خانه / اشعار زیبای اکتاویو پاز

اشعار زیبای اکتاویو پاز

اشعار زیبای اکتاویو پاز

اشعار زیبای اکتاویو پاز شاعر و دیپلمات مکزیکی

اشعار زیبای اکتاویو پاز

اشعار زیبای اکتاویو پاز – شعر اول

دست های من
پرده از وجودت کنار می زنند .
تو را در برهنگی بیشتری می پوشانند .
تن هایی را در بدنت کشف می کنند .
دست های من .
تنی دیگر برای بدنت ابداع می کنند

اشعار زیبای اکتاویو پاز ۲

نوری هست که ما
نه می بینیمش نه لمسش می کنیم.
در روشنی های پوچ خویش می آرامد
آنچه ما می بینیم و لمس می کنیم.
من با سر انگشتانم می نگرم
آنچه را که چشمانم لمس می کند:

سایه ها را
جهان را.
با سایه ها جهان را طرح می ریزم
و جهان را با سایه ها می انبارم
و تپش نور را
در آن سوی دیگر
می شنوم.

اشعار زیبای اکتاویو پاز ۳

کسانی از سرزمین مان سخن به میان آوردند .
من اما به سرزمینی تهی دست می اندیشیدم .
به مردمانی از خاک و نور .
به خیابانی و دیواری .
و به انسانی خاموش ایستاده در برابر دیوار
و به آن سنگ ها می اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده اند

در آب رود .
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.
به آن چیزهای از یاد رفته می اندیشیدم
که خاطره ام را زنده نگه می دارد .
به آن چیزهای بی ربط که هیچ کس شان فرا نمی خواند:
به خاطر آوردن رویاها آن حضورهای نا به هنگام

که زمان از ورای آن ها به ما می گوید
که ما را موجودیتی نیست .
و زمان تنها چیزی است که بازمی آفریند خاطره ها را
و در سر می پروراند رویاها را .
سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش .
خاک و .. نوری که در زمان می زید.

قافیه یی که با هر واژه می آمیزد:
آزادی .. که مرا به مرگ می خواند.
آزادی .. که فرمانش بر روسپی خانه روا است و بر زنی افسونگر
با گلوی جذام گرفته .
آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن

جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.
آزادی به بال ها می ماند .
به نسیمی که در میان برگ ها می وزد .
و بر گلی ساده آرام می گیرد .
به خوابی می ماند که در آن
ما خود

رویای خویشتنیم .
به دندان فرو بردن در میوه ی ممنوع می ماند آزادی
به گشودن دروازه ی قدیمی متروک و
دست های زندانی.
آن سنگ به تکه نانی می ماند
آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی

آن برگ ها به پرنده گان .
انگشتانت پرنده گان را ماند :
همه چیزی به پرواز درمی آید … .

اشعار زیبای اکتاویو پاز ۴

شب.با چشمان اسبی که در شب می لرزد .
شب.با چشمان آبی که در دشت خفته است .
در چشمان توست .
اسبی که می لرزد
در چشمان آب های نهانی توست .
چشمان آب: سایه

چشمان آب: چاه
چشمان آب: رویا.
سکوت و تنهایی
دو جانور کوچکی است که ماه بدیشان راه می نماید .
دو جانور کوچک که از چشمان تو می نوشند .
از آب های نهانت .

اگر چشمانت را بگشایی
شب.دروازه های مشک را باز می گشاید
قلمرو پنهان آب ها آشکار می شود از نهفت شب جاری .
و اگر چشمانت را بربندی
رودی از درون می آکندت

پیش می رود .
بر تو ظلمت می گسترد .
و شب
رطوبت اعماقش را
به تمامی
بر سواحل جان تو می بارد.

اشعار زیبای اکتاویو پاز ۵

با رنج بسیار.
با یک بند انگشت پیشرفت در سال.
در دل صخره نقبی می زنم
هزاران هزار سال
دندان هایم را فرسوده ام
و ناخن هایم را شکسته ام

تا به سوی دیگر رسم .
به نور. به هوای آزاد و آزادی.
و اکنون که دست هایم خونریز است
و دندانهایم در لثه هایم می لرزند.
در گودالی. چاک چاک از تشنگی و غبار.

از کار دست می کشم و در کار خویش می نگرم :
من نیمه ی دوم زندگی ام را
در شکستن سنگ ها.
نفوذ در دیوارها.
فروشکستن درها .
و کنار زدن موانعی گذرانده ام که در نیمه ی اول زندگی
به دست خود میان خویشتن و نور نهاده ام.

اشعار زیبای اکتاویو پاز

منبع : vidah.rozblog.com

همچنین بخوانید : جملات زیبای اکتاویو پاز

برچسب ها :