خانه / جملات مشاهیر و بزرگان / اشعار زیبای ویسواوا شیمبورسکا

اشعار زیبای ویسواوا شیمبورسکا

اشعار زیبای ویسواوا شیمبورسکا

اشعار زیبای ویسواوا شیمبورسکا – شاعر لهستانی و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۶ میلادی

اشعار زیبای ویسواوا شیمبورسکا

پیاز چیز دیگرى است

دل و روده ندارد

تا مغز مغز پیاز است

تا حد پیاز بودن

پیاز بودن از بیرون

پیاز بودن تا ریشه

پیاز مى تواند بى دلهره اى

به درونش نگاه کند

در ما بیگانگى و بى رحمى است

که پوست به زحمت آن را پوشانده

جهنم بافت های داخلی در ماست

آناتومی پر شور

اما در پیاز به جای روده های پیچ در پیچ

فقط پیاز است

پیاز چندین برابر عریان تر است

تا عمق. شبیه به خودش

پیاز وجودی ست بی تناقض

پیاز پدیده ی موفقی ست

لایه ای درون لایه ی دیگر. به همین سادگی

بزرگ تر کوچکتر را در بر گرفته

و در لایه ی بعدی یکی دیگر یعنی سومی . چهارمی

فوگ متمایل به مرکز

پژواکی که به کر تبدیل می شود

پیاز

این شد یک چیزی

نجیب ترین شکم دنیا

از خودش هاله های مقدسی می تند

برای شکوهش

در ما

چربی ها و عصب ها و رگ ها

مخاط و رمزیات

حماقت کامل شدن را از ما دریغ کرده اند

اشعار زیبای ویسواوا شیمبورسکا ۲

هردو بر این باورند

که حسی ناگهانی آن ها را به هم پیوند داده.

چنین اطمینانی زیباست.

اما تردید زیباتر است.

چون قبلا همدیگر را نمی شناختند.

گمان می بردند هرگز چیزی میان آن ها نبوده.

اما نظر خیابان ها.پله ها و راهروهایی

که آن دو می توانسته اند از سال ها پیش

از کنار هم گذشته باشند. در این باره چیست ؟

دوست داشتم از آن ها بپرسم

آیا به یاد نمی آورند-

شاید درون دری چرخان

زمانی روبروی هم ؟

یک ” ببخشید” در ازدحام مردم ؟

یک صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن ؟

– ولی پاسخشان را می دانم.

نه. چیزی به یاد نمی آورند.

بسیار شگفت زده می شدند

اگر می دانستند . که دیگر مدت هاست

بازیچه ای در دست اتفاق بوده اند.

هنوز کاملا آماده نشده

که برای آن ها تبدیل به سرنوشت شود.

آن ها را به هم نزدیک می کرد. دور می کرد.

جلو راهشان را می گرفت

و خنده ی شیطانیش را فرو می خورد و

کنار می جهید.

علائم و نشانه هایی بوده

هر چند ناخوانا.

شاید سه سال پیش

یا سه شنبه ی گذشته

برگ درختی از شانه ی یکی شان

به شانه ی دیگری پرواز کرده ؟

چیزی بوده که یکی آن را گم کرده

دیگری آن را یافته و برداشته.

از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی نبوده باشد ؟

دستگیره ها و زنگ درهایی بوده

که یکی شان لمس کرده و در فاصله ای کوتاه آن دیگری.

چمدان هایی کنار هم در انبار.

شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند.

که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.

بالاخره هر آغازی

فقط ادامه ای ست

و کتاب حوادث

همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

اشعار زیبای ویسواوا شیمبورسکا ۳

سینما را ترجیح می دهم.

گربه ها را ترجیح می دهم.

بلوط های کنار رود وارتا را ترجیح می دهم.

دیکنز را به داستایفسکی ترجیح می دهم.

خودم که آدم ها را دوست دارد.

بر خودم که عاشق بشریت است. ترجیح می دهم.

ترجیح می دهم نخ و سوزن دم دست ام باشد.

چون ممکن است لازم اش داشته باشم.

رنگ سبز را ترجیح می دهم.

ترجیح می دهم برای هر چیزی

دنبال مقصر نگردم.

استثناها را ترجیح می دهم.

ترجیح می دهم زودتر از خانه بیرون بروم.

ترجیح می دهم با دکترها. درباره ی چیزهای دیگر صحبت کنم.

تصویرهای قدیمی پر از خط های ریز را ترجیح می دهم.

مضخرف بودن شعر نوشتن را

به مضخرف بودن شعر ننوشتن ترجیح می دهم.

در روابط عاشقانه.

جشن های بی مناسبت را ترجیح می دهم.

تا بتوانم هر روز را جشن بگیرم.

اخلاق گرایان را ترجیح می دهم.

آن هایی را که هیچ وعده ای نمی دهند.

مهربانی حساب شده را

به اعتماد بیش ازحد ترجیح می دهم.

منطقه ی غیرنظامی را ترجیح می دهم.

کشورهای اشغال شده را بر کشورهای اشغال کننده ترجیح می دهم.

ترجیح می دهم به هر چیزی. کمی شک بکنم.

جهنم بی نظمی را به جهنم نظم ترجیح می دهم.

افسانه های برادران گریم را به اخبار صفحه ی اول روزنامه ها ترجیح می دهم.

برگ های بدون گل را به گل های بدون برگ ترجیح می دهم.

سگ هایی که دم شان بریده نشده را ترجیح می دهم.

چشم های روشن را ترجیح می دهم. چون چشم های خودم تیره اند.

کشوهای میز را ترجیح می دهم.

چیزهای زیادی را که در این جا از آن ها نامی نبرده ام.

به چیزهای زیادی که خودم ناگفته گذاشته ام ترجیح می دهم.

صفرهای تنها را به صفرهای به صف شده برای عدد شدن. ترجیح می دهم.

تعیین زمان توسط حشرات را به تعیین زمان توسط ستاره ها ترجیح می دهم.

ترجیح می دهم بزنم به تخته.

ترجیح می دهم نپرسم چقدر و کی.

ترجیح می دهم این احتمال را درنظربگیرم

که دنیا به یک دلیلی به وجود آمده است.

اشعار زیبای ویسواوا شیمبورسکا ۴

آه چقدر مرزهای خاکی آدم ها ترک دارند!

چقدر ابر. بی جواز از فراز آن ها عبور می کند.

چقدر شن می ریزد از کشوری به کشور دیگر

چقدر سنگ ریزه با پرش هایی تحریک آمیز!

آیا لازم است هر پرنده ای را که پرواز می کند

یا همین حالا دارد روی میله ی “عبور ممنوع”می نشیند. ذکر کنم ؟

کافی ست گنجشکی باشد. دمش خارجی است و

نوکش اما هنوز این جایی ست

و هم چنان و هم چنان وول می خورد!

از حشرات بی شمار کفایت می کنم به مورچه.

سر راهش میان کفش های مرزبان

خود را موظف نمی داند پاسخ دهد به پرسش از کجا به کجا.

آخ تمام بی نظمی را ببین

گسترده بر قاره ها!

آخر آیا این مندارچه ای نیست که از راه رود

صدهزارمین برگچه را از ساحل روبه رو می آورد به قاچاق ؟

آخر چه کسی جز ماهی مرکب با بازوی گستاخانه درازش

تجاوز می کند از حدود آب های ساحلی ؟

آیا می شود راجع به نظم نسبی صحبت کرد ؟

حتی ستارگان را نمی توان جابه جا کرد

تا معلوم باشد کدام یک برای چه کسی می درخشد ؟

و این گستره ی نکوهیدنی مه!

و گرد و خاک کردن دشت بر تمام وسعتش.

گو اصلآ نباشد به دو نیم!

و پخش صداها در امواج خوش خرام هوا:

فراخوان به جیغ و غلغل های پر معنا!

تنها آن چه انسانی است می تواند بیگانه شود.

مابقی. جنگل های آمیخته و فعالیت زیرزمینی کرم و موش و باد در زمین.

اشعار زیبای ویسواوا شیمبورسکا ۵

هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد

و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل

ناشی به دنیا آمده ایم

و خام خواهیم رفت.

حتا اگر کودن ترین شاگرد مدرسه ی دنیا می بودیم

هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی کردیم

هیچ روزی تکرار نمی شود

دوشب شبیه هم نیست

دوبوسه یکی نیستند

نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست

دیروز . وقتی کسی در حضور من

اسم تو را بلند گفت

طوری شدم. که انگار گل رزی از پنجره ی باز

به اتاق افتاده باشد.

امروز که با همیم

رو به دیوار کردم

رز! رز چه شکلی است ؟

آیا رز. گل است ؟ شاید سنگ باشد

ای ساعت بد هنگام

چرا با ترس بی دلیل می آمیزی ؟

هستی – پس باید سپری شوی

سپری می شوی- زیبایی در همین است

هر دو خندان ونیمه در آغوش هم

می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم

هر چند باهم متفاوتیم

مثل دو قطره ی آب زلال.

اشعار زیبای ویسواوا شیمبورسکا ۶

در سنگی را میزنم.

می خواهم به درونت داخل شوم.

و دوروبر را نگاه کنم

تورا مثل هوا نفس بکشم.

من کاملا بسته هستم

حتا اگر تکه تکه شویم

باز کاملا بسته خواهیم ماند.

حتا اگر به شکل ماسه درآییم

هیچ کس را به خود راه نمی دهیم.

در سنگی را می زنم

منم. اجازه ی ورود بده.

صرفا از روی کنجکاوی آمده ام.

کنجکاوی ای که تنها فرصتش زندگی ست.

می خواهم نگاهی به قصرت بیندازم.

و بعد. از یک برگ و قطره ی آب هم دیدن کنم.

برای این همه کار زمان کم آوردم.

میرایی من باید تو را متاثر می کرد.

و ضروری ست که جدیت را حفظ کنم

از اینجا برو.

من فاقد عضلات خندیدنم.

منم. اجازه ی ورود بده

شنیده ام که در تو اتاق هایی بزرگ و خالی هست.

اتاق های از نظر پنهان مانده. با زیبایی هایی بی مصرف.

مسکوت. بی طنین گام های کسی.

قبول کن که خودت چیزی از آن نمی دانی.

اما در آن ها جایی وجود ندارد

زیبا. شاید. اما

خارج از حواس ناقص تو.

می توانی مرا بشناسی. اما هرگز مرا تجربه نخواهی کرد.

همه ی سطحم مقابل چشمان توست

اما همه ی درونم وارونه.

در سنگی را میزنم

منم. اجازه ی ورود بده.

دنبال سرپناهی همیشگی در تو نیستم.

منم . بدبخت نیستم.

بی خانمان نیستم.

دوست دارم دوباره به دنیایی که در آنم برگردم.

دست خالی وارد شده و دست خالی بیرون خواهم آمد.

و برای اثبات اینکه در تو واقعا حضور داشته ام

چیزی جز کلماتی که هیچ کس باورشان نخواهد کرد

عرضه نخواهم کرد.

اجازه ی ورود نخواهی داشت سنگ می گوید

حس همیاری نداری.

هیچ حسی جایگزین حس همیاری نخواهد شد.

حتا اگر چشم تیزبینی تا حد همه چیزبینی یافت شود

بدون حس همیاری به هیچ دردی نمی خورد.

اجازه ی ورود نخواهی داشت

تازه می توانی شمه ای از آن حس

شکل نخستینه ی آن. و تنها تصوری از آن را داشته باشی.

در سنگی را می زنم.

منم. اجازه ی ورود بده.

منتظر ورود به بارگاه تو بمانم

از برگ بپرس. همان را که من گفتم خواهد گفت

از قطره ی آب بپرس. همان را که برگ گفت خواهد گفت.

دست آخر از تار موی سر خودت بپرس.

خنده مرا نمی گشاید. خنده. خنده ی بزرگ

خنده ای که با آن نمی توانم بخندم.

در سنگی را می زنم.

منم. اجازه ی ورود بده.

من دری ندارم سنگ می گوید.

اشعار زیبای ویسواوا شیمبورسکا

منبع : vidah.rozblog.com

همچنین بخوانید : جملات زیبای ویسواوا شیمبورسکا

برچسب ها :