خانه / اکبر اکسیر / از اتوبوس که پياده شديم ماشيني آنقدر بوق زد

از اتوبوس که پياده شديم ماشيني آنقدر بوق زد

از اتوبوس که پياده شديم
ماشيني آنقدر بوق زد
که خواهرم عروس شد
پدر مکانيکم زير ماشين رفت
برادرم که از پارک درآمده بود
پدرم را درآورد
مادر يک ريز مي پرسيد
آيا کلاغ هاي تهران هم فارسي گارگار مي کنند ؟
کنار دکه ، همشهري
حرف هاي شيرين عبادي سياسي داشت
خود را به آخر برج رساندم
آزادي چقدر گشاد شده بود
اکــــبر اکسيـــــر

برچسب ها : ,

همچنین ببینید

مادر عاشق طلا بود جشن تولد دستبند خواست

مادر عاشق طلا بود جشن تولد دستبند خواست

مادر عاشق طلا بود جشن تولد ، دستبند خواست پدر به زندان رفت روز مادر …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

18 − هجده =