خانه / چکیده اشعار شاعران / در این خاک زرخیز ایران زمین – فردوسی

در این خاک زرخیز ایران زمین – فردوسی

شعر زیبای در این خاک زرخیز ایران زمین – فردوسی

شعر زیبای در این خاک زرخیز ایران زمین فردوسی – ابوالقاسم فردوسی طوسی . شاعر حماسه سرای ایرانی و سراینده شاهنامه

شعر زیبای در این خاک زرخیز ایران زمین -  فردوسی

شعر زیبای ایران زمین فردوسی

در این خاک زرخیز ایران زمین

نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود

وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان

گنه بود آزار کس پیششان

همه بنده ناب یزدان پاک

همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد

ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود

گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما

که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان

کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خار ؟

خرد را فکندیم این سان زکار

نبود این چنین کشور و دین ما

کجا رفت آیین دیرین ما ؟

به یزدان که این کشور آباد بود

همه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت

کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر

گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت

نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت

که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد

که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند

کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گرما خرد داشتیم

کجا این سرانجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن

به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است

دو صد بار مردن به از زندگی است

شعر زیبای در این خاک زرخیز ایران زمین – فردوسی

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم

برون سر از این بار ننگ آوریم

همانا که آمد شما را خبر

که ما را چه آمد ز اختر به سر

ازین مارخوار اهرمن چهرگان

ز دانایی و شرم بی بهرگان

نه گنج و نه تخت و نه نام و نژاد

همی داد خواهند گیتی به باد

بسی گنج و گوهر پراکنده شد

بسی سر به خاک اندر آکنده شد

چنین گشت پر کار چرخ بلند

که آید بدین پادشاهی گزند

ازین زاغ ساران بی آب و رنگ

نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

انوشیروان دیده بد این به خواب

کزین تخت بپراکند رنگ و تاب

چنان دید کز تازیان صد هزار

هیونان مست و گسسته مهار

گذر یافتندی به اروند رود

به چرخ زحل برشدی تیره دود

به ایران و بابل ز کشت و درود

نماند خود از بوم و بر تاروپود

هم آتش بمردی به آتشکده

شدی تیره نوروز و جشن سده

ز ایوان شاه جهان کنگره

فتادی بمیدان او یکسره

کنون خواب را پاسخ آمد پدید

ز ما بخت گردون بخواهد کشید

شود خوار هر کس که بود ارجمند

فرو مایه را بخت گردد بلند

پراکنده گردد بدی در جهان

گزند آشکارا و خوبی نهان

به هر کشوری در ستمکاره ای

پدید آید و زشت پتیاره ای

نشان شب تیره آمد پدید

همی روشنایی بخواهد بری

شعر زیبای ایران زمین فردوسی

برچسب ها :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 − 2 =