خانه / چکیده اشعار شاعران / اشعار زیبای محمد علی بهمنی

اشعار زیبای محمد علی بهمنی

اشعار محمد علی بهمنی

اشعار زیبای محمد علی بهمنی – شاعر و غزل سرای معاصر ایرانی

اشعار زیبای محمد علی بهمنی

شعر زیبای شبهای شعر خوانی من بی فروغ نیست از محمد علی بهمنی

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم

حتی اگر به دیده رویا ببینیم

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست

بر این گمان مباش که زیبا ببینم

شاعر شنیدنی ست ولی میل توست

آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم

این واژه ها صراحت تنهایی من اند

با این همه مخواه که تنها ببینیم

مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی

بی خویش در سماع غزل ها ببینیم

یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم

در خود که ناگزیری دریا ببینیم

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست

اما تو با چراغ بیا تا ببینیم

اشعار زیبای محمد علی بهمنی

شعر زیبای آن بهاری باغها و این بیابانی زمستان از محمد علی بهمنی

ناگهان دیدم که دورافتاده ام از همرهانم

مانده با چشمان من دودی بجای دودمانم

ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی

دیدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم

ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی

گرچه ویران خاکش اما آشنا با خشت جانم

ها — شناسم این همان شهر است شهر کودکی ها

خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم

می شناسم این خیابان ها و این پس کوچه ها را

بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم

آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان

ز آسمان می پرسم آخر من کجای این جهانم ؟

سوز سردی می کشد شلاق و می چرخاند و من

درد را حس می کنم در بند بند استخوانم

می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم

مشت خاکی روی زخم خونفشانم می فشانم

خیره بر خاکم که می بینم زکرت زخمهایم

می شکوفد سرخ گلهایی شبیه دوستانم

می زنم لبخند و برمیخیزم از خاک و بدینسان

می شود آغاز فصل دیگری از داستانم

شعر زیبای از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم از محمد علی بهمنی

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو

باشد که خستگی بشود شرمسار تو

در دفتر همیشه ی من ثبت می شود

این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من

می خواستم که گم بشوم در حصار تو

احساس می کنم که جدایم نموده اند

همچون شهاب سوخته ای از مدار تو

آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام

خالی تر از همیشه و در انتظار تو

این سوت آخر است و غریبانه می رود

تنهاترین مسافر تو از دیار تو

هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تر

هشدار می دهد به خزانم بهار تو

اما در این زمانه عسرت مس مرا

ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو

از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم

نفرین به روزگار من و روزگار تو

شعر زیبای امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه از محمد علی بهمنی

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می دانم اری نیستی اما نمی دانم

بیهوده می گردم بدنبالت – چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب ها –

سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را – یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم – تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم – بی تو – تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب

شعر زیبای او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم از محمد علی بهمنی

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که

او سرسپرده می خواست – من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

شعر زیبای این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد از محمد علی بهمنی

من با غزلی قانعم و با غزلی شاد

تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

ویرانه نشینم من و بیت غزلم را

هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد

من حسرت پرواز ندارم به دل آری

در من قفسی هست که می خواهدم آزاد

ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را

کش مردم آزاده بگویند مریزاد

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد

آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد ؟

می خواهم از این پس همه از عشق بگویم

یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد

مگذار که دندانزده ی غم شود ای دوست

این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد

شعر زیبای دلم برای خودم تنگ می شود از محمد علی بهمنی

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟

اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

اشعار زیبای محمد علی بهمنی

شعر زیبای نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی از محمد علی بهمنی

تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم

با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم

گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم

زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم

بی گمان زیباست ازادی ولی من چون قناری

دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم

در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش

شعرهایم را به ابی های دنیا می رسانم

گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما

جذبه ای دارم که دنیا را بدینجا می کشانم

نیستی شاعر که تا معنای حافظ رابدانی

ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم

عقل یا احساس حق با چیست ؟ پیش از رفتن ای خوب

کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم

شعر زیبای گلهای بی شمیم به وجدم نمی کشند از محمد علی بهمنی

امسال پاییز یکسره سهم شما بهار

ما را در این زمانه چه کاریست با بهار

از پشت شیشه های کدر مات مانده ام

کاین باغ رنگ کار خزان است یا بهار

حتی تراز حافظه گل گرفته اند

ای مثل من غریب در این روزها بهارا

دیشب هوایی تو شدم باز این غزل

صادق ترین گواه دل تنگ ما بهار

گلهای بی شمیم به وجدم نمی کشند

رقصی در این میانه بماناد تابهار

اشعار زیبای محمد علی بهمنی

اشعار زیبای محمد علی بهمنی

منبع : shereno.com

برچسب ها :

همچنین ببینید

اشعار زیبای سلمان مولایی

اشعار زیبای سلمان مولایی

اشعار زیبای سلمان مولایی اشعار زیبای سلمان مولایی شاعر معاصر ایرانی معرفی اشعار زیبای سلمان …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دو × 3 =