خانه / چکیده اشعار شاعران / اشعار زیبای مجتبی بضاعت پور

اشعار زیبای مجتبی بضاعت پور

اشعار مجتبی بضاعت پور

اشعار زیبای مجتبی بضاعت پور شاعر معاصر ایرانی

اشعار زیبای مجتبی بضاعت پور

شعر زیبای خیال از مجتبی بضاعت پور

غروب بود و هیاهوی فکر و بغض غرور

سکوت بود و صدایی که خفته لای گلو

جدال و کشمکش بین روز و تاریکی

در امتداد ظهور افق نمایان بود

شکوه مقنعه ی سبز دشت – در جریان جراحتی گم بود

در انتظار غم انگیز هرشب آبان

تکان قائم هر برگ – از درخت انار

طراوتی به تماشای منتهی به سکوت حیاط می بخشید–

نگاه تیره ی یک آرزو به گریه ی صبر

هجوم آنی و بی رحم سرزنش به دلیل

طنین گام جدایی به روی متن نگاه غریب پنجره ای

و پلک بسته ی هر شایدی میان مرور دقیق خاطره ها

نظام ثانیه ها را کمی به هم می زد

ملاک پوچی ابعاد زندگی این بار

مذاق باور امید را کدر می کرد

و لابه لای کلنجار باید ذهنی

خیال مضطربی خسته از تراکم غم می دوید سوی گناه

به آبروی شعوری نجیب – می کشید خط سیاه

و آخرین جملات کتاب عشق مرا روبه روی قاب نگاه تو می نوشت آرام

از عاشقانه ترین قسمت کلام تو در ابتدای رابطه ی تنگمان سخن می گفت

و از نشستن معصوم اولین بوسه —

در این نوشته ی دلگیر- ناگهان خطی

سرود از جریان شکستن نفسی

و درد ساکت یک انتظار را یکجا

مسیر هندسی قطره ای سراسیمه

پس از تکانش پلکی به روی منحنی گونه ای نمایان کرد

صدای گریه ی احساس نوجوانی را

عبور ثانیه هایی عجول در دل بی رحم ساعتی می کشت

اشعار زیبای مجتبی بضاعت پور

خیال خسته مدام از فراغ بستر آغوش پرحرارت تو

مرا به کوچه ی بن بست زندگی می برد

مرا به خواهش بی جای خودکشی می برد

مرا به سمت کران های بی بهانه ی غم

و رو به روی وضوح شکستگی می برد —

من از چه با تو بگویم در این حوالی غم

از التماس زمان روبه روی راه خیال

و حجم منقبض سرگذشت رابطه ای در درون یک چمدان

و یا از این همه تکرار کاش و آه و فغان —

به ذهن خلوت شب های من بگو این بار

میان این همه اصرار لحظه ها به خیال

تو منتهای دعای کدام یاسمنی

تو سجده گاه غریب کدام پیشانی

و از رکوع و سجود کدام ایمانی —

مقابل همه ی این شکوه خالص تو

در انحصار غرور قضای خشم آلود

من از تلاقی تلخ خطوط غصه و درد

شبیه خلوت و ازجنس حسرتم گویا

ولی دوباره تمنا نمی کنم زیرا —

من اختلاف میان دو آه ساکت را

به سرزمین غریب وصال خواهم برد

برای چیدن احساس صادقانه ی عشقی به خواب خواهم رفت

سوار بال خیال از دل کویر شکست

به سمت مقصد آن سوی نامعین عمر

به بستر جریان محال خواهم رفت

غذای شام ابد را به روی سفره ی ابری که رو به سوی خداست

میان منطق باران تشنه خواهم خورد

به کفش ساده ی تردید – بند خواهم زد

کتاب خاطره های گذشته را این بار

به زیر سایه ی معصوم شوکران گناه

کنار شعله ی خاموش عشق خواهم خواند —

شعر زیبای دلتنگی از مجتبی بضاعت پور

پشت دیوار سکوت

دست نارنجی احساس در این تاریکی

اشتها از دل هر قاصدکی می گیرد

کوچه ها پر شده از تنهایی

هیچکس جاری نیست

غم و اندوه در اعضای چروکیده ی این لحظه ی بیمارنمایان شده است

نقش هر رابطه را

می شود در دل هر رودی جست

رودی از جنس حیات

و چه خالیست حیات از دل این رود در این آبادی

شیون ساده ی گل بر سر باد

چینش آب در اندام علف

لمس پنهانی اجزای گریزان هوا

سنجش سرفه ی برگ

گام سنگین نسیم ،

روی هر عضوی از احساس درخت

همه پژمرده و ناخوش شده است

سردی بغض طبیعت این بار

شوکت جاذبه ی باغچه را می بلعد —

امشب آهسته دلم می گیرد

چون که انگاره ی افکار دلم سست از ادراک خداست

فهم ساکت شدن عمدی و بینای خدا سنگین است

ادعا سرگردان

حمله ی شک به دل نرم یقین

و تو آسوده ترین قسمت هر ایمانی —

و در این لحظه ی بیداری پنهانی شب

بار دیگر قلم از دور مرا می خواند

تا که از ترس شب آهسته قدم بردارد

روی هر گوشه از این دفتر ناآرامی

باز این خاطره ها یک به یک از پیچ و خم گنگ دلم می گذرد

و فقط خاطره ای می ترکد در ذهنم

و مرا در دل پیچیده ترین تنهایی می شکند

و مرا بر چه فضایی خواهد برد زمان

زادگاه چه طلوعی باید خواب مرا یک شبه درهم شکند

یاد احوال تو مدهوش فضا کرده مرا

اشعار زیبای مجتبی بضاعت پور

یاد لبخند تو در کلبه ی عرفانی عشق

طعم روحانی آرامش دستان قسم خورده ی ما

و تکان خوردن تکراری آوای چرا بر سر اندیشه ی ما

بارها می شکنم

آن زمانی که به هر خواهش لابد سر توجیه قضا و قدر فاصله می اندیشم

و به ابعاد تب ناچاری

گریه ی نیمه شب حسرت خاموش سر کوچه ی غم

و تماشای خدا از لب باریکه ی درد

و چه آهسته غم انگیزترین قطره ی شب می لغزد

روی هر حاشیه از فلسفه ی نازک بی خوابی من —

لای هر درزی از این خاطره دیروز به فردای غمی می نگرد

مهربانی به زبانی مبهم باز به دلشوره ی شایدهایم می گوید

امتداد غم هر فاصله ای سمت خداست

و در آغوش نجابت اکنون

دو وجب مانده فقط تا برسی

او به من می گوید

دوستی رد شدن کلمه ی بی حاصل عشق است میان ضربان بم دلتنگی ما

مگذار این همه ارقام هراسان برود در پی بیهوده ترین رابطه ها

زندگی خالی نیست

زندگی پر شده از ریزش انابی وابستگی عشق به تقدیر زمان

خنده هر لحظه تو را می خواند

از نشستن لب آرام ترین لحظه ی صبر

تا پریدن به بلندای ظهور

انتها را چه کسی می داند

چه کسی می داند

که رفاقت چه زمانی تنهاست

چه کسی ظرفیت شادی یک کودک را می داند

چه کسی وسعت آوارگی ثانیه را می فهمد

غصه ها پشت سر جنبش هر خواسته ای می آید

زندگی را به نگاهی بسپار —

شعر زیبای فاصله از مجتبی بضاعت پور

توغم انگیزترین ناحیه ی افکاری

قطره ای حل شده در سبزینه

و چو اشکی که جدا میشود از پاکترین سطح قنوتی در شب

کلبه ای در لب پنهان حیاط ملکوت

و من از گشتن آن درته این فاصله ها گم شده ام

آری احساس من این است که من گم شده ام

عمق غوغای خزان دل تو

غرق فهمیدن افطار پرستوی غریبت در نور

لای اندیشه ی پر وسعت تنهایی هر لحظه ی تو

و تراویدن هر ثانیه ای روی زمانی نگران در پی تو —

از میان دو صدایی که فریبانه ملاحت به نگاه همه ی خاطره ها می بخشد

و غروبی که پریشانی خود را به فضایی نیلی میشوید

و نسیمی که طراوت به روان گس این منظره در تاریکی می آرد

من غریبانه به دنبال سکوتی هستم

در مسیر تپش فاصله ها

درلب ساحل غمناک فرو رفته در این مرثیه ها

در هجوم خنک تابستان

در پی سادگی خواب درختی که نماهنگ متینی دارد

و در آسودگی خط قلم

در رسیدن به کلامی دیگر —

لحظه ها منتظر خاطره اند

شاید این خاطره ای را که تو در منحنی خلوت شب های من انداخته ای

امتداد نفس گلهاییست

که در ایوان امیدی ویران میرویند

کاش این صفحه ی تقویم که بر دوری ما می خندد

با نسیمی گذران از سر شادی ورقی تازه کند

و مداری پر از احساس و پر از عاطفه در برگیرد —

اشعار زیبای مجتبی بضاعت پور

آشتی دادن مهتاب و سحر حس عجیبی دارد

و چه ابعاد لطیفی دارد

خواهش سرد وضو ،

به تن خسته ی من

من در این حاشیه ی درد بدنبال خدا خواهم رفت

و نمازی خواهم خواند به آرامی یک خواب زلال —

و در این لحظه ی متروک از روح

رقص مستانه گندم چه شکوهی دارد

چه هماهنگی خوبی دارد

چینش روغنی منظره در بالادست

تابش جامد اشیاء مجاور ،

فراسوی خیالی مشکوک

جنبش برگ فرورفته در ادراک خدا

روی سجاده ی یک برکه در این نزدیکی

سایه ی تنگ خجالت به سردفتر من می ریزد —

پشت این خاطره ها

من به آشفتگی خط قلم نزدیکم

و صدای تپش ظلمت را میشنوم

من دگرگونه به بیداری خورشید در این آبادی می نگرم

و در این کوچه که هر لحظه در آن ،

وزش امیدی می آید —

باد احساس تو سرگشته و سرمست از انبوه درختان انار

با کمی خنده به آغوش چمن های غنی از هیجان می آید

میزند سر به درون کدر و تار تنور سر راه

بوسه بر کاغذ این دفتر بی جلد و پر از واقعه ها می فکند

روی پیشانی این کاغذ پژمرده و ناصاف مدام

آخرین جمله ی اندوه تو در سجده ی خورشید سراسیمه به من می نگرد

و به من می گوید

راه معراج به آغوش تو را —

حجم این زمزمه هایی که تو را می خواند

قدر ابریست که در کوچه ی بن بست زمان میگرید

جنس این مرثیه هایی که مرا پی در پی میشکند اندوه است

دست کوتاه حقیقت نغمه هایی جاوید از نی اقبال برون می آرد

نغمه هایی که از اسرار تو با من لب آن رود سخن میگوید

اشعار زیبای مجتبی بضاعت پور

گرچه نیلوفر احساس تو از باغچه ای میروید

که صداقت به تن سرد حروفی دارد

که صمیمانه من آن را به لبانی که زمانی بنشستند بر اعضای تو از پنجره بر مهتابی می گویم —

فرصت سبز رسیدن ب کران همه ی فاصله ها نزدیک است

به طناب غم تنهاییمان سنجاقی خواهم زد

خواهم انداخت بر آن رخت تر رابطه را

من از اندازه ی پیراهن خوشبختی این رابطه بر مردم این دشت سخن خواهم گفت

به اصول خنک شهریور

وصله ای خواهم زد —

تکیه هایی که تو بر سادگی منحنی شانه ی من میکردی

وسعتی داشت به اندازه ی آفاق خزان

بعدی از خواهش دستان تو در آن طرف نامعلوم

فقط این چینش پنهانی افکار اتاق

فقط این دست نوازشگر امواج نسیم

در بروی غم تنهایی دل میبندد

من از آزادترین بام فراموشی ها

روح و رویای هم آغوشی با باران را

با سبد های پر از غصه به تقدیر زمان بخشیدم

کاش میشد جریان نفس فاصله ها را کم کرد

کاش میشد به سمیرای تهیدست خزان منطق داد

کاش میشد که خدا را فهمید

من به قانون خدا شک دارم

من به ناپاکی آرامش بوسیدن دستان تو عادت دارم

و سر خاضع ایمان به تن بالش تاکید مه آلود گناه

و شکیبایی آن بستر پرمهر

در دامنه ی تاریکی

و تمنای تو در زاویه ای بحرانی

حالیا ترک تو اجبار غم حادثه ی فرداهاست

خط پیوستگی و وصلت ما آبی نیست —

به شبانگاه دو دیدار قسم

و همین ثانیه هایی که ترک میدهد افکار مرا

اشعار زیبای مجتبی بضاعت پور

و به اقطار پر از برگ همین دلتنگی

و به پژواک قدم هایت بر روی هرم های هوایی هشیار

من به این جاذبه ی نمناک خاطره ها دلشادم

من به این رایحه ی تلخ فراقت متوسل شده ام

چشم بارانی من جامه ی اندام تو را پوشیده

فکر سودای تو دربستر آکنده به هر عشق تهی

از لب نقره ای خاطره با شیون افسوس و فغان خواب مرا میروبد

آخرین آیه ی تصنیف همین فاصله ها را دریاب

مهربانی به پریشانی شب های من ارزانی دار

و مرا رد کن از این قاعده ی بیداری

و مرا کم کن از این هوش ظریف

نازنینا تو پراکنده بضاعت به لب پوربضاعت دادی

با نگاهی دیگر

تازگی بخش بر این دل خسته —

اشعار زیبای مجتبی بضاعت پور

منبع : shereno.com

برچسب ها :

همچنین ببینید

اشعار گروس عبدالملکیان

اشعار گروس عبدالملکیان

اشعار گروس عبدالملکیان اشعار گروس عبدالملکیان شاعر ایرانی و دبیر بخش شعر نشر چشمه. وی …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هفت + هفده =