خانه / اشعار زیبای قــهار عاصی – شاعر افغانستان

اشعار زیبای قــهار عاصی – شاعر افغانستان

قــهار عاصی

اشعار زیبایی از قــهار عاصی – شاعر افغانستان

اشعار زیبایی از قــهار عاصی - شاعر افغانستان

گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنــهایی

سرم می ریزد امشب از درودیوار تنــهایی

دلی که داشتم دیوانــه گی هایش ز پا افگند

سری تا می بر آرم می دهد آزار تنــهایی

خموشی های من در پرده هایش رنگ میگردد

چــه ساز روشنی دارد بــه چشم یار تنــهایی

بــه هر جمعی که آواز محبت میشود بالا

خیالی را بــه خونم می کند بیدار تنــهایی

صدای آ شنا ره می گشاید از درون اما

گلو میگیردم اندوه دریا بار تنــهایی

همیشــه چشم من ازهمسرایان دستیاری بود

ولی اینک رفیق راه غربت سار تنــهایی

با سخن . آیینــه در آیینــه می پردازمش – قــهار عاصی

با سخن . آیینــه در آیینــه می پردازمش

او تجلا می نماید . من غزل میسازمش

با دل تنگ صبورم . با دو چشم عاشقم

تا بخواهد می سرایم . تا بُوَد مینازمش

منزلی در پیشرو داریم هر دو یک سفر

اوهمی آرد بــه پایان . من همی آغازمش

عشق او گردیده است از چشمــهای من علم

من ز رسوایی . بــه رنگ تازه می افرازمش

او همایی از بلندیها و از پروازهاست

من بــه سایه سایه . همپایی و همپروازمش

از عشق از قامت دیوانــه وار او – قــهار عاصی

از عشق از قامت دیوانــه وار او

در گرمی تمام جوانی تمام جوش

با های های راهبــه های فرشتــه بال

طبل هزار سر ز جنون کوفتم … ولی ؛

از سنگسای نالــه ی بدرود و بر نگشت

از دره از بــهار بنان همیشــه سبز

تا خواستم ترانــه بسازم … گریستم

لوح مزار هیچ سیه پیچــه مرگ نیست

کز سینــه من آه و دریغی نبرده است

زخمی نمانده است

در هیچ نعش خویی که باری نخوانده ام

من . شاعرانــه ریش

چندانکه یک تنن

از استخوان خویش صدائی نمانده ام

بر جان خویشتن

اما: ای یار!

از چار چوب جستــه ی دیوار های ده

در دفتر خیال بنام کنایه ئی

تا خواستم بــهانــه بسازم … گریستم

از ماهتاب گل گل پستانــهاش را

با بوســه چیده ام

از زهره . مــهره دخترئی محرمانــه را

با ناز ناز دادن گیسو و گونــه شان

رندانــه دیده ام

از گفتنی بــه هیچ کجائی نمانده است

چیزی که من در آن حرفی نگفتــه ام

چندان که نام من . در غبغب برامده و بویگین

شــهر آواز میشود … اما: ای یار

از بتــه کن که غربت تلخش مصیبتیست

از بتــه کن که دلنگرانیش آفتیست

از های های شام غریبانــه های او

تا خواستم فسانــه بسازم … گریستم

هرگز!

بــه مژده های هزاران هزار سال . در دور و پیش خویش

کز من بــه وحشتی رم میکنند و روی برویم نمیشوند

الفت نبستــه ام … هرگز

بــه سایه های تــهی از وجود تن

آری نگفتــه ام … سلامی نکرده ام

اما میان مجمع در خون نشستــه ای

درجیبــهایم آتش و در مشتــهام سنگ

فواره های غصــه گریبان و آستین

تنــها تر از همیشــه

درد عزیز مردم این گریه گاه را

فریاد کرده ام

چنان مبارک و بی انتــها ز خانــه برآمد – قــهار عاصی

چنان مبارک و بی انتــها ز خانــه برآمد

که درقفای وی از بام و در ترانــه بر آمد

چراغ وسوســه یی از بــهار راه چمن زد

گلی زباغ و تذروی از آشیانــه بر آمد

نــهال نورس شایستــه هزار بــهشتم

چــه نا تمام عزیز و چــه نازدانــه بر آمد

خوشا خوشا گل سوری که با بر آمدن ازخود

صدای مردم عاشق بدین بــهانــه بر آمد

سحری بــه یاد رویت هوس نماز کردم – قــهار عاصی

سحری بــه یاد رویت هوس نماز کردم

بــه حضور دل تپیدم بخدا نیاز کردم

همــه خانــه را خیالت بگرفت و آرزویت

لب نالــه بستــه میشد . در گریه باز کردم

گلــه ها ی شام هجران و غمینــه ها غربت

دوســه نکتــه بود از درد . منش دراز کردم

بــه مقام کبریایی که سخن نداشت راهی

بــه دعا نــه رفت کاری و ترانــه ساز کردم

عطشم چنان ز جا برد که رفتــه رفتــه آخر

ره کربلا گرفتم سفر حجاز کردم

پروپای جلوه هایت گل سرخ بود

تب عشق دست داد و سروپا گداز کردم

می وزد هردم بــه گوشم زنگ آرام صدایت – قــهار عاصی

می وزد هردم بــه گوشم زنگ آرام صدایت

می گریزم سوی تنــهایی و می میرم برایت

اندکی تا دست می یابم بــه روزان گذشتــه

بوســه واری می شکوفم از گریبانم بــه جایت

روزگاری را که چون مــه می تراویدی بــه بامم

تازه میسازم . فرامی خوانم از لبخندهایت

تا بــه آیین درختستان پر از یاد تو باشم

یک دریچــه تا ابد بازاست در دل ازهوایت

توشب بــه جلوه شدی دود ماهتاب بر آمد – قــهار عاصی

توشب بــه جلوه شدی دود ماهتاب بر آمد

تو لب بــه خنده گشودی و آفتاب بر آمد

تو راه باغ گرفتی هوا هوای طرب شد

تو رخ بــه رود نمودی غریو آب بر آمد

تو گل بــه موی زدی و پرنده ی غم عاشق

ترانــه ای بــه لب از بستر گلاب برآمد

تو رفتی آتش تنــهایی آب کرد وجودم

تو آمدی و دل تنگم از عذاب بر آمد

اشعار زیبایی از قــهار عاصی - شاعر افغانستان

برچسب ها :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده − ده =