خانه / اشعار زیبایی از محمد اصف رحمانی – شاعر افغانستان

اشعار زیبایی از محمد اصف رحمانی – شاعر افغانستان

محمد اصف رحمانی

اشعار زیبایی از محمد اصف رحمانی – شاعر افغانستان

اشعار زیبایی از محمد اصف رحمانی - شاعر افغانستان

یا محمد سفری سخت و گران در پیش است

طرح گمراهی یک نسل جوان در پیش است

همــه با چتر بر آیید هوا بارانی است

آسمان ابری و این ابر سیــه شیطانی است

بیم آن است کــه این فتنــه فرا گیر شود

بــهر نا بودی آن یک کمکی دیر شود

هدف این است کــه از سایۀ خود رم نکنیم

بــهر قربانی خود تیغ فراهم نکنیم

راه رفتن بــه عصا در نظر کور خوش است

با خبر باش صدای دهل از دور خوش است

غرض این است کــه یک دفعــه تکانی بخوریم

و زِ سر چشمۀ خود آب روانی بخوریم

هر درختی کــه بکاریم دری خواهد شد

چوب خشکیدۀ ما نیشکری خواهد شد

منشینیم کز همسایــه قَرانی برسد

یا ز خیرات سرشان کف نانی برسد

وای آنکس کــه ز خوان دگران سیر شود

سر یک باد گلو با همــه در گیر شود

بــه سر خوردن یک لقمــه کشاکش نکنیم

چپر و مزرعــه را طعمۀ آتش نکنیم

ای برادر سر مال دگران چانــه مزن

چار زانو بــه سرِ خوان کریمانــه مزن

کــه جــهان پر بود از فایدۀ ناخورده

می برد باد . هر آن چیز کــه باد آورده

دشت . بی جاری دستان تو باغی نشود

چشم بیگانــه برای تو چراغی نشود

ما چو خمخانــه و انگور بــه هم محتاجیم

مثل آب و علف و نور بــه هم محتاجیم

خیز تا با کمر راست قدم برداریم

دفتر مشق سفید است قلم برداریم

شادمانی فراهم شده را نیم کنیم

بین همدیگر خود آینــه تقسیم کنیم

تیغ اینک نــه بکار است فراموشش کن

حرمت خلق اگر می شکند پوشش کن

هر چــه آهن کــه تفنگی شده داسش سازیم

هر چــه سنگر شده ویرانــه . کلاسش سازیم

هر چــه خاک است عرق ریختــه خشتش سازیم

هر چــه ویرانــه ترین است بــهشتش سازیم

هر چــه سنگ است در این خاک قلم کاری کن

وطن ماست وطن دار وطنداری کن

اشعار زیبای محمد اصف رحمانی

آفتاب آینۀ ماست اگر بگذارند

صبح پشت در فرداست اگر بگذارند

خشکسالی بــه سر آمد نفسی تازه خوش است

وقت نوشیدن دریاست اگر بگذارند

همزبانی گره از مشکل ما نگشاید

همدلی حل معماست اگر بگذارند

تا بــه کی داغ سکوت لب مردم باقی است

فصل جوشیدن غوغاست اگر بگذارند

خستــه ام خستــه از اوضاع ملال آور شــهر

فرصت دامن صحراست اگر بگذارند

بی تکلف بــه شما شعر سرودم مردم

حرف ما . حرف دل ماست اگر بگذارند

می کشم دیده بــه خاک قدم همت شان

اهل قدرت قدمی راست اگر بگذارند

گر چــه تنگ است فضا . خون قلم در جوش است

ما نگفتیم . هویداست اگر بگذارند

عشق آزادۀ من باز نما پنجره را

دیدن روی تو زیباست اگر بگذارند

بعد آن غربت تلخی کــه تحمل کردیم

جادۀ گمشده پیداست اگر بگذارند

چــهره بگشای تو ای شاهد آزادی و عشق

دیده مشتاق تماشاست اگر بگذارند

زادۀ شــهر سیــه موی و جلالی هستیم

عاشقی باب دل ماست اگر بگذارند

اشعار زیبای محمد اصف رحمانی

کجاست موسی عمران کــه طور تاریک است ؟

ز خاک تا دلِ دریای نور تاریک است

در ازدحام شبِ تیره ماه پیدا نیست

دلیلِ قافلــه و شمعِ راه پیدا نیست

ببار ابرِ دو چشمم! کــه وقتِ توفان است

بتاز ناله سرکش! کــه گاهِ جولان است

ز سوز و ساز دلم آهِ آتش آلوده است

جــهان بــه دیده من خانــه ای پُر از دوده است

دلم ز آتشِ این سوگنامــه می سوزد

زبان و دستِ قلم زین چکامــه می سوزد

حدیثِ سوگِ تو در واژه ها نمی گنجد

غم بزرگِ تو در قلبِ ما نمی گنجد

بــه دوردستِ کویریم و دربــه در ماندیم

پرنده های غریبیم و از سفر ماندیم

ز روحِ آینــه دوری نمی توانم کرد

در این فراق صبوری نمی توانم کرد

اجل! نمی شنوی از چــه رو نوای مرا ؟

بگو بگو بــه کجا بردی آشنای مرا

اجل! بــه جای سرای دلِ زمانه ما

چــه می شد آه سری می زدی بــه خانه ما ؟

دگر کــه دور کند بعد از این کدورتِ ما ؟

دگر کــه دستِ نوازش کشد بــه صورتِ ما ؟

کــه با غریبی فیضیــه همنوا گردد ؟

کــه با خموشی گلدستــه هم صدا گردد ؟

بــه سوگواری تو طاق . صبرِ ایوب است

شریکِ ماتمِ تو صد قبیلــه یعقوب است

ز ارتحالِ تو چشمِ ستاره خون بارید

بــه جای بانگِ اذان از مناره خون بارید

در این مصیبتِ عظمی دلِ نیاز شکست

قسم بــه قبله حق . قامتِ نماز شکست

حدیثِ سوگِ تو در واژه ها نمی گنجد

غم بزرگِ تو در قلبِ ما نمی گنجد

دلم ز آتشِ این سوگنامــه می سوزد

زبان و دستِ قلم زین چکامــه می سوزد

خروشِ خونِ تو در رگ رگِ زمان جاری است

طنینِ نبضِ تو در پیکرِ جــهان جاری است

بــه هر کجا گذرم جای پات می بینم

ز بلخ تا بــه فلسطین صدات می بینم

همین کــه وارثِ رسمِ تو ایم . ما را بس

همیشــه دشمنِ خصمِ تو ایم . ما را بس

برچسب ها :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو × یک =