خانه / اشعار زیبای هرمان هسه نویسنده آلمانی

اشعار زیبای هرمان هسه نویسنده آلمانی

اشعار زیبای هرمان هســه نویسنده آلمانی – سوییسی و برنده جایزه نوبل ادبیات

هرمان هسه

بى تو .. اکنون درد را با تمام شوق . مى نوشم

و زهر را با هر شراب

هرگز نمى دانستم اینسان تلخ است

تنــها بودن . تنــها بى تو

اشعار زیبای هرمان هسه

غریب است سرگردانی در مــه

آنجا کــه تنــهاست هرسنگ و بوتــه ای .

و هیچ درختی درخت دیگر را نمی بیند.

همــه تنــهایند.

پر از دوست بود دنیا برایم .

آنوقت کــه زندگی ام نور بود.

اینک کــه مــه فرو می افتد.

دیگر کسی قبل رویت نیست.

راستی کــه هیچکس عاقل نمی شود .

مگر اینکــه تاریکی را بشناسد .

کــه خاموش و گریز ناپذیر .

از همــه جدا می کند او را.

غریب است در مــه سرگردان شدن

زندگی تنــها بودن است.

هیچ کس چیز دیگری نمی شناسد.

همــه تنــهایند.

اشعار زیبای هرمان هسه

شب ها کــه دریا گــهواره ام می شود

و سوسوی ستاره های رنگ پریده

رویِ موج های عریض اش استراحت می کند

آن زمان خودم را از همــه کارها و عشق ها رها می کنم

آرام می شوم و تنــها نفس می کشم

دریایی تکانم می دهد

کــه سرد و ساکت در دل هزاران چراغ آسمان دراز کشیده

اشعار زیبای هرمان هسه

دوستت دارم کــه چنین دیوانــه وار و نجوا کنان

شباهنگام بــه سوی تو آمدم کــه دوستت دارم

و تا فراموشم نتوانی کرد

روانت را با خود بردم

با من است روان تو … هم اکنون . برای من است . بــه تمامی

در خوشی ها و ناخوشی ها و

هیچ فرشتــه ای نخواهد توانست

تو را از عشق سرکش و سوزان من رهایی بخشد

اشعار زیبای هرمان هسه

من دریافتــه ام کــه دوست داشتــه شدن هیچ

و اما دوست داشتن همــه چیز است

و بیش از آن بر این باورم کــه آنچــه هستی ما را

پر معنی و شادمانــه می سازد

چیزی جز احساسات و عاطفــه ما نیست

پس آنکس نیک بخت است کــه بتواند عشق بورزد

اشعار زیبای هرمان هسه

در زمستان بــه سرزمینی می نگری

کــه از آن تو نیست

جادویی از تو می تراود

کــه از آن تو نیست

برف پیرامون را می نگری

از پشت بسیار شیشــه ها .

در شکوه عاریتی ات

بــه دخترکی فقیر می مانی

رها . کنار خیابان شــهری بزرگ درندشت

کــه لبخندی برلبانش نقش نمی بندد .

نــه آنقدرها کــه آرزو دارد . زیباست

نــه با زیورهای بدلی اش . چندان دارا

ونــه بانقاب رنگین اش . چندان شاد.

تو . بــه او شباهت می بری :

اندکی تمسخر وهم دردی

این است پاسخ همگان بــه تو !

غریبانــه . بــه برف می نگری

از پشت سیار شیشــه ها !

اشعار زیبای هرمان هسه

برادرم مرگ روزی پیش من هم می آیی

فراموشم نکرده ای . می دانم .

رنج پایان می گیرد

وزنجیرها ازهم می گسلد .

هنوز اما بیگانــه ودور می نمایی

برادر عزیزم مرگ !

وبر فراز درماندگی ام

چون ستاره ای سرد برجایی .

روزی اما نزدیک خواهی شد و

پراز شعلــه های آتش خواهی بود

بیا . محبوبم . این جایم

مرا ببر . از آن توام من !

اشعار زیبای هرمان هسه

راه درون یافتــه راه درون

فرو شده درگداز خویش

دل فرزانگی را هرچــه پیش تر دانست

خداوجــهان در خاطرش

تمثیلی بود فقط . همین ودیگر هیچ !

هر کــه داری وپنداری

او را گفتی ست وشنودی با روانش

روانی توأمان دنیا وخدا .

سال چــهارم جنگ

وقتی شب . سردو غم انگیز است و

صدای باران نمی آید

ترانــه ام را می خوانم

چــه کسی بــه آن گوش می سپارد ؟ نمی دانم !

وقتی دنیا پراز جنگ وهراس است

عشق از کف رفتــه

درجایی پنــهانی می سوزد

حتی اگر کسی نبیندش .

اشعار زیبای هرمان هسه

تا وقتی در پی بخت و اقبالی

اما خود مــهیای خوشبختی نشده ای

آن چــه می خواهی از آن تو نخواهد شد.

تا وقتی بر آن چــه از کف داده ای . می مویی

مقصدی برای خود داری و خستگی ناپذیز می پویی

نخواهی دانست . آرامش چیست .

تنــها آن زمان کــه از آرزو چشم برمی بندی

دیگر تو را نــه هدفی است و نــه خواهشی

ودیگر بخت را بــه نام نمی خوانی

نــه دلت

کــه جانت نیز می آرامد .

اشعار زیبای هرمان هسه

شگفتی است . قدم زدن در مــه!

هر سنگ و بوتــه ای تنــهاست.

هیچ درختی درخت دیگر را نگاه نمی کند.

همــه تنــهایند.

دنیا برایم پر از دوست بود .

هنگامی کــه زندگی ام روشن بود.

حالا کــه مــه گرفتــه .

دیگر هیچ کس را نمی توان دید.

بــه راستی آن کــه تاریکی را نمی شناسد

خردمند نیست.

آن تاریکی . کــه او را آرام و ناگزیر

از همــه جدا می کند.

شگفتی است . قدم زدن در مــه

زندگی تنــهایی ست.

هیچ کس دیگری را نمی شناسد.

همــه تنــهایند.

اشعار زیبای هرمان هسه

گاه گاهی کــه پرنده ای فریاد بر می آورد

یا کــه نسیمی لا بــه لای شاخسار می پوید

یا کــه سگی در دورترین کلبــه می لاید

هم آنگاه است کــه باید دیری

گوش بسپارم و دم درکشم.

روحم واپس می گریزد

تا جایی در هزار سال از یاد رفتــه

آن زمان کــه پرنده و باد وزنده

برادر و همسانم بودند.

روحم درختی می شود

حیوانی و بافــه ی ابری.

استحالــه یافتــه و غریبــه بازمی گردد

و از من پرسان می شود.

چگونــه باید پاسخ اش گویم ؟

اشعار زیبای هرمان هسه

هرمان هسه

منابع : vista.ir + m-bibak.blogfa.com + milad59.loxblog.com

جملات زیبای هرمان هسه .. کلیک کنید

برچسب ها :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 + بیست =