خانه / جملات مشاهیر و بزرگان / زیباترین جملات کتاب سمفونی مردگان

زیباترین جملات کتاب سمفونی مردگان

کتاب سمفونی مردگان

زیباترین جملات کتاب سمفونی مردگان – نوشته عباس معروف داستان نویس نمایش نامه نویس ناشر و روزنامه نگار معاصر ایرانی

زیباترین جملات کتاب سمفونی مردگان

زیباترین جملات کتاب سمفونی مردگان

تنهایی را فقط در شلوغی میتوان حس کرد

زیباترین جملات کتاب سمفونی مردگان

وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست.
چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد ؛
و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند. تنهایی تو کامل می شود . !

زیباترین جملات کتاب سمفونی مردگان

اخوی ! دیگر باید بار و بنه را بست
خرابی از حد گذشته

زیباترین جملات کتاب سمفونی مردگان

با دو دسته نمیشود بحث کرد یکی با سواد یکی بی سواد

متن های زیبای کتاب سمفونی مردگان

به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچ گاه باز نمیگردند
به زمان بیندیش . و شبخون ظالمانه ی زمان :
زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهیم داشت
زمستانی که از یاد نخواهد رفت
دیگر چه میتوانم بگویم
جز اینکه لباس های زمستانی ات را فراموش مکن

متن های زیبای کتاب سمفونی مردگان

مردم پشت خدا هم حرف می زنند

متن های زیبای کتاب سمفونی مردگان

برای ما که می خواهیم یک لقمه نان بخوریم و سرمان را بگذاریم
چه هیتلر. چه روزولت. چه شاه. خر همان خر است فقط پالانش عوض می شود.

متن های زیبای کتاب سمفونی مردگان

دنیا بی ارزش نیست. فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است.

متن های زیبای کتاب سمفونی مردگان

آدم چایی می خورد که به شاشیدنش بیرزد.
پدر می گفت: زمانی که آدم ثروتمند می شود در هر سنی که باشد احساس پیری می کند
پدر می گفت فرزند بدکار به انگشت ششم ماند که اگر برندش رنج برند و اگر بماند زشت و بدکار باشد نقطه سر خط.
به قول ایاز با دو دسته نمی شود بحث کرد: یکی با سواد و یکی بی سواد.
پدر می گفت: زمانی که آدم ثروتمند می شود در هر سنی که باشد احساس پیری می کند.

ساعت آقای درستکار

ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده ؛
در ساعت پنج و نیم بعد از ظهر تیرماه سال ۱۳۲۵.
ساعت سر در کلیسا سال ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است ؛
اما زمان همچنان می گردد و ویرانی به بار می آورد.

جملات زیبای کتاب سمفونی مردگان

پدر نماز وحشت خواند.و بعد که هوا گرگ و میش شد

بی آن که با کسی حرف بزند به حیاط رفت.در زیرزمین را با لگد گشود
و درست در لحظه ای که خورشید از تیرگی در آمد
آن اتاق را با تمام اثاثیه و کتاب هایش به آتش کشید
روی لکه ی سیاهی که کنار حوض از ماه ها پیش مثل عنکبوت سیاه لش خود را پهن کرده بود
قدم میزد و می گفت:”این روح شیطان است که دارد می سوزد.”

روزهای اندوه باری

به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
به روزهای ملال. وبه روزهایی که هزار نفرین حتی لحظه ای را برنمی گرداند.

جملات زیبای کتاب سمفونی مردگان

همه این حرف ها احساس واقعیم بود. هنوز هم هست.
اما پیش از اینکه گرفتار تو بشوم باید بروم.
باید شوق را توی دلم بکشم. باید عشق را توی دلم سر ببرم.

مریض

دکتر گفت: مریض کدام یکی تان است ؟
با دست به آیدین اشاره کردم و نشستم.
دکتر گفت: چه اش هست ؟
گفتم: توی سرش بازار مسگرهاست. توی دلش رخت می شورند. توی پاهاش سیم می کشند.
دکترگفت: ببرش دیوانه خانه

جملات زیبای کتاب سمفونی مردگان نوشته عباس معروف

پدر به میان آتش چشم دوخت. کمی دقت کردو گفت: باباگوریو. اورهان این باباگوریو نیست ؟

من دیدم کتاب تازه گر گرفته بود گفتم: چرا
گفت: مگر من قبلا این کتاب را پاره نکرده بودم ؟ گفتم: دوباره خریده
گفت: من هم دوباره نابودش می کنم.
پدر کتاب را در دست گرفت و از وسط جر داد
بعد از کمر پاره اش کرد و آنقدر کاغذها را پاره کرد تا کف اتاق پر از کاغذ شد. جر می داد و پاره می پاشید
هوار هم می کشید. گفت: توخانه من این اراجیف را نیاور
موقعی هم که بیرون می رفت به سبیل کم پشت آیدین نگاه کرد که حالا خوب لب بالاش را پوشانده بود. گفت:
با این سبیل کجا را می خواهی پاره کنی ؟

سمفونی مردگان

بعد از مرگ آیدا زندگی ما مثل بهمن بزرگی از برف در سراشیبی دره مرگ فرو می غلتید. وهیچکس نمی توانست یا نمی خواست جلوش را بگیرد.

سمفونی مردگان

آدمیزادباید بگوید آب. وبخورد. بگوید نفس. و بکشد. وگرنه مرده است.

سمفونی مردگان

من ایرانی ام . دلم برای مملکتم میسوزد
اما ببین چه وضعی شده که آدم راضی میشود بیایند . بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند

جملات سمفونی مردگان

یانوشکا گفت: عشق یک چیز عتیقه است که با عتیقه فروشی فرق دارد.
عشق یک جواهر یا عتیقه گران قیمت است که آدم را با آن معنا می کند.
اما عتیقه فروشی پر از وسایل گران است که حالا از زندگی خالی شده.
چشم دوخته بود به راه رفتن یک زن و مرد. مثل این که ذهنش را راه می برد. وقتی آن ها به کوچه ای پیچیدند.
گفت: چیزهایی که توی عتیقه فروشی هست تاریخ کشف ندارد.

اگر هم داشته باشد اعتباری ندارد. ولی عشق لحظه کشف دارد. نمی شود فراموشش کرد.
حتا اگر آن عشق تمام شده باشد. از یادآوری لحظه کشفش مثل زخم تازه خون می آید.
تا یادش می افتی مثل این که همان موقع خودت با کارد زده ای توی قلب خودت.

عباس معروف

همچنین بخوانید : جملات زیبای عباس معروف

برچسب ها :

همچنین ببینید

زیباترین جملات کتاب چنین گفت زرتشت – فردریش نیچه

زیباترین جملات کتاب چنین گفت زرتشت – فردریش نیچه

جملات کتاب چنین گفت زرتشت زیباترین جملات کتاب چنین گفت زرتشت نوشته فردریش نیچه چنین …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

یک دیدگاه

  1. عباس معروفي در سال ۱۳۳۶ خورشيدي در تهران متولد شد.
    فارغ‌التحصيل هنرهاي زيباي تهران در رشته هنرهاي دراماتيك است و حدود يازده سال معلم ادبيات دبيرستان‌هاي تهران بوده است.
    نخستين مجموعه داستان او با نام «رو به روي آفتاب» در سال ۱۳۵۹ در تهران منتشر شد.
    پیش و پس از آن نیز داستانهای او در برخی مطبوعات به چاپ می رسید اما با انتشار “ سمفونی مردگان ” بود که نامش به عنوان نویسنده تثبیت شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

یک × 2 =