بیا که نوبت صلحست و آشتی و عنایت – سالار عقیلی

سالار عقیلی

بیا کــه نوبت صلحست و آشتی و عنایت

بــه شرط آن کــه نگوییم از آن چــه رفت حکایت

بر این یکی شده بودم کــه گرد عشق نگردم

تو را بدیدم و بازم بــه توست چشم ارادت

بــهست آن یا زنخ یا سیب سیمین

لبست آن یا شکر یا جان شیرین

بتی دارم کــه چین ابروانش

حکایت می کند بتخانــه چین

هر آن وقتی کــه دیدارش نبینم

جــهانم تیره باشد بر جــهان بین

بــه خوابی آرزومندم ولیکن

سر بی دوست چون باشد بــه بالین

از آن ساعت کــه دیدم گوشوارش

ز چشمانم بیفتادست پروین

نگارینا بــه شمشیرت چــه حاجت

مرا خود می کشد دست نگارین

از آب و گل چنین صورت کــه دیدست

تعالی خالق الانسان من طین

برچسب ها :

همچنین ببینید

دمی با غم به سر بردن – سالار عقیلی

دمی با غم به سر بردن – سالار عقیلی

دمی با غم بــه سر بردن دمی با غم بــه سر بردن جــهان یک سر …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.