در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل كنم – محمد اصفهانی

محمد اصفهانی

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل كنم

گرشكوه ای دارم زدل با یار صاحبدل كنم

در پرده سوزم همچو گُل درسینــه جوشم همچو مُل

من شمع رسوا نیستم تا گریه درمحفل كنم

اول كنم اندیشــه ای تابرگزینم پیشــه ای

آخر بــه یك پیمانــه مِی اندیشــه راباطل كنم

زان دو ؛ ستانم جام را آن مایه آرام را

تاخویشتن را لحظــه ای ازخویشتن غافل كنم

از گُل شنیدم بوی او مستانــه رفتم سوی او

تاچون غباركوی او ؛ دركوی جان منزل كنم

روشنگری افلاكیم ؛ چون آفتاب از پاكیم

خالی نیم تا خویش را سرگرم آب وگِل كنم

غرق تمنای توام ؛ موجی زدریای توام

من نخل سركش نیستم ؛ تاخانــه درساحل كنم

دانم كه آن سرو ســهی از دل ندارد آگــهی

چند از غمِ دل چون رهی فریادِ بی حاصل كنم

برچسب ها :

همچنین ببینید

با من از سایه نگو خورشید فردا مال ماست – محمد اصفهانی

با من از سایه نگو خورشید فردا مال ماست – محمد اصفهانی

با من از سایه نگو خورشید فردا مال ماست تو كه باورم كنی . عشق …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.