خانه / جملات مشاهیر و بزرگان / زیباترین جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

زیباترین جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

جملات کتاب بوف کور

زیباترین جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

بوف کور شناخته شده ترین اثر صادق هدایت. رمانی کوتاه و از شاهکارهای ادبیات ایران در سده ۲۰ میلادی است.
این رمان به بسیاری از زبانها از قبیل انگلیسی. آلمانی. فرانسه. سوئدی
و ژاپنی ترجمه و منتشر شده است

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

آیا این مردمی که شبیه من هستند. که ظاهرا احتیاجات و هوی و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند ؟

آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده اند ؟

آیا آنچه که حس می کنم. می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد ؟

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

او همان حرارت عشقی مهرگیاه را در من تولید کرد.

اندام نازک و کشیده با خط متناسبی که از شانه. بازو. پستانها. سینه. کپل و ساق پاهایش پایین می رفت مثل این بود که تن او را از آغوش جفتش بیرون کشیده باشند

مثل ماده مهرگیاه بود که از بغل جفتش جدا کرده باشند.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

با این تصاویر خشک و براق و بی روح که همه اش به یک شکل بود چه می توانستم بکشم که شاه کار بشود ؟

اما در تمام هستی خودم ذوق سرشار و حرارت مفرطی حس می کردم. یک جور ویر و شور مخصوصی بود.

می خواستم این چشم هایی که برای همیشه بسته شده بود روی کاغذ بکشم و برای خودم نگه دارم.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

در این جور مواقع هر کس به یک عادت قوی زندگی خود. به یک وسواس خود پناهنده می شود ؛ عرق خور می رود مست می کند.

نویسنده می نویسد. حجار سنگ تراشی می کند و هرکدام دق دل و عقده خودشان را به وسیله فرار در محرک قوی زندگی خود خالی می کنند

و در این مواقع است که یک نفر هنرمند حقیقی می تواند از خودش شاه کاری به وجود بیاورد

ولی من. من که بی ذوق و بی چاره بودم. یک نقاش روی جلد قلم دان چه می توانستم بکنم ؟

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت. برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید

اما افسوس. این شعاع آفتاب نبود. بلکه فقط یک پرتو گذرنده. یک ستاره پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد

و در روشنایی آن یک لحظه. فقط یک ثانیه همه بدبختی های زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم

و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد

این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد. چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند

و اگر کسی بگوید یا بنویسد.

مردم برسبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند

آنرا با لبخندی شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

زمانی که در یک رختخواب گرم و نمناک خوابیده بودم همه این مسائل برایم به اندازه جوی ارزش نداشت

و دراین موقع نمی خواستم بدانم که حقیقتا خدائی وجود دارد یا این که فقط مظهر فرمانروایان روی زمین است

که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده اند. تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده اند

فقط می خواستم بدانم که شب را به صبح می رسانم یا نه

حس می کردم در مقابل مرگ. مذهب و ایمان و اعتقاد چه قدر سست و بچگانه و تقریبا یک جور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت بود.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

زندگی من به نظرم همان قدر غیرطبیعی. نامعلوم و باورنکردنی می آمد که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم

اغلب به این نقش که نگاه می کنم مثل این است که به نظرم آشنا می آید

شاید برای همین نقاش است شاید همین نقاش مرا وادار به نوشتن می کند

یک درخت سرو کشیده که زیرش پیرمردی قوز کرده شبیه جوکیان هندوستان چمباتمه زده به حالت تعجب انگشت سبابه دست چپش را به دهنش گذاشته.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

شب پاورچین پاورچین می رفت. گویا به اندازه کافی خستگی در کرده بود.

صداهای دور دست خفیف به گوش می رسید. شاید یک مرغ یا پرنده رهگذری خواب می دید. شاید گیاه ها می روییدند

در این وقت ستاره ای رنگ پریده پشت توده های ابر ناپدید می شدند

روی صورتم نفس ملایم صبح را حس کردم و در همین وقت بانگ خروس از دور بلند شد

میان چهاردیواری که اتاق مرا تشکیل می دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده.

زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می شود. نه. اشتباه می کنم

مثل یک کنده هیزم تر است که گوشه دیگ دان افتاده و به آتش هیزم های دیگر برشته و زغال شده.

ولی نه سوخته است و نه تروتازه مانده. فقط از دود و دم دیگران خفه شده.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

فشاری که در موقع تولیدمثل. دونفر را برای دفع تنهایی به هم می چسباند در نتیجه همین جنبه جنون آمیز است که در هرکس وجود دارد

و با تاسفی آمیخته است که آهسته به سوی عمق مرگ متمایل می شود

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید! حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند

ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات می دهد.

و درته زندگی. اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

آیا سرتاسر زندگی یک قصه مضحک. یک متل باور کردنی و احمقانه نیست

آیا من قصه خود را نمی نویسم ؟ قصه. فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است

آرزوهایی که هر متل سازی مطابق روحیه محدود و موروثی خود آنرا به تصویر می کشد.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

نمی خواهم احساسات حقیقی را زیر لفاف موهوم عشق و علاقه و الهیات پنهان بکنم چون هوزوارشن ادبی به دهنم مزه نمی کند.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

بارها به فکر مرگ و تجزیه ذرات تنم افتاده بودم. بطوری که این فکر مرا نمی ترسانید برعکس آرزوی حقیقی می کردم که نیست و نابود بشوم.

از تنها چیزی که می ترسیدم این بود که ذرات تنم در ذرات تن رجاله ها برود

این فکر برایم تحمل ناپذیر بود گاهی دلم می خواست بعد از مرگ دستهای دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم

تا همه ذرات تن خودم را به دقت جمع آوری می کردم

و دو دستی نگه می داشتم تا ذرات تن من که مال من هستند در تن رجاله ها نرود.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

تنها چیزی که از من دلجویی می کرد امید نیستی پس از مرگ بود

فکر زندگی دوباره مرا می ترسانید و خسته می کرد

من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می کردم انس نگرفته بودم. دنیای دیگر به چه درد من می خورد ؟

حس می کردم که این دنیا برای من نبود. برای یک دسته آدمهای بی حیا. پررو

گدامنش. معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند

و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم می جنبانید گدایی می کردند و تملق می گفتند.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

عشق چیست ؟ برای همه رجاله ها یک هرزگی. یک ولنگاری موقتی است

عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار می کنند پیدا کرد

مثل : دست خر تو لجن زدن و خاک تو سری کردن ؛ ولی عشق نسبت به او برای من چیز دیگر بود.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

بدون مقصود معینی از میان کوچه ها. بی تکلیف از میان رجاله هایی که همه آنها قیافه های طماعی داشتند

و دنبال پول و شهوت می دویدند می گذشتم. من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم چون یکی از آنها نماینده باقی دیگرشان بود

همه آنها یک دهان بودند که یک مشت روده به دنبال آنها آویخته و منتهی به آلت تناسلی شان می شد

به من چه ربطی داشت فکرم را متوجه زندگی احمق ها و رجاله ها بکنم.

که سالم بودند و خوب می خوردند. خوب می خوابیدند و خوب جماع می کردند.

و بال مرگ هر دقیقه به سر و صورتشان سائیده نشده بود.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

یه چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند. نمی شود گفت. نمی شود فهماند آدم را مسخره می کنند.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

دنیا آن طوری که تاکنون تصور می کردم مفهوم و قوه خود را ازدست داده بود و به جایش تاریکی شب فرمانروائی داشت.

چون به من نیاموخته بودند به شب نگاه کنم و شب را دوست داشته باشم.

زندگی با خونسردی و بی اعتنایی صورتک هرکسی را به خودش ظاهر می سازد.

گویا هر کس چندین صورت با خود دارد.

بعضی فقط یکی از این صورتک ها را دائما استعمال می کنند که طبیعتا چرک می شود و چین وچروک می خورد

و بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر می دهند ولی همین که پا به سن گذاشتند

می فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می شود.

آن وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می آید.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن می کنند

درصورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پیه سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می شوند.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد.

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

چیزی که وحشتناک بود حس می کردم نه زنده زنده هستم و نه مرده مرده.

فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می کردم.

پیرهایی هستند که با لبخند می میرند مثل اینکه به خواب می روند.

اما یک نفر جوان قوی که ناگهان می میرد و همه قوای بدنش تا مدتی بر ضد مرگ می جنگد چه احساسی خواهد داشت ؟

جملات کتاب بوف کور نوشته صادق هدایت

همچنین بخوانید : زندگینامه صادق هدایت
همچنین بخوانید : جملات زیبای صادق هدایت

منبع : fa.wikiquote.org

برچسب ها :

همچنین ببینید

زیباترین جملات کتاب مرگ قسطی

زیباترین جملات کتاب مرگ قسطی

جملات کتاب مرگ قسطی زیباترین جملات کتاب مرگ قسطی نوشته لویی فردینان سلین زیباترین جملات …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

13 + شش =