شب خيرات مادر يک ريز دعاي باران خواند

شب خيرات
مادر ، يک ريز
دعاي باران خواند
نزديک هاي صبح
رود کنار خانه پر شد
از روي پل گذشت
يواشکي به اتاق رفت
پدر غسل ارتماسي کرد
مادر ادامه داد
واجِب قريه اِليا
و ما به خير و خوشي يتيم شديم
اکــــبر اکسيـــــر

برچسب ها : ,

همچنین ببینید

من بچه بودم از سياست چيزي نمي دانستم

من بچه بودم از سياست چيزي نمي دانستم

من بچه بودم از سياست چيزي نمي دانستم يک روز مردي با کيف کوچکي آمد …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.