خانه / اشعار زیبای محمود درویش

اشعار زیبای محمود درویش

محمود درویش

اشعار زیبای محمود درویش شاعر و نویسنده فلسطینی

اشعار زیبای محمود درویش

دو دستت را به من بسپار
که با آن ها
دل خود را نگه دارم

اشعار زیبای محمود درویش

وطن من
پیشانی توست
پس مرا گوش ده
که تو را می گویم
مرا ترک نکن
چونان گیاهی
پشت حصارها
چونان کبوتری مهجور
مرا ترک نکن
چونان ماه دل شکسته
چونان سیاره ای که میان شاخه ها به گدایی افتاده ست
مرا ترک نکن
آزاد در حزن خویش
با دستانی که خورشید را جاری می کند
از دودکش سلول من
مرا زندانی کن

و اگر از آن منی
عادت کن به سوزاندن من
به آتش عشق من به سنگ هایم
به زیتونم
به پنجره هایم
به خاکم
وطن من پیشانی توست
پس مرا گوش ده
که تو را می گویم
مرا ترک نکن

اشعار زیبای محمود درویش

از شانس بدم
فراموش کردم که شب بلند است
و از شانس خوبت
تا صبح به یادت بودم

از من نشانی تو را پرسیدند
زبانم بسته شد
راه را فراموش کردم
تمام درختان ایستاده نشانی تو بود
همه سنگهای زمین آواره تو بودند
هیچ جای زمین به یادم نبود
کنار تو بوده باشم
تنها باید کوه ها را
دریاها را
و صحراهای آواره را
به آنها نشان بدهم
زمان تمام شدنی نیست
تو در زمانی فراموش شدی
که من نبودم

آنها نشانی تو را خواهند یافت
خودت را آواره نکن
آسمان جای عاشقان است

اشعار زیبای محمود درویش

تو از آن من نیستی
اما تو را دوست دارم
هنوز تو را دوست دارم
و دلتنگی ات مرا می کشد

منم آن عاشق بد شانس
نه می توانم به سمت تو بروم
و نه می توانم به خودم برگردم
پس از تو
دلم بر من طغیان کرده است

اشعار عاشقانه محمود درویش

در انتظار تو هستم
که خود را به من نمی رسانی
روزها و شبهای سختی دارم
همه اش کنار جاده ایستاده ام
تمام سایه ها فریبم می دهند
تمام عابران دروغ می گویند
مگر می شود زنی را ندیده باشند

با پیراهن آبی
موهای شانه کرده
کفش های سفید
که می رقصد
شعر می خواند
و می آید
مگر می شود زنی را ندیده باشند
که نام مرا تکرار می کند
و سراغ مرا از عابران نگیرد
منتظرم همیشه منتظرم

اشعار عاشقانه محمود درویش

عشق به من می آموزد
که عشق نورزم
و پنجره را بر حاشیه جاده باز کنم
بانو آیا می توانی از آوای پونه به در آیی
و مرا دو تکه کنی ؟
تو و باقیمانده ترانه ها ؟
و عشق همان عشق است
در هر عشقی می بینیم
که عشق . مرگ مرگ پیشین است
و چه شیرین است عشق
وقتی که عذاب می دهد
وقتی که نرگس ترانه ها را به باد می دهد
عشق به من می آموزد
که عشق نورزم
و مرا در رهگذر برگ ها
رها می کند

عاشق که می شوی
تمام جهان نشانه معشوقه ات دارند
یک موسیقی زیبا
یک فنجان قهوه ی تلخ
یک خیابان خلوت و ساکت
به آسمان که نگاه می کنی
کبوترانی که پرواز می کنند
همه تو را امید می دهند
حتما که نباید هدهد خبری بیاورد
گاهی کلاغی هم از معشوقه ات پیام دارد
جهان عاشقی زیباست آنقدر زیباست
که آواره شدنش هم زیباست
مردن در عاشقی هم زیباست

اشعار عاشقانه محمود درویش

ای عشق
تنها هدف ما آن است
جنگ ها را به تو واگذاریم
پس پیروز شو
تو پیروز شو
و صدای قربانیانت را بشنو
که تو را می ستایند و می گویند
پیروز شو
احسنت
و سلامت بازگرد
به کنار ما بازندگان

از دلتنگی می میرم
در آتش می میرم
بر سر دار می میرم
با گلوی بریده می میرم
اما نخواهم گفت
زمان عشق من و تو به سر رسیده است
که مرگ
به عشق ما راه ندارد

اشعار زیبای محمود درویش

ترسید و با صدای بلند گفت: می ترسم

پنجره ها محکم بسته بود.
طنین صدای او اوج گرفت و پیچید:
می ترسم
در. صندلی. میزها. پرده ها. فرش ها.
کتاب ها. شمع ها. قلم ها و تابلو ها.
همگی گفتند: می ترسم
از صدای ترس ترسید و فریاد زد: بس است
اما ( بس است! ) طنین انداز نشد.
از ماندن در خانه ترسید و به خیابان رفت.
سپیدار را شکسته دید.
به دلیل مجهولی

از تماشای در خت ترسید!
نفربری شتابان از آنجا گذشت.
از قدم زدن در خیابان هم ترسید.
و ترسید که به خانه برگردد
اما چاره ای نبود. برگشت.
ترسید: کلید را درون خانه جا گذاشته باشد.
همین که آن را در جیبش یافت. آرام گرفت
ترسید ؛ جریان برق قطع شده باشد.

زنگ در را فشار داد.
زنگ به صدا در آمد. آرام گرفت
ترسید ؛ بر پله ها بلغزد و پهلویش بشکند
اما چنین نشد. آرام گرفت
کلید را در قفل گذاشت.
ترسید ؛ در باز نشود.
اما در باز شد. آرام گرفت
وارد خانه شد.
ترسید که خودش را هراسان بر صندلی جا گذاشته باشد.
اما وقتی مطمئن شد
که خود اوست که وارد خانه شده. نه کسی دیگر.
رو به روی آینه ایستاد
و چون چهره اش را در آیینه شناخت. آرام گرفت.
به سکوت گوش فرا داد.
نشنید که چیزی بگوید: می ترسم
آرام گرفت
و به دلیلی مبهم
دیگر نترسید!

اشعار زیبای محمود درویش

اگر باران نیستی. محبوب من
درخت باش.
سرشار از باروری . درخت باش
و اگر درخت نیستی. محبوب من
سنگ باش.
سرشار از رطوبت . سنگ باش
و اگر سنگ نیستی. محبوب من
ماه باش.
در رؤیای عروست . ماه باش
چنین می گفت زنی در تشییع جنازه فرزندش.

اشعار محمود درویش

همانگاه که صبحانه ات را آماده می کنی. به فکر دیگران باش.
( غذای کبوتران را از یاد مبر )
همانگاه که هزینه ی جنگ را تامین می کنی. به فکر دیگران باش
( آنها. که در پی صلح اند را از یاد مبر )
همانگاه که قبض آب را می پردازی. به فکر دیگران باش
( همان ها که ابرها را تیمار می کنند )

همانگاه. که به خانه باز می گردی. به خانه ات. به فکر دیگران باش
( آدم های کمپ را از یاد مبر )
همانگاه که خوابیده ای و ستاره می شماری. به فکر دیگران باش
( آنهایی که جایی برای خوابیدن ندارند )
همانگاه که با استعاره ها. در پی بیان خودی. به فکر دیگران باش
( آنهایی که حق حرف زدن ندارند )

همانگاه که دوردست ها به فکر دیگرانی. به فکر خودت باش
( بگو: کاش فقط کاش شمعی بودم در دل تاریکی )

اشعار زیبای محمود درویش

همچنین بخوانید : جملات محمود درویش

برچسب ها :