خانه / اشعار زیبایی از گــــوته

اشعار زیبایی از گــــوته

گلچینی از اشعار زیبای یوهان ولفگانگ فون گوته

یوهان ولفگانگ فون گوته

گوته

عشق چیره نمی شود عشق می پرورد

عشق توان آن دارد

که در یک لحظه آن کند

که به رنج به سختی می تواند در یک عمر فراهم آورد

از این که در کنارم هستی بسیار شادمانم

بودنت یاریم میکند که در یابم

جهان تا کجا زیباست

اشعار زیبای یوهان ولفگانگ فون گـــــوته

عاشقان یک دل

در تاریکی شب نیز راه کوی یار را گم نمی کنند

کاش لیلی و مجنون زنده می شدند

تا من راه عشق را به آنان دهم

دیگر بر کاغذ ابریشمین اشعار موزون نمی نویسم

و آنها را در قاب زرین نمی گیرم

زیرا

دیرگاهی است نغمه های جانسوز خویش را

بر خاک بیابان می نویسم

تا با دست باد به هر سو پراکنده شود

ولی اگر باد خط مرا با خود ببرد

روح سخنم را که بوی عشق می دهد

جایی نتواند بُرد

روزی می رسد که دلداده ای از این سرزمین بگذرد

و چون پا بر این خاک نهد

سراپا بلرزد و به خویش بگوید

پیش از من در اینجا عاشقی به یاد معشوقه

ناله سر داده

شاید مجنون به هوای لیلی نالیده

یا فرهاد در اینجا سر در خاک برده است

هر که هست

از خاکش بوی عشق برمیخیزد

و تربتش پیام وفا می دهد

تو نیز که بر بستر نرم آرمیده ای

وقتی که سخن آتشینم را از زبان نسیم صبا می شنوی

سراپا مرتعش خواهی شد و به خود خواهی گفت:

یارم برای من پیام عشق فرستاده

تو هم ای باد صبا

پیام مهر مرا به او برسان

اشعار زیبای یوهان ولفگانگ فون گـــــوته

فصل حقیقی عشق لحظه ای است که

دریابیم که تنها ماییم که عاشقیم

و کسی دیگری چون ما عاشق نبوده است

و هیچکس دیگر نیز چون ما عاشق نخواهد بود

دلدار من

اگر بخواهی بی دریغ بلخ و بخارا و سمرقند را

به خال هندویت خواهم بخشید

اما پیش از آن از امپراطور بپرس

بدین بخشش راضی است یا نه

زیرا امپراطور که بسی بزرگتر و عاقلتر از من و توست

از راز عشق ورزیدن خبر ندارد!

آری

ای پادشاه!

میدانم که به این بخشش ها رضا نخواهی داد

زیرا تاج بخشی فقط از گدایان کوی عشق ساخته است گوته

اشعار زیبای یوهان ولفگانگ فون گـــــوته

هنگامی که خورشید فروزان عاشقانه

به ابر بهاری چشمک می زند و به او دست زناشویی می دهد

در آسمان رنگین کمانی زیبا پدید می آید

اما در آسمان مه آلود

آنرا بجز رنگ سپید نمی توان دید

ای پیر زنده دل

از گذشت عمر افسرده مشو

هر چند زمانه نیز موی تو را سپید کرده

اما هنوز نیروی عشق که زاینده جوانی است

از دلت بیرون نرفته است

اشعار زیبای یوهان ولفگانگ فون گـــــوته

نفرین برهر آنچه که روح آدمی را

با جذبه و جادو به سوی خویش می کشد

و او را در این ماتم کده

با نیروهای اغوا و فریب در بند می کشد.

فراتر از همه نفرین بر اندیشه های والا

که جان خویشتن را با آن ها اسیر می سازد

نفرین بر فریبندگی خیالات

که باری اند بر دوش خرد!

نفرین بر هر آنچه در رویاها بر ما وارد می شوند

به هیات فریب کار شهرت به هیات نام دارندگی

نفرین بر هر آنچه که تملک اش

مثال تملک بر همسر و فرزند و خدم و حشم می فریبدمان .

نفرین بر دارایی که با گنجینه هایش

به اعمال بی پروایانه تهییج مان می سازد

با فریبی که در نشاطی به باطل

مخده های آسایش را برایمان فراهم می سازد.

نفرین برآن مرحمت بالای عشق

اشعار زیبای یوهان ولفگانگ فون گـــــوته

ما را به این زمین ِ خسته می آوری

رهایمان می کنی تا خود را به گناه بیالاییم

آن گاه می گذاری پشیمانی بکشیم

یک آن لغزش و یک عمر اندوه

اشعار زیبای یوهان ولفگانگ فون گـــــوته

مردمان جهان از خُرد تا بزرگ

تارهای سست از آرزوهای گران بر گِرد خویش می تنند

و خود

عنکبوت وار میان آن جای میگیرند

ناگهان ضربت جادویی این تارهای سست را از هم می گسلد

آنگاه همه فغان برمی آورند که کاخی آراسته به دست ستم ویران شده است

اشعار زیبای یوهان ولفگانگ فون گـــــوته

در خاموشی شب

بلبل بانگ برداشت و آواز شبانه اش به عرش خداوند رسید

خدا نغمه بلبل را شنید و به پاداش آن

در قفسی زرینش کرد و به او روح نام داد

از آن پس

مرغ روح در قفس تن زندانی است

ولی همچنان گاه و بیگاه نوای دلپذیرش را سر میدهد

گوته

برچسب ها :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

19 − چهار =