خانه / اشعار زیبای الیاس علوی – شاعر افغانستان

اشعار زیبای الیاس علوی – شاعر افغانستان

الیاس علوی

اشعار زیبایی از الیاس علوی – شاعر افغانستان

اشعار زیبایی از الیاس علوی - شاعر افغانستان

شعر زیبای کاک خسرو – الیاس علوی

چون گرد در هوا

بــه خواهرم گفتم

از میدان ها

محلــه های بزرگان

و بازارهای شلوغ کابل دوری کن

گفت: مرگ در اینجا چون گرد در هواست

همــه ی دریچــه ها را ببندی نیز

سرانجام بــه اتاقت می آید.

شعر زیبای کاک خسرو – الیاس علوی

کاک خسرو

من یک پسرک اوگاندایی ام

روی تنم برگ گذاشتــه اند

شلاق می زنند بــه پاهایم … تا برقصم

آنقدر کــه از حال بروم

بعد … برگ ها را از تنم می کنند

چــه می کند عرق یک پسر سیاه با برگ شاهدانــه ؟

می گویند آدمی را بــه فراموشی می برد … فراموشی

کاک خسرو همــه می خواهند فراموش کنند.

کاک خسرو

من یک دخترک ابوریجینالم

پدر یاغی ام را بستند بــه دو اسب سپید

و تنش را از هم گشودند

طبق قانون . مرا از مادرم گرفتند

وبــه یک خانواده سفید سپردند

پدرخانواده سفید

هر شب بــه سراغم می آمد

و دکمــه های سینــه های سیاهم را باز می کرد

کاکا خسرو

من رودخانــه قویق هستم

تا همین دیروز

ماهیان ِ جوان . لخت تنشان را با من می گفتند

اما حالا تلخم

و ماهیانی ساکت را از آنسوی حلب بــه اینجا می آورم

ماهیانی دست بستــه

چشم بستــه … با حفره ای عمیق بر پیشانی.

کاک خسرو

روی تی شرتم بزرگ نوشتم ۱۹۴۸

من بازمانده سال نکبتم … فلسطینم من

کاک خسرو

تو کردی … من هزاره ام

ما برادران تنی یکدیگریم

کــه قرنــها همدیگر را گم کرده بودیم

تا امشب … در خانــه کوچک تو در سلیمانیــه

و این عرق ِ روسی کــه ما را چنین گرم کرده است

تا زبان هم را بفــهمیم

کاک خسرو . کاک خسرو

چرا یک بطری عرق ِ روسی ما را بــه هم برساند ؟

کاک خسرو

همین لحظــه کــه من و تو غرق ِ عیشیم

دریاها حرکت می کنند

کوهــها حرکت می کنند

از مرزی می گذرند

و وارد مرز دیگری می شوند

دور نیست آن صبح کــه از خواب برخیزیم

همــه جا را آب گرفتــه باشد

لباســهای بازماندگان “آشویتس” روی جالباسی .

لچکــهای آن چــهل دختر چشم بادامی روی طناب حویلی . *

و گوش کوچک ونگوگ در سینک آشپزخانــه باشد

زمین بیرون بریزد همــه ی آنچــه در خود پنــهان داشتــه

شناور شود همــه ی رازها

تلخی عشق ویرجینیاوولف

تنــهایی غمگین هیتلر

تن ِ زخمی بن لادن

و تو بــه چشمــهاش ببینی

چــه چشمــهای زیبا و معصومی.

کاک خسرو

دنیا غمگینم می کند

بر آمدن آقتاب

چرخیدن آدمــها دور مربعی توخالی

صدای ناقوس ها … صدای پدرم

و صدای دخترک زیبا کــه خبرهای جنگ را می خواند.

کاک خسرو در همین چند دقیقــه خواندن این شعر

در رواندا چند پسر همجنسگرا را از پلــه های مرگ بالا می برند ؟

در قندهار . چند قومندان ِ سابق و نماینده پارلمان ِحالا . از بستر کودکی لاغر می خیزد ؟

چند زن بغدادی از گورستان بــه خانــه باز می گردد ؟

خانــه ؟ … خانــه تسلی احمقانــه ای است

هیچ کجا خانــه نیست

و هیچ کس شــهید نمی شوند

همــه می میرند … و می پوسند

مثل همین پنچ هزار استخوان کــه در گورستان “حلبچــه” پوسیده اند

آنــها فقط بوی موز و سیب و سیر را شنیدند

و مست شدند … بوی واقعی میوه ها . آدمی زاد را می کشد.

کاک خسرو

سایــه ها غمگینم می کند

درختی را کــه سایــه اش در مرز کشور دیگری بیافتد . تیرباران می کنند

کاک خسرو … درختــهای بسیاری را کشتند

کوهــهای بسیاری … اسب های بسیاری

گاوهای بسیاری را

اما کسی برایشان شعر نمی نویسد

می گویند آدمی اصل است . آدمی!

کاک خسرو

چرا یک بطری عرق روسی ما را بــه هم برساند ؟

یک بطری عرق روسی

کــه اتفاقن کارخانــه اش نزدیک کارخانــه ای است کــه تفنگ ِ دوربین دار می سازد

سربازان داعش با همین تفنگ . کودکان ایزدی را آرام می کنند

سربازان ناتو با همین تفنگ . با کشاورزان هلمندی شوخی می کنند

سربازان گمنام امام زمان با همین تفنگ مــهاجران غیرقانونی را در تفتان بــه درک می فرستند

و شیخانِ خلیج . با همین تفنگ بــه آسمان شلیک می کنند.

کاک خسرو

از دور صدای تراکتورها را می شنوم

سخت مشغول کارند

خانــه های سیمانی می سازند

همچنانکــه مادران و پدران سخت مشغول کارند

تا کودکانی سیمانی بسازند.

کاک خسرو

کم کم غروب می شود

چند ثانیــه بعد از غروب . یک خط سرخ آسمان را می گیرد

آن چند ثانیــه

بــهترین زمان برای عکاسی است

در یک چنین لحظــه ای می خواهم تمام شوم.

کاک خسرو کاک خسرو

چرا یک بطری عرق روسی ما را بــه هم برساند ؟

شعر زیبای صبحــها در سکوت بــه ذرات نور می بینی – الیاس علوی

صبحــها در سکوت بــه ذرات نور می بینی

کلکین را باز میکنی

سرفــه ات می گیرد

کلکین را می بندی

خیره می شوی بــه موجودات محو در خیابان …

– چرا کابل این همــه دود دارد ؟

آن صبح هم

پسِ خوابــهای پریشانمان منتظر همین سوال بودیم

اما دهان تو دیگر نپرسید

دیگر هیچ سوالی نپرسید.

اول بار عشق تو را بــه سکوت برده بود

پانزده سالــه بودی کــه از خانــه گریختی

پدرت کلانِ قریــه بود

تو ننگ خوانده شدی

و نامت قدغن شد.

در سکوت

همــه چیز را در ذهنم ساختم

دستمالــهای دستباف

تکانِ شانــه ها

اسب عروس و گلولــه های شادی را”

و بــه بستر مردی شدی کــه تنــها چند سال آغوشت را جوان یافت

و دنبال آغوشِ جوانتری رفت.

تا چشم بــه هم زدی

مادر بودی

و مادرت با شش خواهر

و برادران

و پدرت بــه ایران رفتــه بودند.

هر روز نزدیک خانــه می آمدم

نگاه می کردم و آتش می گرفتم

هیچ کدامتان نبودید

دیگر نمی توانستم

دست کودکانم را گرفتم و بــه شــهر آمدم”.

آری اولین بار در هرات دیدمت

بعد از بیست و یک سال

بی آنکــه خاطره ای از تو داشتــه باشم

اما خواهرک من بودی

می گفتی چرا نمی توانم بــه دیدار پدر بروم ؟

تا مشــهد تنــها پنج ساعت راه است

اصلن صبح می روم و شب پس می آیم

گفتــه بودم خواهرم . دوره تیموریان نیست

تو نیز گوهرشاد نیستی کــه دلت را در هرات بنا کنی و سرت را در مشــهد

حالا مرزها را سگانی تمیز گرفتــه اند

کــه کاغذهایی پر از شماره و مرّکب قلمــهای مرغوب را بو می کشند

و باز نگاه پرسانگر تو

آخر چرا ؟

حالا چــهارده روز است هیچ نمی پرسی

چــهارده روز است

از گورستان بالای تپــه ی شــهرک حاجی نبی”

بــه دورها می بینی

بــه کوهــهایی کــه

امتدادش بــه آن خانــه گلی در قلب “دایکندی می رسد.

حالا فشار خون مادرت بالا می رود

پدر بــه جای دورتری در سقف می بیند

برای آنــها تو دخترکی نوزده سالــه ای

زیبا و جسور

بر اسب وحشی می تازی

و گاوها را می دوشی

آنــها این نام آشنا بر تختــه سنگی غریب را .

تصادفی پوچ

و عکس زنی پر از چین و زخم را خیال می دانند.

خواهرکم . آدمی چقدر کوتاه

و مادرمرده مرزها چقدر واقعی اند.

شعر زیبای گودالی بــه اندازه یک انگشت – الیاس علوی

و زن نگاه کرد

بــه دستــهای زمخت مرد

و دردی دور در کومــه هایش تیر کشید

از زیر بغلش هنوز بوی عرق را می شنید

و بوی تریاک

و بوی شراب ِ وطنی

و بوی زنان دیگر را می شنید از دهانش

و دهان مرد خالی بود

مورچــه ها در آن می درآمدند و بیرون می شدند

انبار آذوقــه ساختــه بودند دهانش را!

زن تلخند زد

و دهان ِ مرد خالی بود

نــه فریاد می زد … نــه بدوا می کرد

نــه دعایی عجیب را زیر دندانــهایش می جوید.

بــه سینــه اش نگاه کرد

خون لختــه شده از پنبــه بیرون زده بود

پنبــه ی سپید را پس زد

آی کوه .. آی سنگ

آی اسپ بی غیرتِ من

گودالی بــه اندازه ی یک انگشت . تو را چنین رام کرده است ؟ “

و سرش را خم کرد زن

خون لختــه شده بر دهان ِ زن نشست

خون تلخ … خون خالی.

بعد نگاه کرد

بــه پاهای محکم ِ مرد با موهای چرکینش کــه رسم عشقبازی را نمی دانستند

دلش خواست جامــه اش را بکند

و با او درآمیزد

برای آخرین بار درآمیزد.

بیچاره زن … احساس کرد

مرد سنگی اش را دوست دارد .. اما دهان مرد خالی بود.

شعر زیبای زیبایم – الیاس علوی

تلخ لب .. سیاه مو

سیاه گونــه .. سیاه پیراهن

زیبایم چنین است.

با دستان جو گندمی اش

دکمــه هایم را می کند

سینــه ام را می شکافد

و از میان لختــه های خون

بیرون می کشد

پرنده ایی نحیف را.

تا گلو در غم غرق می شوم

و او می خندد

زیبایم چنین است.

شعر زیبای خواب ریواس ها را – الیاس علوی

فریاد مادرم

از ناجوها گذشت … از رود گذشت

بــه کوه رسید

و خواب ریواس ها را پریشان کرد

و من اول بار گریستم

بلند گریستم

زنان با آرزوهای دور اسپند دود کردند:

بلا بــه دور … بلا بــه دور

درست در همان لحظــه

سِل دختر زیبای محلــه را با خود می برد

مردی را سنگسار می کردند بــه گناهِ هماغوشی

و گرسنگی سگی را در خیابان می بلعید.

در آن لحظــه کــه مرا می برند

چــه کسی اول بار خواهد گریست ؟

شعر زیبای بغض هزارپرنده – الیاس علوی

آی شب . آی شب

من خانــه ای ندارم

اما دهانم با من است

رو بــه قلعــه ی تاریکت می ایستم

و فریاد می زنم.

نــه پرده ها .. نــه پیالــه ها

نــه پاسبانــها

پنــهانت نمی توانند

کــه صدایم از سیمان می گذرد

از سنگ می گذرد

و تا استخوانت تیر می کشد

آی شب . .. آرام نخواهی خفت.

من می گریم .. اما این گریــه

شکستن بغض هزار سالــه است

کــه “عبدالرحمن” پیش از همــه . گلویم را بــه تیغ کشید

سواران سرخ گلویم را نشانــه گرفتند

و برادران ناراضی ات گلویم را بریدند.

این گریــه

بغض هزار پرنده است

کــه مجال رها شدن نیافتند

در هلمند . در کویتــه . سفید سنگ . تلّ سیاه . پاترا

هزار پرنده اما … رها شده اند

آی شب . .. آرام نخواهی خفت.

از کلکین بــه بابا بنگر

بودا بلند ایستاده

و از شادی می گرید

جیحون بــه جنون آمده

و بــه خونخواهی هزار “شکیلا”

بــه سوی تو می آید

آی شب . آی شب

آرام نخواهی خفت.

شعر زیبای عکس تو – الیاس علوی

عکس تو .. در اتاق سیزده گم شد

عکس تو .. در اتاق گم شد در سرما و همــه چیزهای دیگر

عکس تو .. و همــه چیزهای دیگر

عکس تو .. از گرامافون می خواند

از ام پی تری .. از دهان عروسکها

و از دهان طاووس ها می خواند

عکس تو .. زیبایی مادر است

وقتی مادر نبود

و آب می برد از چشمــه

عکس تو .. و دخترک رخت پــهن می کند بر تار

تار پــهن می کند بر قالی

قالی پــهن می کند بر اتاق

خودش را پــهن می کند بر

عکس تو .. خودش را پــهن می کند بر

مردی که بیست و چند سال کلان تر است

آقاتر است . ملاتر است . کلفت تر است

عکس تو .. در کنار چشمــه اینبار نشستــه اند دو رفیق

دو رفیق . دو رفیق . دو رفیق

پیش از آنکه ماهیگیران مانش یک آن یکی را بیابند

عکس تو . جوانی ولی اللــه است

پیش از آنکــه ماهیگیران بیابندش

که مادر اسپند دود می کند

دعا می خواند

حتی وقتی خودش را پــهن کرده بر مردی که بیست و چند سال کلان تراست . دعا می خواند

اما چگونــه می پوسند سیب ها .. اسپندها ؟

در عکس . کنار کفش زنانــه . یک جفت پوتین روئیده

یک قطره سرخ هم بر پوتین نشستــه است

عکس تو . شــهناز است .. شــهناز کیست ؟

دخترک شوخ عرب که دلش بــه پسرک افغانی رفتــه بود

پدر خفــه کردش با چارقد شــهناز

چارقد خفــه کرد یا پدر ؟

نمی دانم شاید آن کفش زنانــه از مادر بود

و پوتین ؟

نمی دانم پرستار

من شربتم را مرتب می خورم

و بر رانــهای شــهناز می نشینم که لبــهایش مرا می بوسید

بــه موهایش خیره می شوم

که در هم می تنید

چون شاخــه های بید

تارهای آتش .. شایعــه ها .. آه

و گاهی خودش را لخت می کرد

و در کلکین روبرو می رقصید

چرخ می زد . چرخ می زد . خفــه می شد

عکس تو . از تو تنــها عکس تو مانده است

بر دیوار اتاق سیزده . دارلمجانین کابْل.

شعر زیبای محبوبم – الیاس علوی

اگر مرگ بــه سراغت می آید

کاش بــه هیئت سِل بیاید

بــه هیئت سرما

نــه “حملــه ی انتحاری”.

باید وقت داشتــه باشی

مرور کنی خاطراتت را

تنت را . رفتنت را

نــه اینکــه با پاهای خودت از خانــه برآیی

و تنــها کفشــهایت را بیابیم در بازار

و دستــهایت را پیدا نتوانیم

لبخندت را

نگاهانت را پیدا نتوانیم.

با چشمــهای خودم باید

ببینم مرگت را

نفس ِ تمامت را

انگشتانم باید پلکــهایت را بستــه کنند

وگرنــه باور نمی کنند تا ابد

باور نمی کنم.

شعر زیبای آن شب – الیاس علوی

بــه تو نگاه کردم

بــه جزئیات زیبایی ات

رج های مرموز گردنت

نفســهایت کــه میخانــه را مــه آلود کرده بود

قطره های عرق کــه از میان موهایت می لغزیدند

و در پیراهنت گم می شدند

آرزو کردم . کاش پیراهن زاده شده بودم

اما نــه . من مسحور زیبایی زاده شدم.

نوزده . هجده . هفده

نــه دیگر نمی توانستم

دلم را جمع کردم

نزدیک شدم

و در گوشت فریاد زدم:

می توانم ببوسمت ؟

و تو مرددّ نگاه کردی

همین برایم کافی بود

( منتظر نماندم پای کلمات بــه میان بیاید )

چونان گرگی حریص

انگشتانم بــه موهای وحشی ات شدند

لبــهایم بــه گلویت شدند

و دلم . . دلم مات مانده بود.

نُه . هشت . هفت

هفت ثانیــه بــه تحویل سال مانده بود

هفتــه ثانیــه بــه لبــهای تو.

و من تمام لب بودم

از گذرگاهــهای گلویت بالا آمدم

بــه گونــه ات رسیدم

کــه بــهشت زمین بود

و بعد. لبــهایت . لبــهایت

لبــهایت کــه شــهوت بود

و آرامش بود

و فراموشی بود

نمی دانم چقدر طول کشید

بیست و پنج ثانیــه یا بیست و پنج ساعت ؟

اما ایمان آوردم بــه معراج

کــه می توان در بیست و پنج ثانیــه

بسیار دید . بسیار دید

حالا بــه شــهر خودم برمی گردم

کنار کلکین نشستــه ام

طیّاره تکان می خورد

خلبان می گوید

بــه توده ی ناگــهانی مِه برخورد کرده ایم”

لبخند می زنم

چرا کــه می دانم

این مــه . از نفســهای ماست

هنگام عشقبازی.

شاید هرگز تو را نبینم

اما غمگین نیستم

چرا کــه دریافتــه ام

دوست داشتــه باشم اما اصرار نکنم

عشق بورزم اما وابستــه نشوم.

چشمانم را می بندم

و خاطره ی آن شب را مرور می کنم :

بــه تو نگاه کردم

بــه جزئیات زیبایی ات

شعر زیبای گل زعفران . گل زعفران – الیاس علوی

گل زعفران . گل زعفران

تنــها تو حال مرا می فــهمی و زنبورهای عسل .

هیچ کس ما را برای خودمان نمی خواهد.

من طاقت می آورم

اما گاهی پاهایم لج می کنند

اسب های غمگین در سرم . آرام نمی گیرند

و دستــهایم مدام می پرسند

پس کِی ؟ کی ؟ کجا ؟

گل زعفران

با تو حرف می زنم

کــه سوال نمی کنی.

من طاقت می آورم

اما گاهی از خودم می پرسم

اگر نقابم را بردارم

چند نفر در قاب عکســهایم باقی می مانند ؟

گل زعفران . گل زعفران

مگر چند بار زنده گی می کنیم ؟

کــه اینقدر مرده گی می کشیم.

برچسب ها :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × یک =