خانه / جملات مشاهیر و بزرگان / سخنان و جملات زیبای فریبا وفی

سخنان و جملات زیبای فریبا وفی

سخنان و جملات فریبا وفی

سخنان و جملات زیبای فریبا وفی رمان نویس شاعر و نویسنده داستان کوتاه ایرانی

رمان های پرنده من و رویای تبت از آثار اوست . وی برنده چند جایزه ادبی معتبر در ایران شده .
داستان هایی از او به زبان های روسی. سوئدی. عربی. ترکی. ژاپنی. انگلیسی ترجمه شده است

سخنان و جملات زیبای فریبا وفی

گفت : تو دختر قشنگی هستی با شعوری . این جور مقدمه را خوب می شناختم .
خوبی ها را به تو می گفتند تا خوبتر ها را از تو دریغ کنند.

جملات زیبای فریبا وفی

کار کردن به طور مستمر از اساس کار نویسندگی است.
نمی گویم نویسنده باید هر روز بنویسد که اگر چنین کند خیلی خوب است
ولی فکر می کنم نوشتن کاری بسیار جدی است و انرژی فوق العاده از فرد می طلبد
و تا وقتی به شکل مهم ترین و حیاتی ترین مسئله فرد در نیاید نمی تواند به بار بنشیند.
نویسنده متفنن یا نویسنده ای که گرفتاری ها و دغدغه های دیگری دارد نمی تواند آثار قابل ملاحظه ای در میان آثارش داشته باشد.

جملات زیبای فریبا وفی

بگذریم از اتاق کار و مقداری درآمد که ویرجینیا وولف از آن حرف می زند به نظرم نویسنده برای نوشتن امنیت خاطر لازم دارد. آزادی لازم دارد
فراغت و فضای آزاد برای گفتگو و تعامل آزادانه با محیط زندگی اش لازم دارد.

جملات زیبای فریبا وفی

نویسنده شدن شغل نبود. آرزو بود.
شاید هم بیشتر از آن ؛ رؤیا بود. یک رویای ناممکن و دست نیافتنی ولی بسیار شیرین

جملات زیبای فریبا وفی

هیچ چیز تضمین ندارد. رابطه آدمها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد.
یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است.

سخنان زیبای فریبا وفی

این خاصیت آدمهای عاشق است که که سهمی از شور درونشان را به دیگران نیز می بخشند

سخنان زیبای فریبا وفی

می شود بعضی وقت ها هوای تازه را نه از پنجره های باز که از آدم های تازه گرفت.
من یکی که فکر می کنم اگر روزی کنجکاوی ام را نسبت به آدم ها از دست بدهم دیگر نتوانم به راحتی جایگزین دیگری برای این هوس قدیمی ام پیدا کنم. خیلی وقت ها تیرم خطا می رود.
و هر کاری می کنم باز آدم مورد نظرم معمولی و غیر جذاب و شبیه هزاران نمونه دیگر باقی می ماند. اما از امتحان کردن خسته نمی شوم.

جملات زیبای فریبا وفی

دوستی تنها چیزی است که هیچ وقت تمام نمی شود.
هر چیز دیگری هم از بین برود. دوست می ماند. این یادت باشد. من همیشه به تو فکر کرده ام.
دوست های زیاد دیگری هم پیدا کرده ام اما مثل تو نشدند.

سخنان زیبای فریبا وفی

من هنوز هم با آن حس ها زندگی می کنم. با یاد آن روزها. تک تک خاطراتم با تو یادم مانده.
کجاها می رفتیم چه کارها می کردیم. من با تو جوانی را تجربه کردم. همراه تو.
آن همه لحظه های خوب با هم داشتیم. آن همه با هم خندیده بودیم.

سخنان زیبای فریبا وفی

آدم وقتی یک بار رابطه درست و حسابی را تجربه می کند بدل بودن بقیه را زود تشخیص می دهد.
دیگر سرش کلاه نمی رود. یعنی زندگی نمی تواند گولش بزند.

سخنان زیبای فریبا وفی

یک روز نصیحتم کرد. این قدر وقت صرف بچه ها نکن. یک کمی هم کتاب بخوان.
گفتم: این بچه ها هر کدام یک کتاب هستند. همه اش که کتاب خواندن نیست.
گفتم مهم این است که خواندن و زندگی کردنت یکی باشد. نه این که یک جور فکر کنی و جور دیگر زندگی کنی…

سخنان و جملات زیبای فریبا وفی

وقتی زیاد به رفتن فکر می کنی.
سفر را آغاز کرده ای.
خود به خود از جایی که هستی
فاصله گرفته ای …

جملات زیبای کتاب پرنده من فریبا وفی

راه رفتن همیشه خوب است.
همیشه خوب بوده است.
همیشه به درد می خورد.
وقتی که فقیری و کرایه ی تاکسی گران تمام می شود.
وقتی که ثروتمندی و چربی های های بدنت با راه رفتن آب می شود.
اگر بخواهی فکر کنی می توانی راه بروی.
اگر هم بخواهی از فکر خالی بشوی باز هم باید راه بروی.
برای احساس کردن در شلوغی خیابان ها باید راه بروی
و برای از یاد بردن آزار و بی مهری مردم باز هم باید راه بروی.
وقتی جوانی. وقتی پیری.
وقتی هنوز بچه ای. هر توقف یعنی یک چیز خوشمزه.
برای توقف بعدی باید راه رفت.

جملات زیبای کتاب پرنده من

خاله محبوب می گوید: من فقط به عشق ماتیک زدن زن جعفر شدم. جعفر شوهر اولش بود.
گفتند: تا عروسی نکنی نمی توانی ماتیک بزنی.
مامان نمی داند به خاطر چه چیزی زن آقا جان شد
یک روز مرا به پدرت دادند. فکر کردم لابد بابای دومم است
و باید این دفعه دختر او باشم! یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت: پدرت نیست. شوهرت است!
از آن به بعد هر وقت مشت می خوردم می فهمیدم اتفاق مهمی افتاده است!

جملات کتاب پرنده من

امیر از سکوت های من کلافه می شد. سکوت من او را می ترساند. کم کم عادت به پرحرفی پیدا کردم.
حتی در مواقعی که لازم نبود. سالها بعد یاد گرفتم که حرف می تواند حتی مخفیگاهی بهتر از سکوت باشد.

جملات کتاب پرنده من

کنار امیر دراز می کشم. حالا نه برایش زنم. نه مادر. نه خواهر. هیچ ربطی به هم نداریم.
نور سرد و سفید تلویزیون مثل نورافکنی از خط دشمن به رویمان افتاده و دنبال شناسایی ماست که مثل دو غریبه روی قالی افتاده ایم.
به امیر می چسبم و شانه هایش را محکم می گیرم. برمی گردد و توی خواب بغلم می کند.
حالا نه او شوهر است و نه من همسر. نه او مرد است و نه من زن. دو آدمیم تنگ هم و پناه گرفته در هم.

جملات زیبای کتاب پرنده من

صاحب خانه شیطان نیست ولی همان اندازه می تواند روح آدم را تسخیر بکند .

جملات زیبای کتاب پرنده من

سکوت من گذشته دارد. به خاطر آن بارها تشویق شده ام.
هفت هشت ساله بودم که دانستم هر بچه ای آن را ندارد. سکوت من اولین دارایی ام به حساب می آمد .

جملات کتاب پرنده من

تو از تغییر می ترسی. از تحرک می ترسی. ماندن را دوست داری.
فکر می کنی دنیا به همین شکلی که می خواهی می ماند. تازه مگر همین شکلش خوب است ؟ جواب بده. خوب است ؟
این قدر سرت توی لاک خودت است که فراموش کرده ای زندگی دیگری هم وجود دارد و این زندگی نیست که تو می کنی.

سفر

سفر روحمان را تازه می کند. آدم های تازه می بینیم. دوستان تازه پیدا می کنیم. خودمان عوض می شویم.

تصمیم و عمل

تصمیم و عمل زن و مردی هستند که با یک دنیا بی علاقگی. نزدیک هم ایستاده اند و تظاهر به هم بستگی می کنند.

جملات زیبای کتاب پرنده من

بچه با تحقیر بزرگ نمی شود. قد می کشد ولی هرگز بزرگ نمی شود.

عشق آدم ها را نجات می دهد

امیر عقیده دارد عشق آدم ها را نجات می دهد ولی این جا هیچ کسی نمی تواند کسی را نجات دهد.
آدم های گرفتار و فلک زده با هم رابطه برقرار میکنند و اسمش را میگذارند عشق ؛ ولی این بیشتر. هرزگی است تا عشق.

جشن زندگی

امیر و شاهین و شادی نمی دانند در جشنی شرکت کرده اند که من ترتیب داده ام.
این جشن زندگی است و تنها من که سر سفره ریسه رفته ام گذشتن لحظه لحظه آن را احساس می کنم.

رویای من معیوب است

رویای من معیوب است. مثل آن بلور ترک برداشته است که حیفم آمد توی سطل آشغال بریزم ولی می دانم که دیگر به درد نمی خورد.
چرخ فلکی که در آن هستم نمی تواند مرا جای دوری ببرد. می چرخم و می چرخم و در جای اولم هستم.

ازدواج اگر دوام بیاورد

ازدواج اگر دوام بیاورد. پوست زن شروع می کند به کلفت شدن.
ظاهرا حساس و لطیف است ولی کلفت شده است.

فاصله

وقتی آدم به اندازه کافی از زندگی اش فاصله می گیرد تازه متوجه می شود چه چیزهایی دارد.

متن هایی از کتاب پرنده من نوشته فریبا وفی

امیر هم چراغ هایش زیاد است. وقتی مال خانه خاموش است می تواند بیرونی ها را روشن کند.
برای همین وقتی از من قهر است می تواند استخر برود.
صبحانه کله پاچه بخورد. خودش را به یک آب میوه خنک مهمان کند و با دوستانش به کوه و دشت بزند.

چراغ

من هم مثل مامان فقط یک چراغ دارم.
وقتی خاموش می شود درونم ظلمت مطلق است.
وقتی قهرم با همه دنیا قهرم با خودم بیشتر.

فریبا وفی

همچنین بخوانید : اشعار زیبای فریبا وفی
همچنین بخوانید : جملات زیبای عباس معروف

برچسب ها : , ,

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هجده + چهار =