من بچه بودم از سياست چيزي نمي دانستم

من بچه بودم از سياست چيزي نمي دانستم
يک روز مردي با کيف کوچکي آمد
زن هاي همسايه نيز آمدند
مادر گريه کرد
پدر خنديد
و من بي جهت عزيز شدم
بستني ، فرفره ، خروس قندي ، قول خريد سه چرخه ي روسي
چه روز باشکوهي بود
کاش ، تيغ دلاک و جيغ مرا
فقط کم داشت
اکــــبر اکسيـــــر

برچسب ها : ,

همچنین ببینید

پدر كه رفت حياط خانه ورم كرد

پدر كه رفت حياط خانه ورم كرد

پدر كه رفت حياط خانه ورم كرد درخت توت پريد حوض، عكس يادگاري شد و …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دوازده + 18 =