خانه / چکیده اشعار شاعران / اشعار علی معصومی

اشعار علی معصومی

اشعار علی معصومی

اشعار علی معصومی متولد ۱۳۴۷ ساکن مشهد شاعر معاصر ایرانی

اشعار علی معصومی

شعر زیبای یاجوج و ماجوج از علی معصومی

خداوندا خودت مال خودت باش

خودت جویای احوال خودت باش

بشر گم کرده راه خانه ات را !

خدایا خود به دنبال خودت باش

ملائک سجده ها کردند اما !

به فکر میوه ی کال خودت باش

خدایان در جهان بسیار هستند

دمی مبهوت امثال خودت باش

الهی کارگر کارمند ، مهندس

مدیر دکه ، بقال خودت باش

جهان یاجوج و ماجوج است کلا

کنون پیگیر دجال خودت باش

کسی در قید افعال شما نیست

خودت پابند اعمال خودت باش

تو معصومی رها کن شاعری را

بفکر کار و منگال خودت باشد

شعر زیبای زندگی چیست از علی معصومی

درپی زندگی از خویش سوالی کردم

زندگی چیست ؟ همین فرصت باقی مانده!

یا همان ثانیه هایی که گذشتند چو باد

همچو رودی که خرامان میرفت

یا چو ابری که شتابان بگذشت

زندگی لحظه و ساعتها نیست

زندگی ثانیه نیست

سال وماه وکمی از بیداری

هفته وقرن بجایش!

همه آنها نیست

زندگی سوختن و ساختن است

زندگی همجوقماری است که ما

کارمان برد و گاهی باختن است

گاه انداختن سنگ بود بر راهی!

گاه پل بهر کسی ساختن است

الغرض هرکسی از بهر خود آن گشت که بود

“زندگی در صدف خویش گهر ساختن است”

شعر زیبای بیا مهتاب از علی معصومی

بیا مهتاب

امشب سر به بالین دلم بگذار

من از نیرنگ مشکوک فلک آشفته بازارم

شبی را با دل تنگم مدارا کن

بیا با رشته های نقره فام نور خود

از سایه روشن های شب تاب ات

مرا آلونی از فواره های نو مهیا کن

شرار انگیزتر گردیده گویا آسمان امشب

نمی دانم چرا از اختران دل بر نمی گیرد

که با سیمای نیلی رنگ خود

چادر شبی از کور سوی بیکران دارد

تو گویی تا ابد سر در خم اوهام خود باشد

سحر کی می رسد از راه ! ؟

که بینم چهره ی خورشید گرمابخش عالم را

سحرگاهی که عطری از شقایق در نفس دارد

بیا مهتاب

لختی با دل غمدیده ام سر کن

بنام حرمت صوت شب آویزان شب بیدار

که خوناب از گلوی لحظه های درد می ریزند

ببین! آینه های برکه ی چشمان عالم را

که در هر نی نی خود صورت دلدار می جویند

بجای آفتاب صبح فردا ها

تو هم گرما بده

هرمی بزن

امیدوارم کن —

شعر زیبای از تو چه پنهان از علی معصومی

تا دوری رویت نزند سوز و شراری

در دست صبا زلف سیاهی نسپاری

ای قاصدک شهر پر از آینه و راز

آیینه ی گلهای سحرخیز بهاری

باشد که مگر مرهمی از مخزن اسرار

بر زخم جگر سوز جهانی بگذاری

دردانه ترین گوهر رخشان هدایت

گویا که تو هم در دل خود زمزمه داری !

آوازه ای از آمدن ات ورد زبان است

پیچیده ظهور تو به هر گوش و کناری

پنهان ز خدا نیست دگر از تو چه پنهان

من هم شده ام عاشق تو گاه گداری

معصومی اگر پرده گشاید رخ ماهش

دیگر شب بی حاصلی ات را نشماری

شعر زیبای دل آشوبی از علی معصومی

دل آشوبی

شراب از خون دل دارم

بیا مهمان کویم باش

دمی را با نگاه ناز چشمت غرق رویا کن

نمی دانی که اینجا هم پر از شب های بارانیست

نسیم از موج های سرد چشمانم گذر دارد

بیا بنشین کنار من

برایت حرف ها دارم

از آن روزی که —

بر بستی از اینجا کوله بارت را

دلم دنیایی از آشوب و حیرانی است

بخود می گفتم:

ای جا مانده در آلون تنهایی!

کسی از تو خبر دارد ؟ !

و آیا می رسد روزی —

که این بغض نهان در سینه وا گردد ؟

دل آشوبی ،

مرا کم کم اسیر خویش می سازد

خدا قسمت کند روزی که —

بینم روی ماهت را

صدای نغمه های شور و آهنگ حجازت را

تماشایی است —

آن روزی که محو چهره ات گردم

بنوشم جرعه ای از دست های چاره سازت را

اشعار علی معصومی

منبع : shereno.com

برچسب ها :

همچنین ببینید

آدمک آخر دنیاست بخند – نغمه رضائی

آدمک آخر دنیاست بخند – نغمه رضائی

شعر زیبای آدمک از بانو نغمه رضائی شعر زیبای آدمک آخر دنیاست بخند از بانو …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 × سه =