خانه / چکیده اشعار شاعران / اشعار زیبای حسین پناهی

اشعار زیبای حسین پناهی

اشعار حسین پناهی

اشعار زیبای حسین پناهی – حسین پناهی دژکوه شاعر. نویسنده. کارگردان و بازیگر ایرانی

اشعار زیبای حسین پناهی

اشعار زیبای حسین پناهی

من زندگی را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره می ترسم!

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان ها می ترسم!

عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم!

کودکان را دوست دارم

ولی از آینه می ترسم!

سلام را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم!

من می ترسم. پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم

اشعار زیبای حسین پناهی

در انتهای هر سفر

در آیینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین

پایوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرین سفر

در آیینه به حز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام ‚ کجا

ندیده ای مرا ؟

اشعار زیبای حسین پناهی

شرم میکنم

با ترازوی کودک گرسنه

کنار خیابان سیری ام را وزن کنم!

ای کاش یک ماه نیز موظف بودیم

از اذان صبح تا غروب آفتاب

فقرا را سیر کنیم

نه اینکه گرسنگی و تشنگی کشیده

تا فقط رنج آنها را درک نماییم !

آری هزاران بار افسوس

که دیریست وا مانده ایم در ظاهر دین ؛

روزه داران هیچگاه حال گرسنگان را درک نخواهند کرد

زیرا به افطار اطمینان دارند

اشعار زیبای حسین پناهی

مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ایوان سنگ و سنگ

شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم

شعر کاج ها در بکراند حسین پناهی

نیمکت کهنه باغ

خاطرات دورش را

در اولین بارش زمستانی

از ذهن پاک کرده است

خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم

خاطره آوازهایی را که

هرگز نخوانده بودی

شب در چشمان من است.

به سیاهی چشم هایم نگاه کن!

روز در چشمان من است.

به سفیدی چشم هایم نگاه کن!

شب و روز در چشمان من است.

به چشم هایم نگاه کن!

پلک اگر فرو بندم

جهان در ظلمت فرو خواهد رفت!

شعر پروانه ها حسین پناهی

حق با تو بود

می بایست می خوابیدم

اما چیزی خوابم را آشفته کرده است

در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام

با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان

کاش تنها نبودم

فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟

کاش تنها نبودی

آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند

بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند

می دانی ؟

انگار چرخ فلک سوارم

انگار قایقی مرا می برد

انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و

مرا ببخش

ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟

می شنوی ؟

انگار صدای شیون می آید

گوش کن

می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد

اما به جای آن

می توانم قصه های خوبی تعریف کنم

گوش کن

یکی بود یکی نبود

زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه

به جای خواندن آواز ماه خواهر من است

به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن

به جای پختن کلوچه شیرین

ساده و اخمو

در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند

صدای شیون در اوج است

می شنوی

برای بیان عشق

به

نظر شما

کدام را باید خواند ؟

تاریخ یا جغرافی ؟

می دانی ؟

من دلم برای تاریخ می سوزد

برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند

برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند

گوش کن

به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت

اشعار زیبای حسین پناهی

حق با تو بود

می بایست می خوابیدم

اما مادربزرگ ها گفته اند

چشم ها نگهبان دل هایند

می دانی ؟

از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است

کودک

خرگوش

پروانه

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که

بی

نهایت

بار

در نامه ها و شعر ها

در شعله ها سوختند

تا سند سوختن نویسنده شان باشند

پروانه ها

آخ

تصور کن

آن ها در اندیشه چیزی مبهم

که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را

در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند

یادم می

آید

روزگاری ساده لوحانه

صحرا به صحرا

و بهار به بهار

دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم

عشق را چگونه می شود نوشت

در گذر این لحظات پرشتاب شبانه

که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت

دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم

را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند

من تو را

او را

کسی را دوست می دارم

اشعار زیبای حسین پناهی

شعر زیبای دل خوش

جا مانده است

چیزی جایی

که هیچگاه دیگر

هیچ چیز

جایش را پر نخواهد کرد

نه موهای سیاه و

نه دندانهای سفید

شعر زیبای بقا

ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیاکانم

غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها

دوست خوب من

وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد

ما باید مادرانمان را دوست بداریم

وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند

ما باید بدویم دستشان را بگیریم

تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند

ماباید پدرانمان را دوست بداریم

برایشان دمپایی مرغوب بخریم

و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره

مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم

پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را

ما باید دوست بداریم

شعر زیبای دیوونه کیه از حسین پناهی

دیوونه کیه ؟

عاقل کیه ؟

جونور کامل کیه ؟

واسطه نیار. به عزتت خمارم

حوصله ی هیچ کسی رو ندارم

کفر نمی گم. سوال دارم

یک تریلی محال دارم

تازه داره حالیم می شه چی کاره ام

می چرخم و می چرخونم ٬ سیاره ام !

تازه دیدم حرف حسابت منم

طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم. بستمش !

راه دیدم نرفته بود . رفتمش

جوونه ی نشکفته رو . رستمش

ویروس که بود حالیش نبود . هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود ؛

جون شما بود ؟

مردن من مردن یک برگ نبود ؛

تو رو به خدا بود ؟

اون همه افسانه و افسون ولش ؟

این دل پر خون ولش ؟

دلهره ی گم کردن گدار مارون ولش ؟

تماشای پرنده ها بالای کارون ولش ؟

خیابونا. سوت زدنا. شپ شپ بارون ولش ؟

دیوونه کیه ؟

عاقل کیه ؟

جونور کامل کیه ؟

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ؛

دویدم !

چشم فرستادی برام تا ببینم ؛

که دیدم !

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟

کنار این جوب روون معناش چیه ؟

اشعار زیبای حسین پناهی

این همه راز. این همه رمز

این همه سر و اسرار معماست ؟

آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟

نه والله!

مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟

نه بالله!

پریشونت نبودم ؟

من . حیرونت نبودم ؟

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه

اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه

انجیر می خواد دنیا بیاد.

آهن و فسفرش کمه

چشمای من آهن انجیر شدن

حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن . . .

عمو زنجیرباف . زنجیرت و بنازم

چشم من و انجیر تو بنازم

چشم من و انجیر تو بنازم

نیم ساعت پیش

خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت

و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد.

آواز که خواند تازه فهمیدم.

پدرم را با او اشتباهی گرفته ام!

اشعار زیبای حسین پناهی

همچنین بخوانید : جملات حسین پناهی

سایت رسمی حسین پناهی : سایت رسمی حسین پناهی

برچسب ها :

همچنین ببینید

در این خاک زرخیز ایران زمین – مصطفی سرخوش

در این خاک زرخیز ایران زمین – مصطفی سرخوش

شعر زیبای در این خاک زرخیز ایران زمین – مصطفی سرخوش شعر زیبای در این …

کامنت لطفا نظـــر خود را درباره این صفحه در بخش کـــامــنت بیان کنید کامنت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

سه × 1 =