خانه / چکیده اشعار شاعران / اشعار زیبای رویا باقری

اشعار زیبای رویا باقری

اشعار رویا باقری

اشعار زیبای رویا باقری شاعر معاصر ایرانی – متولد 1369 زنجان

اشعار زیبای رویا باقری

اشعار زیبای رویا باقری – گلچین 1

بگذار زمان روی زمین بند نباشد

حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

بگذار که ابلیس در این معرکه یکبار

مطرود ز درگاه خداوند نباشد

بگذار گناه هوس آدم و حوا

بر گردن آن سیب که چیدند نباشد

مجنون به بیابان زد و لیلا … ولی ای کاش

این قصه همان قصه که گفتند نباشد

ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت

آن وعده ی نادیده که دادند نباشد

یک بارتو در قصه ی پرپیچ و خم ما

آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد

آشوب ، همان حس غریبی ست که دارم

وقتی که به لب های تو لبخند نباشد

در تک تک رگ های تنم عشق تو جاری ست

در تک تک رگ های تو هرچند نباشد

من می روم و هیچ مهم نیست که یک عمر

زنجیر نگاه تو که پابند نباشد

وقتی که قرار است کنار تو نباشم

بگذار زمان روی زمین بند نباشد!

اشعار زیبای رویا باقری – گلچین 2

درسینه اش آتش فشانی شعله ور دارد

رودی که حالا در سرش فکر سفر دارد

من می روم از این حوالی دورتر باشم

بغضم مگر دست از گلوی شهر بردارد!

آن باغبانی که مرا با خون دل پرورد

حالا که می آید به سوی من ، تبر دارد!

با این عطش در زیر خاکی سرد می سوزم

گاهی برایم گریه کن! باران اثر دارد

یک روز در آغوش دریا غرق خواهم شد

این رود تشنه در سرش شور خزر دارد

دلتنگم اما دیدنت با دیگران سخت است

دلتنگم و این درد از حالم خبر دارد ،

مانند بیماری که مرگش از عطش حتمی ست

اما برایش آب مثل سم ضرر دارد

اشــعار رویــا باقـــری – گلچین 3

از هم بپاشانم به آسانی! مهم نیست

اینها برای هیچ طوفانی مهم نیست!

آغوش من مخروبه ای رو به سقوط است

دیگر برایم عمق ویرانی مهم نیست

با درد خنجر ، درد خار از خاطرم رفت

بعد از تو غم های فراوانی مهم نیست

یک مرده درد زخم را حس می کند ؟ نه!

دیگر مرا هرچه برنجانی مهم نیست

دارو ندارم سوخت در این آتش اما

هرچه برایم دل بسوزانی ، مهم نیست

هرکس که با ایمان به راهی رفته باشد ،

دیگر برایش هیچ تاوانی مهم نیست

حالا چه خواهد شد پس از این ؟ هرچه باشد!

این بار دیگر هیچ پایانی مهم نیست

اشعار زیبای رویا باقری – گلچین 4

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت

انگار از عاشق شدن ترسید ، برگشت

خوشبختی ام این بار می آمد بماند

یکدفعه از هم زندگی پاشید ، برگشت

مانند گنجشکی که از آدم بترسد

تا از کنارم دانه ای را چید ، برگشت

آن روز عزرائیل می آمد سراغم

دست تو را بر گردنم تا دید برگشت !

اوهم فریب قاب عکسی کهنه را خورد

با شک می آمد گرچه بی تردید برگشت

بعد از تو شادی بازهم آمد به خانه

اما نبودی ، از همین رنجید ، برگشت

مثل فقیر خسته و درمانده ای که

از لطف صاحب خانه ناامید برگشت

بعد از تو دیگر دشمنانم شاد بودند

اما غم من تازه از تبعید برگشت

بعد از تو هر دفعه دلم هرجا که پر زد

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت…!

اشــعار رویــا باقـــری – گلچین 5

مثل یک روحی ؛ رها از بند زندان و تنی!

دور هم باشی اگر از من همیشه با منی

خوب می دانی که در قلبم کسی جای تو را …

بعد تو دنیا برای من به قدر ارزنی …

تو همیشه بی خبر مهمان بغضم می شوی

بی هوا از چشم های خسته ام سر می زنی

خسته ای از این همه طوفان پی در پی ولی

تو امید آخر عشقی نباید بشکنی !

گرمی دست تو غم را از دل من می برد

مثل یک آتش که می افتد به جان خرمنی

این همه مهر و محبت کار دستت می دهد

وای از آن روزی که دستت می رسد پیراهنی…

ان یکاد الذین … چشم نامحرم به دور !

چشم این قوم و برادرهای شوم ناتنی!

من نمی خواهم که هرشب یاد تو باشم ولی٬

تو مگر از خواب های خسته ام دل می کنی ؟ !

دوست داری باز هم “پروانه تر” از این شوی ؟

که تمام لحظه هارا پیله دورت می تنی ؟

فکر کن بود و نبود من چه فرقی می کند! ؟

مثل من این روزها وقتی به فکر رفتنی

رد پایت را بگیر از کوچه های این غزل

گرچه تو تنها دلیل شاعری های منی

اشــعار رویــا باقـــری – گلچین 6

صدای ناله های ما به آسمان نمیرسد

به گوش یک فرشته هم صدایمان نمی رسد

کنار شعرهایمان اگر که جان دهیم هم

کسی به داد شعرهای نیمه جان نمی رسد

اگرچه زندگی امید … اگرچه مرگ چاره ساز…

ولی به داد درد من نه این نه آن … نمی رسد!

بتاز رخش نازنین به دست رستمی دگر

که این دوپای خسته ام به هفت خان نمی رسد

مرا به سیب قرمز بهشت خود محک نزن

که روسیاهی دلم به امتحان نمی رسد

تو می روی و قصه هم به آخرش رسیده که

دگر زمان به گفتن گلم بمان – نمی رسد

تمام سرنوشت من شده همین که دیده ای:

کسی که هرچه می دود به کاروان نمی رسد

دلم گرفته از خودم از این من بدون تو

و ناجی همیشگی که ناگهان … نمی رسد

گلایه نیست خوب من ، ولی بگو که تا به کی

کلاغ قصه های ما به آشیان نمی رسد

اشعار زیبای رویا باقری – گلچین 7

فکر یک خنده ی بی دلهره در سر دارد

این غزل های پر از گریه اگر بگذارد

خسته ام خسته از این حادثه هایی که هنوز

دارد از هر طرفی بر سرمان می بارد

ترسم این است که این غصه خدایم بشود

کاش دست از سر ایمان دلم بردارد

شهر ، تاریک – تبر ، تیز و در بتکده باز

دیگر این قصه فقط دست تو را کم دارد

بیت های غزلم هم به شمارش افتاد

پس کسی نیست نفس های مرا بشمارد ؟ !

دست تقدیر نبوده ست پریشانی ما

عشق هرجا برسد بذر جنون می کارد

آنقدر خسته ام از گریه که یک بار شده

فارغ از دلخوری قافیه خواهم خندید

اشعار زیبای رویا باقری

همچنین بخوانید : شاعران ایران زمین

برچسب ها :

همچنین ببینید

اشعار زیبای ابوالفضل خداوردی پور

اشعار زیبای ابوالفضل خداوردی پور

اشعار ابوالفضل خداوردی پور اشعار زیبای ابوالفضل خداوردی پور شاعر معاصر ایرانی – مشهد شعر …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هفت + نه =