خانه / چکیده اشعار شاعران / اشعار زیبای حمید مصدق

اشعار زیبای حمید مصدق

اشعار حمید مصدق

اشعار زیبای حمید مصدق شاعر و حقوقدان معاصر ایرانی

اشعار زیبای حمید مصدق

اشعار زیبای حمید مصدق

زندگی رویا نیست

زندگی زیبایی ست

می توان بر درختی تهی از بار. زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت

می توان از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بیزار از این فاصله هاست

اشعار زیبای حمید مصدق

مرا با سوز جان بگذار و بگذر

اسیر و ناتوان بگذار و بگذر

چو شمعی سوختم از آتش عشق

مرا آتش به جان بگذار و بگذر

دلی چون لاله بی داغ غمت نیست

بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

مرا با یک جهان اندوه جانسوز

تو ای نامهربان بگذار و بگذر

دو چشمی را که مفتون رخت بود

کنون گوهرفشان بگذار و بگذر

در افتادم به گرداب غم عشق

مرا در این میان بگذار و بگذر

به او گفتم: حمید از هجر فرسود!

به من گفتا: جهان بگذار و بگذر

اشعار زیبای حمید مصدق

گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم

از این دوگانگی ست که بس درد می کشم

سویم میا و روح پریشان من مخوان

اوراق کهنه ای ز کتابی مشوشم

پرهیز این زمان ز من ای نازینن که من

سر تا به پای شعله و پا تا سر آتشم

با پای خویش ز آتش عشق تو بگذرم

خویش آزمای خویشم و روح سیاوشم

دارد رواج سکه قلب هنر حمید

عیب من که کنون پاک و بی غشم

اشعار زیبای حمید مصدق

آه چه شام تیره ای از چه سحر نمی شود

دیو سیاه شب چرا جای دگر نمی شود

سقف سیاه آسمان سوده شده ست از اختران

ماه چه ماه آهنی اینکه قمر نمی شود

وای ز دشت ارغوان ریخته خون هر جوان

چشم یکی به ماتم این همه تر نمی شود

مادر داغدار من طعنه تهنیت شنو

بهر تو طعن و تسلیت گرچه پسر نمی شود

کودک بینوای من گریه مکن برای من

گر چه کسی به جای من بر تو پدر نمی شود

باغ ز گل تهی شده بلبل زار را بگو

از چه ز بانک زاغها گوش تو کر نمی شود

ای تو بهار و باغ من چشم من و چراغ من

بی همگان به سر شود. بی تو به سر نمی شود

شعر زیبای تو به من خندیدی

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی

و هنوز…

سال هاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟ !

دلم برای کسی تنگ است

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

و گیسوان بلندش را به بادها می داد

و دستهای سپیدش را به آب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال با من رفت

و در جنوب ترین جنوب با من بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی که…

– دگر کافی ست

اشعار زیبای حمید مصدق

در آن شبی که برای همیشه می رفتی

در آن شب پیوند

طنین خنده من سقف خانه را برداشت

کدام ترس تو را این چنین عجولانه

به دام بسته تسلیم تن فرو غلتاند ؟

خنده ها نه مقطع که آبشاری بود

و خنده ؟

خنده نه قه قاه گریه واری بود

که چشمهای مرا در زلال اشک نشاند

و من به آن کسی کز انهدام درختان باغ می آمد

سلام می کردم

سلام مضطربم در هوا معلق ماند

و چشم های مرا در زلال اشک نشاند

مهربانتر از من

ای مهربانتر از من

با من

در دست های تو

آیا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟

کز من دریغ کردی

تنها تویی

مثل پرنده های بهاری در آفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثل نسیم سرد سحر

مثل سحر آب

آواز مهربانی تو با من

در کوچه باغ های محبت

مثل شکوفه های سپید سیب

ایثار سادگی است

افسوس آیا چه کس تو را

از مهربان شدن با من

مایوس می کند ؟

شعر بسیار زیبای باران از حمید مصدق

وای

باران

باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

. . .

آسمان ها آبی

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

نه! از آن پاکتری

تو بهاری ؟

نه

بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار این همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو

سبزی چشم تو

دریای خیال

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز

مزرع سبز تمنایم را

ای تو چشمانت سبز

در من این سبزی هذیان از توست

زندگی از تو و

مرگم از توست

سیل سیال نگاه سبزت

همه بنیان وجودم

را ویرانه کنان می کاود

اشعار زیبای حمید مصدق

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

– نه ؟

از آن پاکتری .

تو بهاری ؟

– نه.

– بهاران از توست .

از تو می گیرد وام.

هر بهار اینهمه زیبایی را .

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !

در شبان غم تنهایی خویش.

عابد چشم سخنگوی توام .

من در این تاریکی.

من در این تیره شب جان فرسا.

زائر ظلمت گیسوی توام .

شکن گیسوی تو.

موج دریای خیال .

کاش با زورق اندیشه شبی.

از شط گیسوی مواج تو. من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم .

کاش بر این شط مواج سیاه.

همه عمر سفر می کردم .

اشعار زیبای حمید مصدق

همچنین بخوانید : شاعران ایران زمین

برچسب ها :

همچنین ببینید

در این خاک زرخیز ایران زمین – مصطفی سرخوش

در این خاک زرخیز ایران زمین – مصطفی سرخوش

شعر زیبای در این خاک زرخیز ایران زمین – مصطفی سرخوش شعر زیبای در این …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هجده − 16 =