خانه / جملات زیبا فلسفی و قصار جان اشتاین بک

جملات زیبا فلسفی و قصار جان اشتاین بک

سخنان و جملات جان اشتاین بک

سخنان و جملات زیبای جان اشتاین بک . جان ارنست استاینبک جونیور

که به اشتباه در منابع فارسی به جان اشتاین بک معروف شده است

یکی از شناخته شده ترین و پرخواننده ترین نویسندگان قرن بیستم آمریکا
و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۶۲ میلادی

سخنان و جملات ارزشمند جان اشتاین بک

آدمی بصیرت است نه بصورت . انسانیت به کمال است نه به جمال.

جملات زیبای جان اشتاین بک

مردی چنان از دست من عصبانی بود که در آخر نامه اش نوشت

آگاه باش . تو هرگز از این دنیا زنده بیرون نخواهی رفت.

جملات آموزنده جان اشتاین بک

قدرت فاسد نمی کند. ترس است که فاسد می کند شاید ترس از دست دادن قدرت.

جملات زیبای جان اشتاین بک

ایده ها مثل خرگوش می مانند. یک جفت گیرت می آید و یاد می گیری چطور آنها را کنترل کنی. و خیلی زود دوازده تا از آن ها را داری

سخنان زیبای جان اشتاین بک

دوست داشته شدن خیلی خوب است . حتی اگر دیر شده باشد

جملات قصار جان اشتاین بک

قدرت بتنهایی فاسد کننده نیست ترس فاسد کننده است شاید ترس از دست دادن قدرت است ان را که فاسد می سازد

سخنان زیبای جان اشتاین بک

نویسنده ای که به کمال انسان . باور پابرجا نداشته باشد . نه احساس بخشش و پایبندی به ادبیات دارد و نه هرگز عضو خانواده ی ادبیات است

جملات کوتاه و پند آموز جان اشتاین بک

نویسنده . وظیفه دارد . گنجایش پذیرفته شده ی انسان را برای شکوه و بزرگی روح و روان نشان دهد و آن را بستاید

جملات فلسفی جان اشتاین بک

گاهی برخلاف شکست و نابودی کمابیش قطعی . باید نابخرد و بزدل باشیم که در آستانه ی بزرگترین پیروزی نهفته مان . میدان را ترک کنیم

جملات زیبای جان اشتاین بک

اگر در دردسر. رنجش یا نیاز هستی . سراغ مردم فقیر برو . آن ها تنها افرادی هستند که کمکت خواهند کرد

جملات قصار جان اشتاین بک

انسان به بودن در هر جایی عادت می کند و دیگر برایش سخت است که از آنجا برود. نحوه فکر کردنش هم بعد از مدتی عادت می شود و عوض کردنش سخت است

سخنان زیبای جان اشتاین بک

بزرگترین امید آن است که امید را به قصد کشت . کتک بزنیم

جملات زیبای جان اشتاین بک

من از دوربین متنفرم . آنها بسیار مطمئن تر از من در مورد همه چیز هستند

جملات فلسفی جان اشتاین بک

هر انسانی . برای خود بهایی دارد . ولی بهای نویسنده – نویسنده ای راستین – را به سادگی نمی توان روشن کرد و کمابیش . نمی توانید به این بها تحقق ببخشید

جملات زیبای جان اشتاین بک

نخستین آرزوی یک نویسنده این است که بگذارد کسی کتابش را بخواند

جملات حکیمانه و قصار جان اشتاین بک

یک کتاب . مثل یک انسان است:باهوش و کودن . دلیر و ترسو . زیبا و زشت

جملات زیبای جان اشتاین بک

به یک خرده گیر اگر رو بدهی . خودش را دانای روزگار می داند

جملات زیبای جان اشتاین بک

وظیفه ی نویسنده این است که تعالی ببخشد . بگستراند و نیرو بخشد

جملات فلسفی جان اشتاین بک

یک گلف باز نمی تواند در کار خود کامیاب شود . مگر اینکه . ضربه زدن به یک توپ کوچک را برای خود . مهمترین چیز دنیا بداند

جملات زیبای جان اشتاین بک

اگر شاهراه زندگی . تنها دو راه بنیادی داشته باشد و می بایست تنها یکی از آنها را برگزید . چه کسی می تواند ادعا کند که کدام یک بهتر است ؟

جملات حکیمانه جان اشتاین بک

از هر رویدادی که رخ می دهد . باید درسی گرفت

جملات فلسفی و آموزنده جان اشتاین بک

آدم نمی تواند همه چیز را با هم داشته باشد

جملات زیبای جان اشتاین بک

آدمی تنها زمانی می کوشد چیزی را ثابت کند که نسبت به آن چیز آسوده نباشد

سخنان زیبای جان اشتاین بک

نویسندگان نادرستی هم هستند که برای مدتی کوتاه . کارشان را از پیش می برند . ولی نه برای مدتی دراز . نه برای مدتی دراز

جملات زیبای جان اشتاین بک

من به این نتیجه رسیده ام که گاهی گزینش یک شخص برگزیده به گونه ی مخاطب . بسیار کارساز است ؛ شخصی حقیقی که او را می شناسی . یا شخصی فرضی ؛ باید برای آنها بنویسی

جملات ارزشمند جان اشتاین بک

کسی که داستانی می نویسد . ناچار است بهترین دانستنی ها و بهترین احساسات خود را در آن بگنجاند

سخنان زیبای جان اشتاین بک

نویسنده در فضایی از بیم و ارج نهادن به واژه زندگی می کند . زیرا واژه ها می توانند ستمگر یا مهربان باشند و نیز می توانند درست در برابر چشمان شما . معانی را دگرگون کنند

جملات زیبای جان اشتاین بک

چه نیکو است که آدمی مورد اعتماد باشد

جملات ارزشمند جان اشتاین بک

در زندگی . مواردی هست که حتی از دوستان آدم هم کاری ساخته نیست

سخنان زیبای جان اشتاین بک

انسان در دنیا تنها است و در میان همنوعان خود . تنها است و چشم داشت هیچ گونه آسایش و دلداری از هیچ جا ندارد

جملات آموزنده جان اشتاین بک

ادبیات به دیرینگی گفتار است. ادبیات از دل نیاز بشری به آن سرچشمه گرفته و هیچ تغییری نیافته است . جز این که نیاز بشر به آن بیشتر شده است

جملات زیبای جان اشتاین بک

زمان . تنها منتقدی است که جاه طلبی ندارد

سخنان زیبای جان اشتاین بک

سخنان و جملات زیبای جان اشتاین بک

منبع : jomalatziba.blogfa.com

برچسب ها : ,

یک دیدگاه

  1. جان اشتاین بِک نویسنده امریکایی قرن بیستم
    کسی که به کاری بیاید ، نباید فرصت زیستن یا مردن را به حساب آورد. باید تنها آن را به حساب آورَد که آن چه انجام می دهد ، درست است یا نادرست جان اشتاین بِک نویسنده امریکایی قرن بیستم
    کینو و همسرش خوآنا و نوزادشان در کلبه ای کنار ساحل دریا زندگی می کردند .آن ها فقیر و به موسیقی علاقه مند بودند و از صدای امواج دریا لذّت می بردند .
    روزی عقرب فرزندشان را گزید . همه گفتند که کودک خواهد مرد چون آن ها پولی برای مداوای کودک نداشتند و از سویی پزشک شهر را بی سواد می دانستند .پزشک هم پیش از این که بچّه را ببیند از کینو پرسید که پول دارد یا نه ؟ کینو خشمگینانه به در کوبید . مردم پراکنده شدند و آن خانواده با اندوه نداری خود ، تنها ماند .
    تنها ثروت آنها قایق صید مروارید بود که به او به ارث رسیده بود . کینو و خوآنا با بچّه ی عقرب گزیده سوار قایق شدند . خوآنا امیدوار بود که شوهرش مرواریدی پیدا کند تا شاید از این همه بدبختی رهایی یابند .
    به محل صید مروارید رسیدند . کینو به درون آب پرید و به قعر آب رفت .همه جا را زیر و رو کرد . ناگهان صدفی بزرگ جلوی چشمانش پدیدار شد .آن را برداشت و به سطح آب آمد . صدف را گشود . ماتش بُرد .ناباورانه دید که مرواریدی به اندازه ی تخم کبوتر در آن است. فریاد زد : “عزیزم ! عزیزم ! مروارید. مروارید .”صیادان دور او جمع شدند .
    خبر در شهر پیچید. اکنون آن هایی که به این خانواده بی مهری کرده بودند افسوس می خوردند و چشم به مروارید داشتند. فقیران خوش حال بودند و ایمان داشتند که کینو به ایشان کمک خواهد کرد . خریداران مروارید نیز برای ارزان خریدن مروارید ، دندان تیز کرده بودند .
    همسایگان در کلبه کینو گرد آمده بودند . نمی خواستند از آن جا بروند .کینو از آرزوهایش گفت و این که می خواهد ابتدا به کلیسا برود تا عقدشان را جشن بگیرند. به مدرسه رفتن فرزندش و دانشمند شدن او اندیشید . ناگهان کشیش آمد و گفت که باید از کسی که این ثروت را به آن ها بخشیده ، سپاس گزاری کنند .سپس دکتر آمد تا عقرب گزیده را معاینه کند .شربتی به نوزاد داد تا ظاهرا اثر سم کم شود .پیش از رفتن گفت که باز هم به نوزاد سر خواهد زد .
    همه جا صحبت از مروارید بزرگ کینو بود ؛ ولی کینو آن را دور از چشم همگان در محلی پنهان کرده بود .
    حال بچه بدتر شد و بالا آورد.پزشک خبر یافت و خود را رساند .به او شربتی خوراند. آن گاه دست مزدش را خواست . کینو گفت که پس از فروش مروارید پول وی را می دهد .پزشک با تیزهوشی در تلاش بود که جای مروارید را بفهمد.
    شب هنگام باز هم کینو جای مروارید را تغییر داد. گودالی زیر حصیری – که روی آن می خوابید – کند و آن را پنهان ساخت .شب سر و صدایی مرموزانه آمد . خوآنا گفت که این مروارید شوم است و باید آن را از بین ببرند پیش از آن که مروارید ، آنان را نابود سازد .کینو که مروارید را باعث سعادتمندی خانواده اش می دانست پاسخ منفی داد .
    داستان مروارید ( ۱۹۴۷ ) اثر جان اشتاین بک
    روز بعد کینو مروارید را برداشت و به راه افتاد تا آن را بفروشد . برادرش نیز همراهش شد. خریداران مروارید هر کدام کوشیدند که آن را از چنگ کینو بیرون بکشند ؛ ولی موفق نشدند .
    باز هم شب سر و صدایی آمد .کینو چاقو در دست بیرون رفت .خوآنا صدای درگیری دو نفر را شنید . از کلبه خارج شد . شوهرش را خون آلود یافت . او را به داخل کلبه آورد .از او خواهش کرد که هر چه زودتر خودشان را از شرّ مروارید رها کنند و آن را به دریا بیندازند. کینو مخالفت کرد .نیمه های شب ، خوآنا برای دور انداختن مروارید به سوی دریا می رفت که کینو سر رسید و مانع شد وچند سیلی محکم به صورت او نواخت و مروارید را گرفت.دوباره به طرف کلبه به راه افتادند. کسی آن ها را دنبال می کرد. کینو با او درگیر شد و وی را کشت .اکنون باید می گریختند .خوآنا برای آوردن فرزندش به سوی کلبه حرکت کرد و کینو به ساحل رفت تا قایق را آماده کند ولی قایق را سوراخ کرده بودند.خشمگینانه به سمت کلبه دوید. کلبه در آتش می سوخت و همسر و فرزندش کنار آن ایستاده بودند.به ناچار شب به منزل توماس ، برادر کینو رفتند . توماس کمکشان کرد تا پنهانی به طرف شمال بگریزند.
    هنگام فرار ، سه نفر در پی آن ها بودند . به سوی کوه گریختند و به غاری پناه بردند .کینو خواست نگهبان را بکشد .ناگهان صدای کودکش به هوا برخاست. نگهبان به سوی غار رفت و شلیک کرد .کینو او را با کارد کشت .نفر دوم آمد . او را نیز از پای در آورد و تفنگش را برداشت و نفر سوم را دنبال کرد و تیر انداخت . او نیز کشته شد . وقتی کینو بازگشت با جسد فرزندش رو به رو شد . دست بر سر گذاشت و افسوس خورد و فریاد کشید .
    زن و شوهر به شهر بازگشتند مردم به طرفشان آمدند . کینو به کلبه ی سوخته اش نظر انداخت.سپس با همسرش به دریا رفت .مروارید را از جیبش درآورد و به آن نگاه کرد. فرزندش و سه نفر دیگر را با تنی خون آلود مشاهده کرد .آن گاه مروارید را با قدرت هر چه تمام تر به سوی دریا پرتاب کرد .تمام چیزهای باقی مانده از مروارید از بین رفت و برای همیشه خاموش شد.