از اتوبوس که پياده شديم ماشيني آنقدر بوق زد

از اتوبوس که پياده شديم
ماشيني آنقدر بوق زد
که خواهرم عروس شد
پدر مکانيکم زير ماشين رفت
برادرم که از پارک درآمده بود
پدرم را درآورد
مادر يک ريز مي پرسيد
آيا کلاغ هاي تهران هم فارسي گارگار مي کنند ؟
کنار دکه ، همشهري
حرف هاي شيرين عبادي سياسي داشت
خود را به آخر برج رساندم
آزادي چقدر گشاد شده بود
اکــــبر اکسيـــــر

برچسب ها : ,

همچنین ببینید

کافي نت رايانه تا رسيد

کافي نت رايانه تا رسيد

کافي نت رايانه تا رسيد مادر به اينترنت پيوست پدر به رحمت ايزدي و شام …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 × 2 =