویم. در این صورت خاموش می مانم.

زیباترین جملات کتاب بیگانه

این ایمان وی بود. و اگر روزی در آن شک می کرد. دیگر زندگیش معنی نداشت.

زیباترین جملات کتاب بیگانه

مثل همیشه وقتی که می خواستم خودم را از دست کسی که سخنانش را به زحمت گوش می دادم خلاص کنم

حالتی تایید کننده به خود گرفتم. و تعجب کردم از اینکه گمان کرد پیروز شده است.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

چیزهایی هست که هرگز دوست نداشته ام درباره شان حرف بزنم.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

در ابتدای زندانی شدنم. چیزی که بر من بسیار ناگوار می آمد. این بود که افکاری مانند افکار یک انسان آزاد داشتم.

زیباترین جملات کتاب بیگانه

غالبا فکر می کردم که اگر مجبورم می کردند در تنه درخت خشکی زندگانی کنم.

و در آن مکان هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به کل آسمان بالای سرم نداشته باشم

آن وقت هم کم کم عادت می کردم

آنجا هم به انتظار گذاشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها وقت خود را می گذراندم.

جملات زیبای کتاب بیگانه

این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالبا تکرار می کرد که انسان بالاخره به همه چیز عادت می کند.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

ماه های اول سخت بود ولی کوششی که برای تحملشان به کار می بردم. به گذشتن آنها کمک میکرد.

زیباترین جملات کتاب بیگانه

دریافته بودم که هرگز نباید شوخی کرد.

زیباترین جملات کتاب بیگانه

خوانده بودم که بالاخره در زندان. انسان مفهوم زمان را از دست می دهد. ولی این مطلب برایم معنی زیادی نداشت. نفهمیده بود که روزها تا چه حد می توانند هم کوتاه باشند و هم بلند باشند. بلند از این نظر که چقدر زیاد طول می کشیدند و چنان کشیده و گسترده بودند که بالاخره سر می رفتند و در هم می آویختند. روزها در این جا نام خود را از دست می دادند. تنها کلماتی که که برایم مفهومی داشتند کلمات دیروز و فردا بودند.

جملات زیبای کتاب بیگانه

نه. راه گریزی نبود. و هیچ کس نمی تواند چگونگی دم غروب زندان را نزد خود تصور کند.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

در زندگیم معمولا مردم به شخص من توجهی نداشتند. می بایست کوششی به کار می بردم تا درک کنم که من علت این شور و هیجان هستم.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

خیلی خطرناک می شد اگر کسی را به جای دیگری محاکمه می کردند.

جملات زیبای کتاب بیگانه

بعد از سال ها برای اولین بار میل عجیبی به گریه کردن در من انگیخته شد. زیرا حس کردم که چه اندازه مورد نفرت این همه مردم هستم.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

من خودم بسیار محزون بودم. به این علت چیزی ندیدم. غم غصه مرا از دیدن مانع می شد.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

همه چیز حقیقی ست و هیچ چیز حقیقی نیست.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

تصادف در این واقعه بر شعور و آگاهی اثرات شوم زیادی داشته.

جملات زیبای کتاب بیگانه

انگار که جاده های آشنای رسم شده در آسمان تابستان به خوبی هم می توانستند به خواب های بی گناه منتهی شوند. و هم به زندان ها.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

روی نیمکت متهمین جالب است که انسان حرف و سخن های دیگران را درباره خودش گوش کند.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

وقتی باید واقعه ای برایم روی بدهد ترجیح می دهم که حاضر یراق باشم.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

همه مردم می دانند که زندگی به زحمتش نمی ارزد.

¨‘°ºO✥✥✥Oº°‘¨

از لحظه ای که مرگ انسان مسلم شد دیگر چگونگی و هنگامش ارزشی ندارد.

زیباترین جملات کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو

همچنین بخوانید : جملات کتاب افسانه سیزیف
همچنین بخوانید : جملات زیبای آلبر کامو

منبع اصلی : ketabl.blogfa.com

برچسب ها :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه + پانزده =