خانه / اشعار زیبای واصف باختری – شاعر افغانستان

اشعار زیبای واصف باختری – شاعر افغانستان

واصف باختری

اشعار زیبایی از واصف باختری – شاعر افغانستان

اشعار زیبایی از واصف باختری - شاعر افغانستان

شعر زیبای تنــها خواهشی کــه دارم از واصف باختری

ننگ برمن باد!

نفرین برمن باد!

اگر از شما چیزی بخواهم

تنــها خواهشی کــه دارم اینست کــه بــه روسپیان سیاسی نیز

قرض ضد حاملــه گی بدهید

تا نسل بی شرفان افزونی نیابد

شعر زیبای های میهن از واصف باختری

آنکــه شمشیر ستم بر سر ما آختــه است

خود گمان کرده کــه برده ست . ولی باختــه است

های میــهن . بنگر پور تو در پــهنه رزم

پیش سوفار ستم سینــه سپر ساختــه است

هر کــه پرورده دامان گــهر پرور تست

زیر ایوان فلک غیر تو نشناختــه است

دل گُردان تو و قامت بالنده شان

چــه بر افروختــه است و چــه بر افراختــه است

گرچــه سر حلقــه و سرهنگ کماندارانست

تیغ البرز بــه پیشت سپر انداختــه است

کوه تو . وادی تو . دره تو . بیشه تو

در سراپای جــهان ولولــه انداختــه است

روی او در صف مردان جــهان گلگون باد!

هر کــه بگذشتــه ز خویش و بــه تو پرداختــه است

شعر زیبای پاسخی از عزلت از واصف باختری

یک چند درین بادیه بودیم و گذشتیم

با داس هوس خار درودیم و گذشتیم

تا چشم اجل را دو ســه دم خواب رباید

افسانه بیهوده سرودیم و گذشتیم

چون صاعقــه در دفتر فرسوده هستی

نامی بنوشتیم و زدودیم و گذشتیم

ای سیل بر این مشت خس و خار چــه خندی

ماییم کــه راه تو گشودیم و گذشتیم

دیباچه امید بــه فرجام نپیوست

یک سطر برین صفحــه فزودیم و گذشتیم

خاموشی ما پاسخ آوازه گرانست

وانرا کــه سزا بود ستودیم و گذشتیم

شعر زیبای چنان مباد از واصف باختری

مباد بشکند ای رودها غرور شما

کــه این صحیفــه شد آغاز با سطور شما

شبان تیره لب تشنــه گان بادیه را

شکوه صبحدمان میدهد حضور شما

هزار دشت شقایق . هزار چشمه نوش

بشارتیست ز آینده های دور شما

چــه شادمانــه بــه کابوس مرگ میخندید

دو روی سکــه هستیست سوگ و سور شما

شکیب زخمی مرغابیان ساحل را

توان بال عقابان دهد عبور شما

مباد خستــه شود دستــهای جاری تان

مباد تنگ شود سینه صبور شما

مباد سایه ابلیس سار وسوســه ها

شبی گذر کند از کوچه شعور شما

مباد تیره مردابیان تبیره زند

مباد بشکند ای رودها غرور شما

شعر زیبای از این صحیفــه از واصف باختری

مگو بسیج شبیخونیان بــه کام شب است

یگانــه نام درین روزگار نام شب است

بــه زیر سقف سیه خفتــه پاسدار . ولی

درفش روشن اشراقیان بــه بام شب است

بخوان صحیفه فردای آفتابی را

حلول حادثــه خواناترین پیام شب است

گمان مبر کــه هیاهوی موج میشنوی

بــه روی عرشه فردا صدای گام شب است

درخت . خاطره نور را ز یاد نبرد

اگر چــه سوختــه از بیم انتقام شب است

گرش جزیره تبعیدیان سزاوار است

غمین مباش کــه این شوکران بــه جام شب است

قسم بــه خون شفق ای ستاره بردوشان

کــه خفتــه دشنه خورشید در نیام شب است

شعر زیبای کوهسار غمین از واصف باختری

دل از امید . خم از می . لب از ترانــه تــهیست

امید تازه بــه سویم میا کــه خانــه تــهیست

شبی ز روزن رؤیا مگر توان دیدن

کــه این حصار ز غوغای تازیانــه تــهیست

اگر درخت کــهن مرد . زنده بادش یاد

هزار حیف کــه این باغ از جوانــه تــهیست

تو در شبانــه ترین روزها ندانستی

کــه جام زیستن از باده بــهانــه تــهیست

خروش العطش از رودخانــه ها برخاست

ستیغ و صخره ز فریاد عاصیانــه تــهیست

زبان خشم و غرور از کــه میتوان آموخت

کــه ( خوان هفتم تاریخ ) جاودانــه تــهیست

بــه سوگوارای سالار خاک و نیلو فر

غزل ز واژه زرّین عاشقانــه تــهیست

مگر عقاب دگر باره بر نمیگردد

کــه کوهسار غمین است و آشیانــه تــهیست

شعر زیبای شب شکستن فانوس از واصف باختری

شبی کــه قصه فانوس و باد میگفتند

چراغــها همــه گی زنده باد میگفتند!

بــه جای مرثیــه . دستانگران بادیــه ها

سبکسرانــه غزلــهای شاد میگفتند

منادیان کــه ز آسیاب سنگ ترسیدند

چرا چکامه فتح چکاد میگفتند ؟

شناسنامه رویش بــه باد رفت آن روز

کــه آبــها سخن از انجماد میگفتند

شب شکستن فانوس در تــهاجم باد

چراغــها همــه گی زنده باد میگفتند!

شعر زیبای یکی ز شیشــه فروشان از واصف باختری

تموز ما چــه غریبانــه و چــه سرد گذشت

کبود جامــه ازین تنگنای درد گذشت

نسیم آنسوی دیوار نیز زخمی بود

چو از قبیله اشباح خوابگرد گذشت

ز دوستان گرانجان کجا برم شکوه

کنون کــه خصم سبکمایه هر چــه کرد گذشت

دلم نــه بنده افلاک شد نــه برده خاک

ز آبنوس رمید و ز لاژورد گذشت

بگو کــه کید شغادان بــه چاهسارش کُشت

مگو کــه وای ببین رستم از نبرد گذشت

درین غروب . غریبانــه دل هوای تو کرد

حریق لالــه ز رگــهای برگ زرد گذشت

چو دل بــه دست ز کویت گذر کنم گویی

یکی ز شیشــه فروشان دوره گرد گذشت

قسم بــه غربت واصف کــه در جــهان شما

یگانــه آمد و تنــها نشست و فرد گذشت

شعر زیبای یادگار آینــه از واصف باختری

دگر نــه چشم بــه راه بــهار آینــه ام

کــه سنگ خورده ترین یادگار آینــه ام

مرا کتیبــه خوانای روزگار مخوان

خطوط مبــهم لوح مزار آینــه ام

شناسنامه جغرافیای هول کجاست ؟

کــه آشکار شود کز دیار آینــه ام

سترد . هر کــه رخ آراست . نقش نام مرا

درین حریم تو گویی غبار آینــه ام

بــه بخت خویشتن ای جنگل عقیم ببال

کــه آذرخش نیم من شرار آینــه ام

چــه سالــها کــه سفالینــه زیستم افسوس

بــه این گمان غلط کرتبار آینــه ام

شعر زیبای اشراق شکستــه از واصف باختری

خورشید گرفت دشت و دره را

اندُه نــه سزاست جز شب پره را

ای غالبــه بوی برخیز و بشوی

در چشمه نور این پنجره را

صبحست هلا . مژگان بگشا

آزاد گذار آهو بره را

ای طرفــه حریف . سرما زده ایم

نــه پیشترک آن مجمره را

نی مجمره یی از آهن و روی

آن مجمره لعل سره را

کز لشکر غم درهم شکنیم

هم میمنــه را هم میسره را

خوانیم غزل از راز ازل

خونین نکنند گر حنجره را

رؤیای سپید . آفاق بنفش

زنگار گرفت سیم سره را

از کاخ امید ماندند بــه جا

نی لاد و نــهاد نی کنگره را

دل مرده و من در پویه هنوز

پوینده ندید کس مقبره را

آغاز همان . فرجام همان

پیموده بگیر این دایره را

شعر زیبای از زبان آبگینــه از واصف باختری

چــها کــه بر سر این تکدرخت پیر گذشت

ولیک جنگل انبوه را ز یاد نبرد

بــه فتحنامه خورشید کاغذین خندید

چراغ گوشه اندوه را ز یاد نبرد

نشست عمری در استوای برگ و تگرک

شکیب صخره نستوه را ز یاد نبرد

بــه استواری آن سنگ آفرین بادا

کــه آبگینــه شد و کوه را ز یاد نبرد

شعر زیبای این جام شوکران از واصف باختری

ای انگبین فروش دروغین ترا سزاست

این جام شوکران کــه بــه لب میکنیم ما

ای فصل سرخ ساعقــه خاکسترت کجاست ؟

یاد از تبار و نسل و نسب میکنم ما

ای همنفس زبان نگــه دلنشین تراست

کز هر نفس چو آینــه تب میکنیم ما

یک قطره زنده گانی و صد جویبار رنج

این کار یاوه از چــه سبب میکنیم ما

بر دوش . نعش زخمی خورشید شامگاه

دیگر سفر بــه وادی شب میکنیم ما

شعر زیبای ایا ســه شاخــه گل از واصف باختری

دلم بــه سوی شما شادمانــه مینگرد

درخت پیر بــه سوی جوانــه مینگرد

بــه کاخ شــه چی کند دردنوش خانــه بــه دوش

چی بی نیاز برین آستانــه مینگرد

چو سالخورده کــه بر جنگ کودکان نگرد

زمین بــه وحشت اهل زمانــه مینگرد

بــه بینوایی مرغ قفس دلم بگداخت

کجا عقاب بــه این آب و دانــه مینگرد

دلم بــه یاد شــهیدی کــه گُرد گُردان بود

بــه نقش رستم و زال فسانــه مینگرد

بــه چشم کودک او بین کــه در هوای پدر

بــه چارسوی در و بام خانــه مینگرد

چــه دردمند و غمینم ایا ســه شاخه گل

ولیک دل بــه شما شادمانــه مینگرد

شعر زیبای گنج بادآورد از واصف باختری

های فقر آلوده گان آن گنج باد آورد کو ؟

آن یل گردن فراز پــهنه ناورد کو ؟

سرخرو . نی سرخ جامــه . سبز چون روح بــهار

آن کــه پیش دشمنان رنگش ندیدم زرد کو ؟

با زبان بیزبانی داستانپرداز بود

آن نگاهان نجیب . آن چشم غمپرورد کو ؟

ای کدامین دست ناپیدا ز پا افگندیش

کو چنان درد آشنای دیگر ای بی درد کو ؟

آن کــه شبــهای سترون را بــه خاکستر نشاند

آن کــه پیغام بلوغ عشق می آورد کو ؟

دفتر سرخ شــهادت را دلارا شاه بیت

آن بــه سوز سینــه در دیوان هستی فرد کو ؟

شعر زیبای نوحــه از واصف باختری

چرا بــه سوی فلقــها دری گشوده نشد

سرود فجر ز گلدستــه ها شنوده نشد

چــه بذرها کــه فشاندیم در کویر خیال

یکی جوانــه نبست و یکی دروده نشد

سخن مدیحه کبر تبر بــه دستان گشت

شکیب تلخ سپیدارها ستوده نشد

ز بــهر خصم فراهم شد ار فلاخن کین

بــه جز بــه ناصیه دوست آزموده نشد

دل از گزافه امروزیان بــه هرزه گداخت

ولی حماسه فرادییان سروده نشد

شعر زیبای جــهنم است . جــهنم از واصف باختری

جــهنم است . جــهنم نــه نیمروزانست

گلوی کوچــه چو دلــهای کینــه توزانست

بــه هر کرانــه کــه بینی کفن فروشانند

کــه گفتــه است کــه این شــهر جامــه دوزانست ؟

لباس زال . سزاوار پیکرش بادا !

کنون کــه رستم ما نیز از عجوزانست

سلام باد ز ما کاشفان آتش را

کــه روز اول جشن کتاب سوزانست !

شعر زیبای بــه روز بدرقۀ لحظــه ها از واصف باختری

بیا نشیمن شــهباز را بــه گریــه نشینیم

ستیغ و صخره درواز را بــه گریــه نشینیم

لباس سوگ بپوشیم چون بنفشــه درین باغ

نــهالــهای سر افراز را بــه گریــه نشینیم

سکوت سرد سر انجام را مدیحــه مبادا

سرود سبز سر آغاز را بــه گریــه نشینیم

گروه چلچلــه ها جز گریز چاره چــه دارد

عقابــهای فلکتاز را بــه گریــه نشینیم

بــه روز بدرقه لحظــه های سرخ شــهادت

یلان حادثــه پرداز را بــه گریــه نشینیم

ایا پرنده ازین بالــهای بستــه چــه خواهی

بیا حماسه پرواز را بــه گریــه نشینیم

درین ضیافت خونین چو برنخاست صدایی

شکستِ شیشه آواز را بــه گریــه نشینیم

شعر زیبای با سوگواران از واصف باختری

ز شــهر فجر پیام آوری ظــهور نکرد

چریک نور ز مرز افق عبور نکرد

دگر نداشت توان ستیز مرغ اسیر

مگو بــه پنجره ها حملــه از غرور نکرد

دلم جزیره متروک آرزوها شد

مسافری گذر از آن دیار دور نکرد

روایتیست ز سنگ صبور در گیتی

کسی حکایت ازین شیشه صبور نکرد

تنور سرکش سوگ جوانــه هاست دلم

کــه نسل هیمــه چرا شکوه از تنور نکرد

شــهید من چــه کنم دشنه یتیم ترا

دگر کسی گذر از کوچــه باغ نور نکرد

منم سیاه ترین سطر دفتر هستی

خوشا کسی کــه چنین سطر را مرور نکرد

اشعار زیبایی از واصف باختری - شاعر افغانستان

برچسب ها :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 + پنج =