خانه / چکیده اشعار شاعران / اشعار زیبای وحشی بافقی

اشعار زیبای وحشی بافقی

اشعار وحشی بافقی

اشعار زیبای وحشی بافقی – شمس الدین محمد وحشی بافقی

اشعار زیبای وحشی بافقی

اشعار زیبای وحشی بافقی

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را

التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را ؟

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

جان من. اینهمه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی ؟

همره غیر به گلگشت و گلستان باشی ؟

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی ؟

زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی ؟

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم. که باشد که جفای تو کشد ؟

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد ؟

شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود

غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمیباید بود

یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه ی خون من زار نمیباید بود

تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم. آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی. دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

اشعار زیبای وحشی بافقی

روی پر گرد ( برگرد ) به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولی است ز کوی تو. ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد ؟ پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم ؟

عاجزم. چاره ی من چیست ؟ چه تدبیر کنم ؟

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است

گل این باغ بسی. سرو روان بسیار است

جان من. همچو تو غارتگر جان بسیار است

ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

نه که غیر از تو جوان نیست. جوان بسیار است

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو

به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

خون دل از مژه میبارم و میدانی تو

از برای تو چنین زارم و میدانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و منبعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

اشعار زیبای وحشی بافقی

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو این پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم ؟

از سر کوی تو خود کام به ناکام روم ؟

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم ؟

از پی ات آیم و با من نشوی رام روم ؟

دور دور از تو من تیره سر انجام روم

نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد ؟

جان من. این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار. چه می پرهیزی ؟

یار شو با من بیمار. چه می پرهیزی ؟

چیست مانع ز من زار. چه می پرهیزی ؟

بگشا لعل شکربار. چه می پرهیزی ؟

حرف زن ای بت خونخوار. چه می پرهیزی ؟

نه حدیثی کنی اظهار. چه می پرهیزی ؟

که تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن ؟

چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن ؟

درد من کشته ی شمشیر بلا می داند

سوز من سوخته ی داغ جفا می داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند

همه کس حال من بی سر و پا میداند

پاکبازم. همه کس طور مرا می داند

عاشقی همچو منت نیست. خدا میداند

چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام. سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

اشعار زیبای وحشی بافقی

از جفای تو من زار چو رفتم. رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم. رفتم

چند در کوی تو با خاک برابر باشم ؟

چند پامال جفای تو ستمگر باشم ؟

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم ؟

از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم ؟

میروم تا بسجود بت دیگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی ؟

طاقتم نیست از این بیش. تحمل تا کی ؟

سبزه ی دامن نسرین تورا بنده شوم

ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم

گره ابروی پر چین تو را بنده شوم

حرف نا گفتن و تمکین تو را بنده شوم . طرز محبوبی و آیین تو را بنده شوم

الله. الله. ز که این قاعده آموخته ای ؟

کیست استاد تو. اینها ز که آموخته ای ؟

اینهمه جور که من از پی هم می بینم

زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم می بینم

همه کس خرم و من درد و الم می بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم

هستم و آزرده و بسیار ستم می بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر

حرف آزرده درشتانه بود. خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی. سهل است

سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است

اشعار زیبای وحشی بافقی

شعر غلط کردم غلط از وحشی بافقی

تکیه کردم بر وفای او غلط کردم . غلط باختم جان در هوای او غلط کردم. غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم . عبث ساختم جان را فدای او غلط کردم . غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم . خطا سوختم خود را برای او غلط کردم . غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد جان که دادم در هوای او غلط کردم . غلط

همچو وحشی رفت جانم در هوایش حیف . حیف خو گرفتم با جفای او غلط کردم . غلط

شعر هم خواب از وحشی بافقی

هم خواب رقیبانی و من تاب ندارم

بی تابم و از غصه این خواب ندارم

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست

اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست

پیش تو بسی از همه کس خوار ترم من

زان روی که از جمله گرفتار ترم من

روزی که نماند دگری بر سر کویت

دانی که ز اغیار وفادار ترم من

بر بی کسی من نگر و چاره من کن

زان کز همه کس بی کس و بی یار ترم من

شعر پریشانی وحشی بافقی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی ؟

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی ؟

روزگاری من و او ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم

بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سروسامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

پیش او یار نو و یار کهن هردو یکی ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی ست

اشعار زیبای وحشی بافقی

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی ست

نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگر اشعاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیه درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

اشعار وحشی بافقی

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

میشوی شهره به این فرقه هم آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغل باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

اشعار زیبای وحشی بافقی – شعر عبور از مه وحشی بافقی

دلم برای تو و شعر تازه ات تنگ است

دلم برای تو و شعر تازه ات تنگ است

دلم هوایی آن لهجه ی خوش آهنگ است

من از خودم به دلم می گریزم آری من

من از خودم به دلم می گریزم آری

من منی که عقل و دلم سال هاست در جنگ است

قبا به قد من ای عقل پابرهنه مدوز

قبا به قد من ای عقل پابرهنه مدوز

برای قامت ما این لباس ها تنگ است

چه دیر می گذرد لحظه های آمدنش

همیشه عقربه ی انتظارها لنگ است

همیشه عقربه ی انتظارها لنگ است

شعر رمیدیم از وحشی بافقی

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم . بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم . پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم . رمیدیم

کوی تو که باغ ارم روضه خلد است

انگار که دیدیم ندیدیم. ندیدیم

سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوه یک باغ نچیدیم . نچیدیم

سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم. رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخنها

آن نیست که ما هم نشنیدیم . شنیدیم

اشعار زیبای وحشی بافقی

شعر آواز جدایی از وحشی بافقی

مدتی هست در آزارم و می دانی تو

به کمند تو گرفتارم و می دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو

داغ عشق تو به لب دارم و می دانی تو

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم آزار مکش از پی آزردن من

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شعر وصیت نامه وحشی بافقی

روز مرگم.هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه من چاک زنید

اندرون دل من یک قلمه تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفت

سرآغاز مثنوی فرهاد و شیرین وحشی بافقی

الهی سینه ای ده آتش افروز

در آن سینه دلی وان دل همه سوز

هر آن دل را که سوزی نیست. دل نیست

دل افسرده غیر از آب و گل نیست

دلم پر شعله گردان. سینه پردود

زبانم کن به گفتن آتش آلود

کرامت کن درونی درد پرورد

دلی در وی درون درد و برون درد

به سوزی ده کلامم را روایی

کز آن گرمی کند آتش گدایی

دلم را داغ عشقی بر جبین نه

زبانم را بیانی آتشین ده

سخن کز سوز دل تابی ندارد

چکد گر آب ازو. آبی ندارد

دلی افسرده دارم سخت بی نور

چراغی زو به غایت روشنی دور

بده گرمی دل افسرده ام را

فروزان کن چراغ مرده ام را

اشعار زیبای وحشی بافقی – شعر فرهاد و شیرین از وحشی بافقی

مرا زین گفتگوی عشق بنیاد

که دارد نسبت از شیرین و فرهاد

غرض عشق است و شرح نسبت عشق

بیان رنج عشق و محنت عشق

دروغی می سرایم راست مانند

به نسبت می دهم با عشق پیوند

که هر نوگل که عشقم می نهد پیش

نوایی می زنم بر عادت خویش

به آهنگی که مطرب می کند ساز

به آن آهنگ می آیم به آواز

منم فرهاد و شیرین آن شکرخند

کز آن چون کوه کن جان بایدم کند

چه فرهاد و چه شیرین این بهانه ست

سخن اینست و دیگرها فسانه ست

بیا ای کوه کن با تیشه تیز

که دارد کار شیرین شکر ریز

چو شیرینی ترا شد کارفرمای

بیا خوش پای کوبان پیش نه پای

برو پرویز گو از کوی شیرین

اگر نبود حریف خوی شیرین

که آمد تیشه بر کف سخت جانی

که بگذارد به عالم داستانی

کنون بشنو در این دیباچه راز

که شیرین می رود چون بر سر ناز

تقاضای جمال اینست و خوبی که شوقی باشد اندر پای کوبی

چو خواهد غمزه بر جانی زند نیش

کسی باید که جانی آورد پیش

و گر گاهی برون تازد نگاهی

تواند تاختن بر قلبگاهی

به عشقی گر نباشد حسن مشغول بماند کاروان ناز معزول

چو خسرو جست از شیرین جدایی

معطل ماند شغل دلربایی

به غایت خاطر شیرین غمین ماند

از آن بی رونقی اندوهگین ماند

ز بی یاری دلی بودش چنان تنگ

که بودی با در و دیوار در جنگ

دلش در تنگنای سینه خسته

به لب جان در خبر گیری نشسته

به جاسوسان سپرده راه پرویز خبردار از شمار گام شبدیز

اگر بر سنگ خوردی نعل شبرنگ

گلچین اشعار وحشی بافقی

وز ان خوردن شراری جستی از سنگ

هنوز آثار گرمی با شرر بود

کز آن در مجلس شیرین خبر بود

خبر دادند شیرین را که خسرو به شکر کرده پیمان هوس نو

از آن پیمان شکن یار هوس کوش

تف غیرت نهادش در جگر نوش

از آن بد عهد دمساز قدم سست

تراوشهای اشکش رخ به خون شست

از آن زخمی که بر دل کارگر داشت

گذار گریه بر خون جگر داشت

از آن نیشش که در جان کار می کرد

درون سنگ را افکار می کرد

نه غیرت با دلش می کرد کاری

کز آسیبش توان کردن شماری

دو جا غیرت کند زور آزمایی

چنان گیرد کز و نتوان رهایی

یکی آنجا که بیند عاشق از دور

ز شمع خویش بزم غیر پر نور

دگر جایی که معشوق وفا کیش

ببیند نو گلی با بلبل خویش

چو شیرین را ز طبع غیرت اندوز

شکست اندر دل آن تیر جگر دوز

بر آن می بود کآرد چاره ای پیش

که بیرون آردش از سینه ریش

ولی هر چند کوشش بیش می کرد

دل خود را فزونتر ریش می کرد

نه خسرو در دلش جا آنچنان داشت

که آسان مهرش از دل بر توان داشت

چو در طبع کسی ذوقی کند جای

اشعار زیبای وحشی بافقی

عجب دارم کزان بیرون نهد پای

ز بیخ و بن درختی کی توان کند

کز آن بر جا نماند ریشه ای چند

نهالی بود خسرو رسته زان گل

ز بیخ و ریشه کندن بود مشکل

نمی رفت از دل شیرین خیالش

که با جان داشت پیوند آن نهالش

نه با کس حرف گفتی نه شنفتی

و گر گفتی عتاب آلوده گفتی

به رنجش رفتن پرویز از آن کاخ

بر او اهل حرم را داشت گستاخ

به آن گستاخ گویان سرایی

نبودش هیچ میل آشنایی

جدایی را بهانه ساز می کرد

به هر حرفی عتاب آغاز می کرد

زبانش زخم خنجر داشت در زیر

چه خنجر . زخم زهر آلوده شمشیر

کسی کالوده زخمی ست جانش

همیشه زهر بارد از زبانش

عکس نوشته شعر وحشی بافقی

گلچینی از بهترین غزلیات وحشی بافقی

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم. بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم. پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم. رمیدیم

کوی تو که باغ ارم روضه خلد است

انگار که دیدیم ندیدیم. ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوه یک باغ نچیدیم. نچیدیم

سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم. رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخن ها

آن نیست که ما هم نشنیدیم. شنیدیم

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد

آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست

از آتش سودای تو و خار جفایت

آن کیست که با داغ نو و ریش کهن نیست

بسیار ستمکار و بسی عهدشکن هست

اما به ستمکاری آن عهدشکن نیست

در حشر چو بینند بدانند که وحشی ست

آن را که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست

پیش تو بسی از همه کس خوار ترم من

زان روی که از جمله گرفتار ترم من

روزی که نماند دگری بر سر کویت

دانی که ز اغیار وفادار ترم من

بر بی کسی من نگر و چاره من کن

زان کز همه کس. بی کس و بی یار ترم من

بیداد کنی پیشه و چون از تو کنم داد

زارم بکشی کز که ستمکار ترم من

وحشی به طبیب من بیچاره که گوید

کامروز ز دیروز بسی زار ترم من

اشعار عاشقانه وحشی بافقی

چرا ستمگر من با کسی جفا نکند

جفای او همه کس می کشد چرا نکند

فغان ز سنگدل من که خون صد مظلوم

به ظلم ریزد و اندیشه از خدا نکند

چه غصه ها که نخوردم ز آشنایی تو

خدا تو را به کسی یارب آشنا نکند

کدام سنگدل از درد من خبر دارد

که با وجود دل سخت گریه ها نکند

کشیده جام و سر بی گنه کشی دارد

عجب که بر نکشد تیغ و قصد ما نکند

به جای خویش نیامد مرا چو وحشی دل

اگر ز تیر تو پیکان به سینه جا نکند

اشعار زیبای وحشی بافقی – شعر وحشی بافقی درباره عشق

سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کرده ای

تا نداند کس که چون بی اعتبارم کرده ای

چون به سوی کس توانم دید باز از انفعال

این چنین کز روی مردم شرمسارم کرده ای

ناامیدم بیش از این مگذار خون من بریز

چون به لطف خویشتن امیدوارم کرده ای

تو همان یاری که با من داشتی صد التفات

کاین زمان با صد غم و اندوه یارم کرده ای

ای که می پرسی بدینسان کیستی زار و نزار

وحشی ام من کاین چنین زار و نزارم کرده ای

از برای خاطر اغیار خوارم می کنی

من چه کردم کاین چنین بی اعتبارم می کنی

روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو

گر بگویم گریه ها بر روزگارم می کنی

گر نمی آیم به سوی بزمت از شرمندگی ست

ز آنکه هر دم پیش جمعی شرمسارم می کنی

گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار

ای که منع گریه بی اختیارم می کنی

گفته ای تدبیر کارت می کنم وحشی منال

رفت کار از دست کی تدبیر کارم می کنی

اشعار عاشقانه کوتاه وحشی بافقی

تا در ره عشق آشنای تو شدم

با صد غم و درد مبتلای تو شدم

لیلی وش من به حال زارم بنگر

مجنون زمانه از برای تو شدم

شد یار و به غم ساخت گرفتار مرا

نگذاشت به درد دل افکار مرا

چون سوی چمن روم که از باد بهار

دل می ترقد چو غنچه. بی یار. مرا

گر با تو گهی نظر کنم پنهانی

لازم نبود که طبع خود رنجانی

من بودم و دیدنی چو این هم منع است

آن نیز به یاران دگر ارزانی

در کوی توام پای تمنا نرود

من سعی بسی کنم ولی پا نرود

خواهم که ز کویت روم اما چه کنم

کاین بیهده گرد پا دگر جا نرود

مجنون که کمال عشق و حیرانی داشت

مهری نه چو این مهر که می دانی داشت

این مهر نه عاشقی ست. مهری ست که آن

با یوسف مصر پیر کنعانی داشت

اشعار زیبای وحشی بافقی

تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم

آهسته ز فرقت تو فریاد کنم

وقت است که دست از دهن بردارم

از دست غمت هزار بیداد کنم

از دیده ز رفتن تو خون می آید

بر چهره سرشک لاله گون می آید

بشتاب که بی تو جان ز غمخانه تن

اینک به وداع تو برون می آید

اشعار زیبای وحشی بافقی

همچنین بخوانید : شاعران ایران زمین

منبع : fa.wikisource.org

برچسب ها :

همچنین ببینید

آدمک آخر دنیاست بخند – نغمه رضائی

آدمک آخر دنیاست بخند – نغمه رضائی

شعر زیبای آدمک از بانو نغمه رضائی شعر زیبای آدمک آخر دنیاست بخند از بانو …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دو × 2 =